گفتار دوم: دوست
زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
برای فهم عمیق تر بیت ترجیع بیدل نیکوست به غزلیات بیدل نیز بنگریم و ببینیم مفهوم دوست را در چه معنایی به کار میگیرد .این کلمه بسیار مهم و کلیدی است و طیفی وسیع از معناها را در متون عرفانی و ادبی منتقل میکند .ساده ترین ساده اش به دلدار و محبوبی انسانی و معمول زنی اشاره میکند که محبوب شاعر است .سعدی وقتی ترجیع بندش را با عبارت «ای سرو بلند قامت دوست» شروع میکند ،به چنین معنایی نظر دارد .سعدی به طور خاص همنشینی و دیدار ملموس و عینی با دلدار را در نظر دارد و به همین خاطر میگوید «من نیستم ار کس دگر هست /از دوست به یاد دوست خرسند».
یک معنای دیگر دوست ،امر قدسی است و صورت تشخص یافته ی خداوند در مقام موضوع مهر. فخرالدین عراقی به این معنا نظر دارد وقتی در سرآغاز خانهی چهارم اولین ترجیع بندش میگوید: به جز از او کسی ندارد دوست «همه عالم چو عکس صورت اوست به حقیقت چو بنگری همه اوست» به مجاز این و آن نهی نامش اغلب سرایندگانی که در ترجیع بند آن کلمهی دوست را به کار گرفتهاند ،به همین معنا یعنی خداوند نظر داشتهاند و بیت هایی زیبا پدید آورده اند .چنان که اوحدی مراغهای در اولین ترجیع بندش میگوید: «نور رخ دوست چو پیدا شود عقل که باشد که نه شیدا شود
از رخ خورشید چو در وا کنند ذره چه گوید که نه در وا شود»
و در ترجیعبند دیگرش چنین بیتهای نغزی سروده:
«دوست به کاروان «کن فیکون» آمد از شهر المکان بیرون
عور گشت از لباس بیچونی باز پوشید کسوت چه و چون
گه بر آمد به صورت لیلی گه در آمد به دیدهی مجنون»
سخن اوحدی در وصف دوست چندان شیواست که نیکوست بندی کامل از گفتارش را از همین شعر نقل کنیم:
همه او را شویم و خود همه اوست «گر به دست آوریم دامن دوست آنکه او را در آب میجویی همچو آیینه با تو رو در روست
کز توییِ تو رشتهی تو دو توست تو تویی و تو از میان برگیر که بسی کاسه سوده گشت و سبوست گر شود کوزه کوزهگر ،نه شگفت از تو تا آنکه جستهای یک موست تو به مویی بجستهای ،ورنه که گهی صولجان و گاهی گوست همه از یک درخت رست این چوب «ها» که اسم اشارتست از اصل الفش را چو واو کردی هوست
انقالبی ضرورتست اینجا تا تو این مغز بر کشی از پوست
پای در آب و جای بر لب جوست منشین تشنه ،اوحدی که ترا مدتی توبه داشتم و اکنون که خرابات عشق در پهلوست»
روشن است که اوحدی با به کار بردن کلمه ی دوست به خداوند اشاره میکند ،اما در این بخش از شعرش به صراحت میگوید که دوست ،در اصل خود «من» است که به خاطر شکاف میان من و دیگری ،به «تو» تبدیل شده است .الف ،که در رمزنگاری عارفانه عالمت خداوند است و علت اول ،از دید اوحدی همان نیرویی است که «من» را به «تو» تبدیل میکند-« .ها» که در عربی عالمت اشارت به زنان است و بنابراین به محبوب اشاره می کند ،اگر الف خود را از دست بدهد و به جایش واو (عالمت وصل و پیوند) به دست بیاورد ،به هو (او) تبدیل می شود .بازی حروفی اوحدی در اینجا بسیار هوشمندانه و زیرکانه است ،چون هم به محبوب زمینی \-که بر خالف خیالپردازی نویسندگان معاصران زن است \-اشاره میکند و هم رمزپردازی امر قدسی در سخن عارفانه را واژگونه میسازد.
در این بستر است که خواجوی کرمانی ترجیع شعر خود را برمیگزیند .وقتی میگوید «که جهان صورت است و معنی دوست» ،به همین شکل خداوند را دوست مینامد .اما رابطه او با هستی مادی را اینهمانی نمیبیند .بلکه از دید او جهان به صورت و خداوند به جوهر شباهت دارد و نسبت این دو مثل پیوند معنا با کالم یا روح با تن است .شاه نعمت الله ولی کمی بعد از او همین را میپذیرد و تکرار میکند وقتی میگوید:
«که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست»
این معنا از دوست که همتای امر قدسی است و در ضمن به جوهر درونی هستی و مایه و معنای نهفته در جهان اشاره میکند ،تا به امروز دوام آورده و در آثار عرفانی بسیار تکرار شده است.
بیدل اما در این میان معنای دیگری از «دوست» مراد میکند و برخوردش با این کلمه با دیگران متفاوت است .نخستین تفاوت آن است که اصول بیدل به شکل تعجب آوری کلمهی دوست را کم به کار گرفته است .در سراسر غزلیاتش تنها در ۲۷غزل کلمهی دوست آمده و کل تکرارهای این واژه در بیش از سی هزار بیت غزلی که سروده ۲۸ ،بار است .در حدود یک سوم این موارد هم منظورش از دوست امر قدسی نیست و ترکیب هایی مثل دوست و دشمن آورده یا یارانش را در نظر دارد.
واژهی دیگری که موازی با «دوست» و همچون رقیب و جایگزینی برای آن به کار گرفته میشود، «یار» است .عراقی وقتی با اقتدار تمام ترجیعبند عرفانی کلاسیک را آغاز کرد ،همین واژه را برای نامیدن جلوهی مهرانگیز امر قدسی به کار گرفت .پیش از او یار در ترجیع بند سعدی و سخن شاعران دیگر اغلب به معنای دلدار زمینی و انسانی به کار گرفته میشد .هرچند عطار هم در ترجیع بندش در بیت برگردان آن را به کار گرفته و میگوید«:آیا که چه کار و بار بینی /آن دم که جمال یار بینی».
عجیب اینجاست که بیدل نه تنها «دوست» ،که «یار» را هم خیلی کم به کار میبرد .مثال در همین ترجیع بند بزرگش فقط یک بار این واژه را به کار گرفته است .با این مقدمه ،اگر به کاربرد کلمهی دوست در غزلیات بیدل بنگریم به این نتیجه میرسیم که او نیز مثل دیگران این کلمه را برای ارجاع به امر قدسی و خداوند به کار میگیرد .اما نوع تفسیرش از مفهوم دوست تفاوت دارد.
بیدل گاه کلمهی دوست را در معنای دقیق خداوند به کار میگیرد ،مثال میگوید برای دیدار دوست به کعبه خواهد رفت ،که تصویری آشنا و تکراری است و در زمان او هزار سال در زبان پارسی سابقه داشته است .با این حال جاهایی که در این مورد شرحی میدهد ،میبینیم منظوری پیچیده تر دارد. زمین پر است دلش بس که آسمان خالیست غزل «:۷۳۳به جاستشکوهی ما تا ره فغان خالیست پر است دیده ز دیدار و همچنان خالیست غبار غفلت ما را عالج نتوانکرد که جای سجدهی دلها درین مکان خالیست به راه دوست ز محراب نقش پا پیداست دعاست مایهی جمعیکه دستشان خالیست» درین هوسکده هرکس بضاعتی دارد از دید بیدل دوست خداوندی انسان ریخت و برنشسته در خانه ای که پیشتر بتکده بوده ،نیست. دوست به نوعی تهیا و غیاب میماند که چشم حتی وقتی از آن پر شود ،همچنان کرهای تهی و کوچک است. در راه دوست ،محراب خود دوست نیست ،بلکه جای سجده ی دلهاست که به ردپاهای منتهی به سر منزل دوست شبیه است .از این رو آنان که دست به دعا برداشته اند ،تهیدست و مسکین اند .یعنی حتی از کسانی که دل به دنیا (هوسکده) بستهاند و بین عشق و هوس دومی را برگزیده اند ،بی بضاعت هستند .بیدل آشکارا معتقد است که آسمانِ مینویی خالی است و شلوغی و پرمایه بودن اسباب گیتی زمینی به این خاطر است. بیدل در عین حال با جستجوی امر قدسی موافق است و میگوید باید برای یافتن دوست کوشید. هرچند این دوست در مقام نوعی غیاب با آنچه دیگران تصویر کردهاند ،تفاوت دارد .آنچه دیگران در طلبش هستند ،امر قدسی نیست ،که منافع برآمده از خداوندی مقتدر است .جویندگان این چیزها شاید به آن برسند، ولی سودی از آن نمیبرند .چون آماجی نادرست را برگزیده اند:
خواجه و حسرت مال و غم گاو و خر خویش غزل «:۱۸۳۵عاشق و یاد رخ دوست که چشمش مرساد همچو آیینه اگر حلقه زنی بر در خویش ...هر چه خواهی همه در خانهی خود مییابی بی شکستن ندهد هیچ صدف گوهر خویش سایل از حادثه آب رخ خود میریزد چون مگس سیر شود دست زند بر سر خویش» سفله را منصب جاه است ندامت بیدل از دید بیدل دیگران که دربارهی امر قدسی بلندپروازیهای پرفریب دارند ،به مقامات درباری (ارباب جاه) شباهت دارند که به خاطر دلمشغولی آن با مفهوم عزت و شأن ،در عذاب و شکنجه های بیهوده اند .چون این را در نمییابند که سرشت دوست که همچون تابش و درخشش گوهر است ،از جنسی دیگر است و گوهر آبدار را از چاهی که آب دارد نمیتوان استخراج کرد.
غزل «:۲۶۰۰در شکنج عزتند ارباب جاه آب گوهر بر نمیآید ز چاه
نخوت شاهی دهان اژدهاست شمع را در میکشد آخر کاله
عمرها شد میتپد بی روی دوست چون رگ یاقوت در خونم نگاه
خانهی مجنون ما هم دود داشت روزن چشم غزاالن شد سیاه
ناامیدی دستگاه زندگیست تاروپود کسوت صبح است آه
کهای به خود واماندگان ،این است راه» میگدازد شمع و از خود میرود در گوهرشناسی سنتی ایرانی یاقوت جوهری دارد که بینایی را تقویت میکند و از خماری و غفلت مستی جلوگیری میکند .بیدل کسی است که خونش در سرخرگ مثل رگه ی یاقوت در کوهستان است و به این خاطر هشیار و بیناست .در این رگه ی یاقوت نگاه است که میجوشد ،و قلب بیدل با این امید میتپد، با آن که روی دوست دیدنی نیست .چشم از دود عشق تیره میشود و در نهایت با همان تیرگی که مردمک باشد ،میبیند .اما آنچه میبیند ،ناامیدی از دیدار دوست است .بیدل میگوید وقتی در راه سلوک درمانده شدی و از راه بازماندی و طریقت را رها کردی ،تازه به سرمنزل مقصود رسیدهای .درست مثل شمعی که برای سوختن و تابیدن نیازی به حرکت ندارد و بر سر جای خود است که مینشیند و خود را در نور فنا میکند.
به این ترتیب بیدل از سویی با این گزاره موافق است که «من» وقتی به حقیقت دست پیدا میکند که از خویشتن دست بردارد و در هستی منحل شود:
دیدار دوست هستی خود را ندیدن است» غزل «:۶۷۲پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است اما از سوی دیگر میگوید آنچه این منحل شدن را ممکن میسازد ،حیرت است:
به آب حیرت آیینه هست شستن خویش» غزل «:۱۸۳۹خیال دوست به هر لوح نقش نتوان بست بیدل شاید از آن رو کلمهی دوست را زیاد به کار نمیگیرد ،که از کاربرد مرسوم آن ناخرسند است. او در غزلی زیبا تاکید دارد که دوست ،همان «من» است ،ولی مسئله ی مربوط به دوست نابهجا و نادرست طرح شده است:
سراغ او هم از آن کس که اوست میپرسی غزل «:۲۷۱۸چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی چهِ عالم وضوست؟» میپرسی «تیمم آب َ ز رسم معبد دل غافلی کز اهل حضور
رهی نداری و منزل چه سوست میپرسی» تجاهل تو خرد را به دشت و در گرداند به این خاطر است که طالبان دوست به او نمیرسند .چون اصول دارند مسیری اشتباه را میپیمایند. ثمر چندان که سرسبز است خام است غزل «:۵۲۸به طبع اهل دنیا پختگی نیست ز مژگان تا به مژگان نیم گام است ز هستی تا عدم جهدی ندارد که تا وصلش رسد اینجا پیام است» به غفلت آنقدر دوریم از دوست اشارهی بیدل به این که سرسبزی و سرزندگی لزوما عالمت خوبی نیست ،جای توجه دارد .چون میگوید میوه و غله تا وقتی سبز و تُرد هستند ،خام و نارس هستند و وقتی میرسند و اندوخته ای ارزشمند در درون خود انباشت میکنند ،رنگی دیگر پیدا میکنند .این جمله که «ز هستی تا عدم جهدی ندارد» شاه بیت گفتار بیدل است .چون معتقد است شکاف میان هستی و نیستی ناچیز است و کوشش و جهد باید در جایی دیگر به کار گرفته شود .جهد یا کاربست ارادهی آزاد به همین ترتیب دربارهی پیوند با دوست باید خارج از مسیرهای مرسوم برقرار شود .چرا که وصل وقتی در راه هنجارین ارتباط تفسیر میشود ،به تبادل نامه و پیام دادن و ستاندن بدل میشود که خود نشانهی غیاب و از دست رفتن وصال است. در این بستر معنایی خوانندهی شعر بیدل به این وسوسه دچار میشود که دو بیت پایانی بند نخست ترجیع بندش را همچون ارجاعی به شاه نعمت الله ولی تفسیر کند .آنجا که میگوید:
عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم ۱.۱۹کفر و دین است گفتوگو ،ورنه
۱.۲۰به فضوالن ز درسگاهِ یقین این دو مصرع گواه میآریم
چون در این بیتها دقیقا بند آغازین شعر نعمتاهلل را نقد میکند .در مقابل او که میگفت سخن از سرشت ذات خداوند و یکتایی او را باید در مسجدی از زبان امامی شنید ،می گوید تمایز میان کفر و دین «گفتوگو» است ،و این ترکیب یعنی جرّ و بحث و مشاجره ی بی منطق .مشابه همین سخن را عین القضات در نامه های نوشته به این صورت که«:از آنجا که منم ،هر مذهب که در عالم است همه را اصلی راست است .چه اصول مذاهب از سالکان رسیده منقول بُوَد .اما چون کسی که هیچ سلوک نکرده بود در آن تصرفی کند ،البد از آنجا در غلط افتد».
امروز کلمهی «گفتگو» را در برابر dialogueیا discourrseفرنگی میگذارند و معنایی متفاوت از آن برداشت میکنند ،که در قدیم به «گفتو شنید» مربوط میشده است .آن مکالمه ای که سخنگو حرف طرف مقابل را میشنود و میفهمد و پاسخش را میدهد ،در پارسی «گفت و شنید» است .در «گفتوگو» اما فرد میگوید و میگوید ،و شنیدنی در کار نیست .به همین خاطر این کلمه معنای «دعوا و مرافعه» را میداده است .همچنان که حافظ شیرازی میگوید:
«گفتوگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم»
یعنی رسم درویشان این نیست که بیهوده دعوا و مرافعه (گفتگو) کنند ،وگرنه پیش شیخ میرفتیم و دعوای خود را بر او عرضه میکردیم ،و این کار اخیر را در میان صوفیان «ماجرا کردن» میگفتهاند. پس بیدل میگوید بحث این که فالن چیز دین است یا کفر ،جرّ و بحث بی نتیجه و باطل است ،و «من» که فراسوی اینهاست ،هم تسبیح دارد و هم زنار ،یعنی نمادهای ادیان گوناگون را به یک اندازه ارجمند میداند .هرچند این بیت قدری تند و تیز است ،بیت بعدی اما در مقایسه با آن توهین آمیز است .چون میگوید اگر کسی باز هم فضولی کند (که در ضمن به معنای اظهار فضل بیمورد هم هست) ،ما با این دو مصراع جوابش را میدهیم .مصراع هایی که پاسخی به شاه نعمت الله ولی است و چه بسا دو بیت پیشین هم اشارتی به او باشد.
شعر بیدل بنابراین موضعی به کلی متفاوت با دیگران دارد .از سویی سخنش بار فلسفی دارد و در گفتمانی دینزدایی شده به کلی از اشاره به امر قدسی تهی است .از سوی دیگر بر خالف برداشت مرسوم عارفان و حکیمان مسلمان کانون تراوش عشق را امر قدسی نمیداند ،بلکه «من» را منبع آن معرفی میکند. این من در ضمن با استعاره ها و ترکیبهایی توصیف شده که بدیع و زیباست:حریف بزم اسرار ،مست جام شهود دیدار ،جوش (توفان و جوشش) بحر محیط الهوت (عالم مینویی) ،فیض (بیرون جوشیدن) صبح جهان انوار ،کسوت (لباسی) که حق در آن جلوه کرده است ،مانند سیالب از خویش رفته ،بنا شده بر تمکین مثل کوهسار ،معمار معموره ی وجود (بدن) ،برق عشق ،ابر شوق ،در ذات واحد به حق ،بسیار در اسم و فعل. در این چارچوب ،بیدل امر قدسی را در من منحل کرده و از پرسش رایج و مسلط بر ترجیع بندهای عرفانی چشم پوشیده و چگونگی اتصال من و خدا با واسطه ی عشق را کنار گذاشته ،تا به پرسشی مهمتر بپردازد و آن هم چراییِ انفصال من از هستی است .پرسش بیدل آن است که چرا من از هستی گسسته شده، و به این خاطر از منِ راستین که در هستی تبلور مییابد نیز دور افتاده است .امر قدسی در این میان نیرویی در من و جلوهای از انسجام من است ،نه آن که نیرویی بیرونی باشد و کارکردی مستقل را برآورده کند.
مشاهده در سایت بیدلی ←