گفتار سوم: بند دوم و اضداد
زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
دومین بند ترجیع بند بیدل چنین است:
همچو موج اوفتادهایم جدا « ۲.۱روزگاریست از محیطِ بقا حرفِ تقیید کردهایم انشا ۲.۲یعنی از درسِ معنیِ اطالق فارغ از عرضِ چند و چون و چرا ۲.۳در تماشاگهِ قِدَم بودیم موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا ۲.۴جوش زد ناگهان محیطِ وجود کرد ظاهر مظاهرِ اسما ۲.۵موج چون بر کنارِ بحر رسید ت اشیا گشت حادث حقیق ِ ۲.۶اسم صورت پذیرشی گردید چون حباب از تالطمِ دریا ۲.۷آسمانها پدید شد زآن موج تا عناصر پدید شد زاینها ۲.۸دورِ افالک شد کثافتریز داد آرایشِ صباح و مَسا ۲.۹نور و ظلمت مقابلِ هم شد ضدِّ نار ،آب و ضدِّ خاک ،هوا ۲.۱۰گشت اضداد ،ظاهر از اعداد شوق ننشست ساعتی از پا ۲.۱۱از عناصر ،جماد صورت بست از جمادی نبات یافت نما ۲.۱۲پس طبیعت در اهتزاز آمد شد مسمّی به آدم و حوّا ۲.۱۳باز حیوان شد و ازو انسان ۲.۱۴کرد پیدا ز نوعِ انسانی کافر و گبر و مؤمن و ترسا
۲.۱۵وحدتِ صِرف ،جوشِ کثرت زد خامشی شد بدل به رنگِ صدا
ب خفا
۲.۱۶جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید حسن ،بیپرده شد ز جی ِ
از چه؟ از نغمهی تأمّلِ ما ۲.۱۷ممکن آمد برون ز سازِ وجوب
۲.۱۸جز ز حادث ،قدیم رخ ننمود کرد از بس خِرَد معاینهها
۲.۱۹عقل هرگز نداشت آگاهی کز چه محبوسِ لفظ شد معنا
۲.۲۰چون به دریایِ حیرت افتادیم باطنِ ما ز عشق یافت ندا:
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست ۲.۲۱
ت اوست»
این من و ما ،همان اضافَ ِ
دیدیم که در بند نخست ،بیدل به جای تغزل با دلدار یا شرح شوریدگی خویش در مقام عاشق ،از زاویه ای به کلی متفاوت به مسئله بنیادین ارتباط من-هستی-امر قدسی پرداخته ،و بیانی متمایز از محور این ارتباط \-یعنی عشق \-را به دست داده است .در بند دوم همین روند یک قدم پیشتر میرود ،و با توجه به زاویهای که از ابتدا با سایر ترجیع بندها گرفته ،چندین گام از مسیر مرسوم متون مشابه فاصله میگیرد. چنان که به اشارت گذشت ،ترجیع بند هایی که با مضمون فلسفی و عرفانی پدید آمده ،بعد از بند نخست که طرح مسئله در آن انجام میپذیرد ،بر وحدت وجود تاکید میکنند .یعنی همهی سرایندگان پاسخ چالش بنیادین بند نخست را به این ترتیب میدهند که وصفی از ارتباط خود و دلدار به دست میدهند و نتیجه میگیرند که دویی توهمی بیش نیست و من و امر قدسی یک سرشت و یک ماهیت دارند و فاصله ای در میانشان وجود ندارد .هم سلمان ساوجی با آغازگاه کافرانه اش و هم شاه نعمت الله ولی با شروع شریعتمدار انهاش در نهایت بند دوم خود را به همین ترتیب صورتبندی کردهاند.
شاه نعمت الله ولی که با منبر و مسجد سخن را آغاز کرده بود ،در بند دوم به مسیر مرسوم ،آتشکده و سرای مغان باز میگردد و میگوید:
به رهی میگذشت سرخوش دوش «شاهدی از دکان باده فروش حلقه ی بندگی پیر مغان کرده چون در عاشقی در گوش
بسته زُنار همچو ترسایان جام بر دست و طیلسان 54بر دوش
گفتم ای دستگیر مخموران از کجا میرسی چنین مدهوش
گفت از این باده جرعهای کن نوش» جام گیتی نمای با من داد و سلمان بند دوم ترجیع بندش را چنین آغاز میکند:
«با خیال تو عشق میرانیم و ز لبان تو نقش میخوانیم
از صفات جمال مدهوشیم در جمال صفات حیرانیم»
با این همه در پایان همین بند باز تاکید میکند که راهش از زاهدان جداست و حد ایشان نیست که درباره اش سخنی بگویند:
«نسبت کفر میکنند به ما ما اگر کافر ار مسلمانیم
با صالح و فساد ما باری زاهدان را چه کار؟ ما میدانیم\!»
برخی از سرایندگان ترجیع بند اشاره های نزدیک به این بند در اثرشان آورده اند و به تقابل امور متضاد تاکید کردهاند .اما همیشه در بافتی از وحدت وجود صوفیانه به آن پرداخته اند و الهیات عشق را مبنایی برای ولی در دوران اسلامی قاضیان و عالمان دین مسلمان هم آن را میپوشیدهاند و عالمت مقام و شأن والای اجتماعی بوده است .در اینجا چون به همراه جام می آمده به پوشاک مغان زرتشتی اشاره میکند و نه قاضیان مسلمان. رفع آن در نظر گرفتهاند .در گفتار بعدی به برخی از آرای ایشان خواهیم پرداخت .اما در این میان باید توجه داشت که بیدل مسیری دیگر را میپیماید و از زاویه های فلسفی بحث خود را پیش میبرد .او در بند نخست تنها به ارتباط من و هستی کار دارد و به عشق اشاره ای گذرا میکند و جالب است که امر قدسی یا خداوند را به کل کنار میگذارد .در بند دوم ترجیع بندش هم به جای آن که از عشق و وحدت ارکان متقابل سخن بگوید ،برعکس بر این تقابل تاکید کرده و پرسشی تازه به میان کشیده است.
به این شکل پرسش آغازین بند اول (ارتباط من و هستی چیست؟) را که مقتدرانه با نگرشی من مدارانه مطرح کرده بود ،در بند دوم با پرسشی دیگر تکمیل میکند و آن هم این که «تمایز میان چیزهای ناهمسان و تقابل میان اضداد از کجا پدید می آید»؟
بیدل در اینجا استعارهای را به کار میگیرد که در آثارش بسیار تکرار میشود .یعنی هستی را با دریا و انسان را با عارضهای بر این زمینه \-حبابی یا موجی \-برابر میانگارد .از دید او هستی به دریای بقا شبیه است و انسان موجی بر آن است .صورت مسئله به این ترتیب چنین صورتبندی میشود که چرا موج از دریا جدا شده و مجزا دانسته شده است؟
« ۲.۱روزگاریست از محیطِ بقا همچو موج اوفتادهایم جدا
۲.۲یعنی از درسِ معنیِ اطالق حرفِ تقیید کردهایم انشا
بیدل نمیگوید با حق یا هستی یگانه است .برعکس ،می گوید در حالت پایه انسان از این دریای گسترده جدا افتاده است ،چون قید و بندی بر او استوار شده ،که از «حرف» برمیخیزد .یعنی نگاه او به مسئله مذهبی یا عرفانی نیست ،بلکه فلسفی است .او نیز مانند اغلب اندیشمندان ایرانی پیش فرضی دربارهی هستندگان دارد و آن آزادی است و استقلال انسان از محیط پیرامونش .می گوید «من» همچون موجی که از دریا برخیزد ،از پهنه ی هستی برخاسته و از آن دور افتاده است .او هستی را با دریا و با آزادی یکسان میانگارد، در آنجا که میگوید «من» از معنی اطالق (یعنی رهایی) به اشتباه تعبیرِ انقیاد و محدودیت را برداشت کرده است .درسی که انسان از هستی میآموزد آزادی است ،اما وقتی آن را به صورت انشایی بیان میکند ،شرحی از انقیاد پدید میآید .دربارهی تقابل انقیاد و مطلق بودن شرحی مفصل در گفتار بعدی خواهم آورد. بیدل در ابتدای کار قاطعانه میگوید که یکپارچگی بر هستی حاکم است و «من» در مرکز آن بر نشسته است .اما بعد میپرسد پس چرا این من از هستی جدا افتاده است؟ و پاسخی بدیع برایش به دست میدهد: ۲.۳در تماشاگهِ قِدَم بودیم فارغ از عرضِ چند و چون و چرا
موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا ۲.۴جوش زد ناگهان محیطِ وجود
پاسخ او شناخت شناسانه است .یعنی میگوید خودآگاهی من است که باعث میشود از هستی متمایز شود .من تا وقتی که از عوارض و متغیرهایی مثل کمیت و کیفیت و علیت (چند و چون و چرا) فارغ است، تفکیکی با هستی پیرامونش ندارد و در «تماشاگه قِدَم» به تفرج مشغول است .توصیف این موقعیت به مثابه «قدیم» یادآور نظریه ی زکریای رازی است که نفس (من) را هم در کنار باری (خداوند) قدیم میدانست و ازلی به حساب میآورد .بیدل میگوید در این دریای بیکران و یکپارچگی عام ،شکست تقارنی رخ میدهد و تلاطمی موجی میزاید و این شناسایی (علم) است که از جداسازی چیزها از هم (تمییز) ناشی میشود. بیدل به دنبال پاسخی سرراست برای پرسش آغازین خود نیست .بلکه در صدد بر می آید تا با پرسشی دقیق تر آن را بیشتر بشکافد« .پیوند من و هستی چطور برقرار میشود؟» را از دید او نمیشود به سنت صوفیانه با یک مفهوم کالن عشق توضیح داد و هستی را با خداوندی در مقام معشوق یکی گرفت .او که به مشربی فلسفی تعلق خاطر دارد ،ناگزیر است این پرسش را یک قدم پیشتر ببرد و بپرسد «گسست میان من و هستی از کجا آغاز شده است؟» و این را هم یک درجه انتزاعی تر کند که «اصول مفهوم گسست و تمایز از کجا آمده است؟» و پاسخش آن است که خودِ شناسایی خاستگاه این شکاف است.
شکافی که میان من و هستی زبان باز میکند ،از جنس زبان است و به شیار چرخ گردونه ای اساطیری میماند ،که شرحش را در گفتار بعد خواهم آورد .نکته اینجاست که اندرز بیدل پیاده شدن از گردونه ی زبان است .او با قصد تقدیس زبان این بحث را پیش نکشیده است .از دید او گذار از هستی کالن به جهانی انباشته از هستنده های جزئی ،روالی زیباشناسانه است که تکثر ،یعنی گسستگی میان چیزها ،را در پی دارد .یعنی شناخت با ابزار زبان کار میکند .به همین خاطر زایش حادثهها از دل قدیمِ فراگیر در اصل همان زایش جفتهای متضاد معنایی است:
۲.۷آسمانها پدید شد زآن موج چون حباب از تالطمِ دریا
۲.۸دورِ افالک شد کثافتریز تا عناصر پدید شد زاینها
بیدل مانند بقیه ی دانشمندان طبیعی حوزه ی ایران زمین به تکامل طبیعی معتقد بود و این سنتی است که هزارهای پیش از زایش داروین قدمت دارد و در سه نکته با آرای تکاملی نوین همپوشانی دارد:نخست این باور که جهان مادی پویا و سیال و همیشه در حال تحول است ،دوم آن که جانداران پیچیده تر از جانداران ساده تر پدید آمده اند ،و سوم آن که خاستگاه نوع انسان گونه های جانوری دیگر است و انسان گونه ای در میان سایرگونه هاست.
این سرمشق نظری تکاملی که بعد از داروین در اروپا رواج یافت ،در آن اقلیم انقلابی مینمود .چرا که پیش از آن به خاطر سیطره ی اندیشهی کلیسایی ناممکن و غیرمجاز بود .اما این نگرش در ایران زمین چارچوب عمومی و پذیرفته شدهی مرسوم به حساب میآمد .مولانای بلخی میگفت: «از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مُردم به حیوان بر زدم
پس چه ترسم کی ز مُردن کم شدم؟» مُردم از حیوانی و آدم شدم
یعنی نخست مادهی جامد بی جان بودم و بعد جاندار شدم و خصلت نشو و نمایی همچون گیاهان (نامی) پیدا کردم ،و بعد از آن مرحله گذشتم و به جانور (حیوان) بدل شدم و از آنجا هم گذشتم و به مرتبهی انسانی رسیدم .در نهایت هم میگوید چرا باید از ترک یک مرحله تکاملی و ورود به مرحله ای تازه بترسد؟ چون از دست دادن یک قالب و مردن در یک مرحله به معنای ورود به مرتبه ای بالاتر از پیچیدگی و دستیابی به کمال است.
این سرمشق کالن نظری که به حق باید تکاملی نامیده شود ،ابداع داروین نیست و از دیرباز در سنتهای فلسفی و علمی کهن وجود داشته است .داروین البته اندیشمندی برجسته و ارجمند است که صورتبندی تازه و بانفوذی از آن به دست داد که علم تکامل مدرن را در پی داشت .اما اشتباه است اگر گمان کنیم سرمشق تکاملی در کل با او آغاز میشود.
چنین چارچوبی از آرا با صراحتی تمام در طیفی بسیار گسترده از متون ایرانی وجود دارد .از رده بندیهای طبیعی جنسها در دینکرد و بندهش گرفته تا بحث تکامل طبیعی که در آرای دانشمندانی مثل ابن سینا و بهمنیار یافت میشود 55.اصول این نکته جای توجه دارد که در ایران زمین برخلاف اروپا علوم طبیعی پیرو دین و فلسفه تابع الهیات نبوده ،و قاعدهای واژگونه را میبینیم .یعنی سازوکار خلقت در الهیات (خلق از عدم ،آفرینش با کلام قدسی) و دلیل خلقت در عرفان (فیض ،صدور ،عشق ،خودشناسی حق) همگی به صورت روالی تکاملی صورتبندی میشدهاند که قالب عمومیشان همین تکامل طبیعی مادهی بیجان به انسان بوده است.
در این بستر مفهومی ،بیت ۲.۸جای توجه ویژه دارد .بیدل میگوید عناصر ،یعنی ارکان برسازندهی سیستم هستی ،به این شکل پدید آمدند که دورِ افلاک «کثافتریز» شد .این جملهی بسیار عجیب و بسیار جالبی است .چون به توزیع نامتقارن رخدادها نسبت به چیزها اشاره میکند و این الگویی است که به تازگی در علم مدرن شناسایی شده است.
اگر بخواهیم محتوای اصلی سخن بیدل را به زبان علم امروزین بازنویسی کنیم ،باید بگوییم به منحنی توزیع پارِتو اشاره میکند ،و این قاعده است در سیستمهای تکاملی که میگوید ٪۸۰نمودهای قابل مشاهده در یک مجموعه ،از ٪۲۰عناصر آن مجموعه برخاسته اند .این همان قانون ۲۰-۸۰است که به خصوص طی سالهای گذشته در علومی مثل مدیریت و اقتصاد اهمیتی چشمگیر پیدا کرده است.
این قاعده به لحاظ آماری و تجربی درست است و الگوهایی بسیار متنوع را به دست میدهد .مثال تنها ٪۲۰از کل واژگان یک زبان برسازنده ی ٪۸۰گفتارهای روزمره ی مردم هستند .در یک سازمان ٪۸۰ سود را ٪۲۰کارمندان تولید میکنند .در یک نظام اجتماعی گشوده و دادگرانه ،نزدیک به یک پنجم مردم یک جامعه هستند که چهار پنجم آثار هنری و ادبی و علمی آن جامعه را خلق میکنند .حدود ٪۲۰از محتوای مادهی ژنتیکی هر سلول ٪۸۰ ،پروتئینهای آن را رمزگذاری و فعال میکند.
این قاعدهی ۲۰-۸۰در واقع بیانی دیگر از مفهوم انتخاب طبیعی است .یعنی تنها دربارهی سیستمهای پیچیده ی تکاملی مصداق دارد و درباره ی کل هستی نمیتوان تعمیمش داد .ماهیتی آماری هم دارد .یعنی از ابتدای کار معلوم نیست کدام ٪۲۰آن کارکردهای عمده را به انجام میرسانند .نکتهی مهم در قانون پارتو که معموال نادیده انگاشته شده ،آن است که عدم تقارن کارکرد نسبت به ساختار را نشان میدهد .یعنی چنین نیست که در یک سیستم کل کارکردها به شکلی متوازن و یکدست روی کل ساختارها توزیع شده باشد. برخی از عناصر مهمتر از بقیه هستند و ساختار گرانیگاه هایی دارد که مراکز تراکم کارکردها هستند. این قواعدی که گفتیم ،انباشت اطلاعات بر سیستمهای تکاملی را توضیح میدهد .یعنی به خاطر همین عدم تقارن آغازین است که ساختارها مدام با شکست تقارنهای پیاپی روبرو میشوند و اطالعاتی بیشتر و بیشتر را تولید کرده ،و به همین شکل ناهمگن در ساختار خود انباشته میکنند .نیرویی که افزون شدن اطلاعات و متراکم شدن روابط در سیستم را سامان میدهد ،فشار عوامل بیرونی است که تصادفی و کاتورهایست ،و این همان است که انتخاب طبیعی خوانده میشود.
انتخاب طبیعی نیرویی است که تنها با گذر زمان خود را نشان میدهد و رخدادها را همچون امری آماری وزنکشی میکند .قانون پارتو میگوید که بخش عمدهی چیزها و ساختارها تاب به دوش کشیدن کارکردها و رخدادها را ندارند ،و بنابراین از دور رقابت حذف میشوند .همین را بیدل با شیواترین بیان دو قرن پیش از پارتو چنین صورتبندی کرده است که:
«دورِ افلاک شد کثافتریز تا عناصر پدید شد زاینها»
یعنی چرخش افلاک و گذر زمان کرانمند باعث شد بخشی از بدنه ی چیزها /ساختارها /عناصر مادی (کثافت) از چرخهی وجود حذف شوند ،چون کارکردی نداشتهاند .تنها «عناصر» است که باقی میماند و از میان این چرخه پدیدار میگردد .چون عناصر هستند که کارکرد دارند و ارکان ساختار را بر می سازند .نکته در اینجاست که عناصر یکه و تک نیستند ،بلکه به صورت جفتهای متضاد معنایی پدیدار میشوند: ۲.۹نور و ظلمت مقابلِ هم شد داد آرایشِ صباح و مَسا
۲.۱۰گشت اضداد ،ظاهر از اعداد ضدِّ نار ،آب و ،ضدِّ خاک ،هوا
بیدل هم در ادامهی بند دوم در همین چارچوب سخن میگوید و باید توجه کرد که سخنانش به صد و پنجاه سال پیش از داروین و صد سال قبل هگل مربوط میشود .او میگوید پیدایش جفتهای متضاد معنایی تنها ماهیتی شناختی نداشته ،بلکه به پیامدی وجودی منتهی شده است .یعنی تقابل ضدها به پویایی عناصر هستی انجامیده و همین باعث شده روند تکامل به راه بیفتد و جریان پیدا کند: ۲.۱۱از عناصر ،جماد صورت بست شوق ننشست ساعتی از پا
۲.۱۲پس طبیعت در اهتزاز آمد از جمادی نبات یافت نما
۲.۱۳باز حیوان شد و ازو انسان شد مسمّی به آدم و حوّا
این همان تصویر سنتی ایرانیان از روند تکامل است .عناصری که دو به دو ضد هم هستند با هم میجوشند و ترکیب میشوند و مواد و چیزهای بیجان (جماد) را پدید می آورند .نیرویی که اینجا شوق نامیده شده و همان میل به بقاست در این مادهی بیجان دمیده میشود و به این ترتیب رویش و زایش آغاز میشود که گیاهان (نبات) حامل اولیهاش هستند .این گیاهان هستند که پیچیدهتر شده و به جانوران بدل میشوند و در نهایت گونهی انسان از دل آن زاده میشود.
بیدل مانند سایر عارفان اعتقاد دارد که همه ی آدمیان به جنس و نوع مشابهی تعلق دارند و این که چه عقیده یا جنس و ریختی دارند ،مهم نیست .یعنی همان مسیر تحول پیچیدگی یک قدم پیشتر در درون گونه ی انسان رده هایی متفاوت از مردمان را پدید میاورد که اغلب با دینشان از هم تفکیک میشوند: ۲.۱۴کرد پیدا ز نوعِ انسانی کافر و گبر و مؤمن و ترسا
بنابراین امر حادث که پشتوانه ای از شناسایی داشت و با زبان درهمتنیدگی پیدا کرده بود ،چون دوقطبی هایی میزاد ،سیر پیچیدگی افزاینده ی طبیعت را رقم زد و این همان است که در عرفان قوس صعودی خوانده میشود .همچنان که گذار از هستی یکپارچه اولیه و تجزیه شدنش به دوقطبیهای جزئی با قوس نزولی مترادف میافتد .بیدل میگوید این دوقطبیها در ارکان انسان نیز رخنه کردهاند و ادراک روزمرهی او را تنظیم میکنند:
۲.۱۵وحدتِ صِرف ،جوشِ کثرت زد خامشی شد بدل به رنگِ صدا
ب خفا
۲.۱۶جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید حسن ،بیپرده شد ز جی ِ
بیدل کاملا در بافتی فلسفی به این مسئله مینگرد و جای توجه دارد که سخنش به کلی از ارجاع به خداوند یا امر قدسی تهی است .او به درستی میگوید که اختیار انسانی از دل این ارتقای تدریجی پیچیدگی برآمد و وجوب آغازینی که بر هستی حاکم بود ،درهم شکست و امر ممکن جایش را گرفت .آنچه واجب را طرد کرد و امکان یعنی جوهر اختیار را جایگزینش کرد« ،تأمل ما» بود.
جمله ای دقیق و درست که اگر در زبان علمی امروز صورتبندی شود ،چنین میشود که بازنمایی سیستم زنده در درون خودش ،یعنی «تأمل در خود» ،این بخت را برایش فراهم آورد تا از میان گزینه های چندگانه پیشارویش (امکان) یکی را برگزیند ،و این به معنای منسوخ شدن رفتار تکگزینهای و جبری سیستمهای سادهی پیشین بود ،که وجوب (واجب بودن واکنشها) و تعین (تعیین رفتار آینده توسط رفتار گذشته) را ایجاب میکرد .خاموشی که نماد جهانی مقدّر و مجبور است ،به این ترتیب صدا پیدا میکند و از موجودات رنگارنگی پر میشود که هریک آوایی درونزاد دارند.
از چه؟ از نغمهی تأمّلِ ما ۲.۱۷ممکن آمد برون ز سازِ وجوب
۲.۱۸جز ز حادث ،قدیم رخ ننمود کرد از بس خِرَد معاینهها
ذهن انسانی به همان ترتیبی که در محوری آینده مدار ممکن را از واجب بیرون میکشید ،در محوری گذشته مدار این را درمی یافت که امر حادث کنونی مشتقی از امر قدیم ازلی است .اولی از تأمل منها و دومی از معاینهی خرد ناشی میشد .به این ترتیب زیست جهان آشنایی پدید آمد که از امر حادث انباشته بود و اراده آزاد و امکان در آن حکمرانی داشت.
اشارهی بیدل در ۲.۱۸بسیار مهم است ،چون «جز از حادث قدیم رخ ننمود» واژگونه ی باور الهیاتی مرسوم بین متکلمان است .فیلسوفان دیندار و به ویژه متکلمان که تقابل قدیم و حادث را زیاد به کار میبردند، معتقد بودند ویژگی بارز خداوند قدیم بودنش است .جهان به حکم پویایی و گذرا بودنش حادث است و نمیتواند ازلی و بنیادین باشد .به همین خاطر باور به یک خاستگاه ثابت و مطلق و بیتغییر ضرورت پیدا میکند که همان خداوند باشد.
بیدل اما میگوید این مسیر واژگونه بوده است .تماشاگاه قِدَم ،یعنی وضعیت بنیادین هستی که پیشاحادث است ،ایستا و ساکن نیست و خداوند هم در آن تنها نیروی حاضر نیست .در واقع اصول اشارهای به خدا در این وضعیت قدیم نمیبینیم .انسان است که قدیم است و او نیز خود پیامد سیر تکاملی مادی است. در شرایط کنونی که اضداد پدید آمده و علم تمیز حاصل شده ،مفهوم امر قدیم استنتاجی است که از امور حادث به ذهن خطور میکند .از بس خرد معاینه کرد ،امر قدیم در میانهی امور حادث رخ نمود .یعنی که قدیم چیزی جز یک نتیجهی منطقی دربارهی سیر تحول هستی نیست .چنین نیست که امر قدیم زادگاه امر حادث باشد .قدیم نتیجهای منطقی است که از تماشای حوادث نتیجه شده است.
با این حال دستگاه شناسنده ی انسانی که بیدل آن را با کلمهی اوستایی بسیار کهن «خِرَد» نامیده، هنوز خودآگاه نبود و تماشایی که میکرد ،هرچند مسلح به نیروهای متضاد بود ،اما به تاملی منظم بدل نشده بود:
۲.۱۹عقل هرگز نداشت آگاهی کز چه محبوسِ لفظ شد معنا
یعنی در این دنیای خود ساخته ی آشنا ،این که چگونه هستی (معنا) توسط زبان (لفظ) قاب بندی شده بود، خبر نداشت و این را امری طبیعی و بدیهی میپنداشت .این همان وضعیت گسستگی میان من و هستی است، و بیدل میگوید راه برون رفت از آن شگفتی است .با شگفتی و حیرت است که دریای قدیم در زیر موج حادث بار دیگر نمایان میشود ،و آنجاست که بارقه هایی از عشق را میتوان دید:
باطنِ ما ز عشق یافت ندا: ۲.۲۰چون به دریایِ حیرت افتادیم
ت اوست»
این من و ما ،همان اضافَ ِ ۲.۲۱که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این نکته جای توجه و شگفتی دارد که بیدل مسئله ی اصلی اش را به طور خاص بر اساس دورافتادگی انسان از هستی استوار ساخته است .یعنی مثلث مرسوم «من \-عشق \-خدا» را کنار گذاشته و محور بحث را «من-هستی» قرار داده است .در سراسر دو بند نخست تقریبا هیچ اشارهی دینی نمیبینیم و گذشته از آن حتی ارجاع فلسفی به خداوند آفرینشگر و امر قدسی نیز غایب است .هرچه هست انسانی است که میشناسد و با زبان هستی را دستکاری میکند و زیست جهانی را از دل هستی فراگیر نامتمایزی بیرون میکشد ،و بهای این کار را با شکاف خوردگی میان من و هستی میپردازد ،و به خاطر دلمشغولی با جفتهای متضاد معنایی متوجه آن گسست نمیشود.
مشاهده در سایت بیدلی ←