گفتار نخست: بند نخست و آغازگاه

زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
نخستین بند از ترجیع بند بیدل را می‌توان با بند نخست از شعرهای مشابه دیگران مقایسه کرد ،و دریافت که تفاوتی کیفی در این می‌انه در کار است .تفاوتی که نویدبخشِ مضمونی نو است و زاویه ای تازه از نگریستن به موضوعی رایج و پرطرفدار .چرخشی که با عطار نیشابوری رخ نمود و ترجیع بند را به قالب محبوب شاعران عارف و حکیم بدل کرد ،بهره جویی از چارچوب وحدت وجود بود .نگرشی که بیشتر با نام ابن عربی پیوند خورده و او یکی از قهرمانان بزرگش محسوب می‌شود .اما پیشاپیش هم نزد اندیشمندان ایرانی وجود داشته و پیشینه اش در شعر پارسی دو قرنی از دوران حیات ابن عربی قدیمی تر است. مسئله اصلی در همه ی ترجیع بند هایی که با این مضمون سروده شدهاند ،ارتباط می‌ان سه مفهوم کلیدی انسان و خداوند و عشق است .موضوع همواره ارتباط من و امر قدسی است که با یک کلیدواژه ی مهم یعنی عشق صورتبندی می‌شود .فرض بر آن بوده که تجلی خداوند در قالب هستی و بنابراین ارتباط انسان با هستی نیز با همین مضمون عشق باید صورتبندی و فهمیده شود. اغلب شاعران در آغازگاه ترجیع بند خود صورت مسئله را با بیانی صمیمانه و شخصی ابراز می‌کردهاند .به این ترتیب که گویی دارند با دلدار سخن می‌گویند ،و اشاره می‌کنند که دلدار همان امر قدسی است و معمایی در فهم ارتباط با او در کار است .هر ترجیع بند به شکلی مقدمه چینی می‌کند تا به این مسئله ورود کند ،و این بند اول شعر را تشکیل می‌دهد .یکی از شیوههای مرسوم در این مورد ،شرح حال خود است که معمولا به صورت حدیث نفسی از زبان قلندری شورشی بیان می‌شود .مثال عطار نیشابوری ترجیع بند نخست خود را چنین آغاز می‌کند: «ما مست شراب جان فزاییم سرخوش ز می‌ِ گرهگشاییم در کنج شرابخانه گنجی است ما طالب گنج کنجهاییم آنها که هوای می ندارند زنهار گمان مبر که ماییم»... گاهی هم این پیش درآمد مسئله را همچون تنشی بنیادین صورتبندی و عرضه می‌کند .چنان که عطار در بیتهای آغازین دومین بند از دومین ترجیع بندش چنین گفته است: «هرگز بود ای رفیق واال وارسته تو از منی و از ما من سایه صفت فتاده بر خاک فارغ ز کشاکش تمنا تو باز گشاده بال همت در خوف هوای ال و اال»... گفتیم که یکی از پیشتازان بیان این مضمونها در این قالب فخرالدین عراقی بود .او دو ترجیع بند عرفانی دارد که اولیش در هشت بند سروده شده و ۶۰بیت دارد و آغازگاهش چنین است: در سراپرده ی وجود و عدم «ای زده خیمهی حدوث و قدم هم تویی راز خویش را محرم جز تو کس واقف وجود تو نیست وز تو خالی نبودهام یک دم از تو غایب نبودهام یک روز بر دو عالم کشیدهاند رقم آن گروهی که از تو باخبرند دو جهان کم ز قطرهای شبنم پیش دریای کبریای تو هست از جمال تو شد جهان خرم بیوجودت جهان وجود نداشت آشکار است در همه عالم چون تجلی است در همه کسوت که به غیر از تو در جهان کس نیست جز تو موجود جاودان کس نیست»... دیگری که مفصل تر و شیواتر است ۱۰۴ ،بیت و ده بند نابرابر دارد .این شعر روایتی از عرفان ابن عربی و نگرش وحدت وجودی است و می‌توان آن را پیش درآمدی بر ترجیع بند زیبای هاتف دانست. بیتهایی از این شعر عراقی چنین است: «طاب روحالنسیم باالسحار أین دورالندیم باالنوار در خماریم کو لب ساقی؟ نیممستیم ،کو کرشمهی یار؟ طرهای کو؟ که دل درو بندیم چهرهای کو؟ که جان کنیم نثار خیز ،کز لعل یار نوشین لب به کف آریم جان نوش گوار که جز این باده بار نرهاند نیم مستان عشق را ز خمار در سر زلف یار دل بندیم تا به روز آید آخر این شب تار زآفتابی که کون ذرهی اوست برفروزیم ذرهوار عذار چون که همرنگ آفتاب شویم شاید آن لحظه گر کنیم اقرار کآشکار و نهان همه ماییم لیس فی الدار غیرنا دَیّار ور نشد این سخن تو را روشن جام گیتینمای را به کف آر تا ببینی درو که جمله یکی است خواه یکصد شمار و خواه هزار هر پراگندهای ،که جمع شود بر زبانش چنین رود گفتار گر عراقی زبان فرو بستی آشکارا نگشتی این اسرار که همه اوست هرچه هست ،یقین جان و جانان و دلبر و دل و دین» این دو شعر به خوبی نشان می‌دهند که عراقی هنوز در بافت ترجیع بندهای عاشقانه و در بافتی تغزلی به موضوع می‌نگریسته ،اما کوشیده خود را از این بافت جدا کند .این نکته هم جای توجه دارد که عراقی تقریبا هم دوره سعدی شیرازی است .یعنی همزمان با خلق اثر ماندگار سعدی که اوج حدیث نفس عاشقانهی زمینی در قالب ترجیع بند است ،عراقی همین مضمون را در ساحتی انتزاعی تر در بستر عرفان به کار بسته است .گویی سعدی در یکی از مسیرهای تکامل ترجیع بند \-یعنی شعر غنایی و عاشقانه \-قلهای چنان بلند برآورده بود که آن خطراهه کامل و پایان یافته قلمداد می‌شد و از این رو مسیری تازه باز شد که همان شرح عشق را در بافتی فلسفی و عرفانی جای دهد و از اوجی که سعدی بدان دست یافته بود ،فراتر رود ،یا دست کم موازی با آن قله ی خود را فراز ببرد. عراقی در آغازگاه شعرش با خداوند سخن می‌گوید و او را همچون دلداری می‌ستاید ،اما تاکید دارد که سرشتش با خداوند یکی است و هستی را هم با او و خود یکی می‌گیرد .در دومی اما زاویه دید متفاوت است .عراقی خود را در بزمی بازنموده و مستانه از همنشینان دلدار را می‌طلبد ،اما به جای آن که دلدار را بیاید و با او همسخن شدن یا مدح او را بگوید ،تاکید می‌کند که او (خداوند /امر قدسی) و هستی (آشکار و نهان) چیزی جز «من» نیست .در هر دو مورد عراقی اشارتی می‌کند به این که مضمون سخن رازی است .در اولی «هم تویی راز خویش را محرم» ،و صریح می‌گوید که سخن را پوشیده خواهد گفت .در دومی اما «گر عراقی زبان فرو بستی /آشکارا نگشتی این اسرار». در گفتار پیشین بند آغازین ترجیع بند اوحدی مراغهای را نقل کردم و دیدیم که او شعر خود را با توصیف دلدادگی به امر قدسی آغاز می‌کند ،اما با زبانی که درست معلوم نیست دلدارش خداوند است یا دختری فریبا ،و تنها در بندهای بعدی انتزاعی بودن موضوع آشکار می‌شود .اوحدی به مخاطبی سوم شخص شرح حال خود را می‌گوید و اصل موضوع یعنی ارتباط درهم تنیدگی من و خدا و هستی و کلید اتصالشان که عشق باشد را در آغازگاه ترجیع بندش فاش نمی‌کند. به همین ترتیب خواجوی کرمانی هم در آغاز مثل عراقی فرجام و نتیجه را نمیآورد و سخن را همچون گفتگویی با دلدار و با شرح دلدادگی خویش آغاز می‌کند .اما وقتی بیت ترجیع را می آورد ،روشن می‌شود که به ارتباط می‌ان خود و خداوند و هستی نظر دارد و عشق را عامل آمیختگی و اینهمانی این سه می‌بیند: «که جهان صورت است و معنی دوست ور به معنی نظر کنی همه اوست» این شیوه از آغاز کردن شعر که تغزلی است و دلداری را خطاب می‌کند ،در آثار بسیاری از شاعران دیگر نیز دیده می‌شود .جهان ملک خاتون هم به همین شکل با بندی آغاز می‌کند که به سادگی می‌تواند غزلی خطاب به دلداری زمینی قلمداد شود ،و ترجیع بند قاسم انوار و اهلی شیرازی نیز همچنین است .از آن سو حکیم نزاری شعر خود را به شیوهی عطار با اشاره به تنشی بنیادی (بال) با مضمونی گنوسی آغاز می‌کند: «ای دل ز بال مکن تحاشی جان بر سر دل چرا نباشی در آتش و آب حرص و آزی تا طالب نان و دیگ باشی ایام لویشه کرده بودست یعنی که گرو به یک لواشی»... در مقابل این اندیشمندان که بحث را با شرح تنش بنیادی آغاز می‌کنند .برخی دیگر گذار خود از این تنش را با لحنی ابراز می‌کنند که می‌تواند خودستایانه قلمداد شود ،و اغلب در تقابل با رویکرد زاهدان ریایی است که چنین حالتی به خود می‌گیرد .مثال سلمان ساوجی ترجیع بند خود را این طور شروع می‌کند: «ما مریدان کوی خماریم سر به مسجد فرو نمی آریم زده در دامن مغنی چنگ دامنش را ز چنگ نگذاریم سالک رهنمای مشتاقیم محرم پردههای اسراریم ما به سودای یار مشغولیم وز دو عالم فراغتی داریم جان به بازار دل تلف کردیم مفلس آن شکسته بازاریم ساغر می که نشوهاش عشق است ما به هر دو جهان خریداریم بار جانیم و عقل سرباری است کار عشق است و ما درین کاریم ساقیا از خمار می‌میریم شربتی ده به ما که بیماریم بوسهای ده به ما که تا به لبت جان خود چون پیاله بسپاریم ما نه از زاهدان صومعهایم ما ز دُردی کشان خماریم زاهدان از کجا و ما ز کجا ما و دُردیکشان بی سر و پا» این آغازگاه با آنچه تا اینجای کار دیدیم متفاوت است .سلمان ارتباط خود با عشق را بیان می‌کند و به ارتباطش با خداوند و هستی اشارهی صریحی ندارد .دلدار در این روایت ساقی بزمی زمینی است و موضع گیری صریح و تندی بر ضد شرع و دین دیده می‌شود«:ما مریدان کوی خماریم /سر به مسجد فرو نمی آریم». در عین حال سلمان تاکید دارد که رازی در کار است که او بر آن آگاهی دارد«:سالک رهنمای مشتاقیم /محرم پردههای اسراریم» .در این آغازگاه به جای شرح ارتباط می‌ان من و امر قدسی و جهان و نقشی که عشق در این می‌انه ایفا می‌کند ،بر ارتباط می‌ان من و عشق تاکید شده و این رکن جبهه ای در برابر زاهدان و متشرعان تشکیل دادهاند .سلمان از بند دوم دلدار را مخاطب قرار می‌دهد و به نوعی بند دوم او از نظر ساختار با بند اول اشعاری که مرور کردیم همخوانی دارد. این شیوه از آغاز ترجیع بند در آثار پیش از سلمان نیز سابقه داشته است .عبید زاکانی هم پیش از او شعرش با حمله ای مشابه به زاهدان آغاز می‌کند و چنین می‌نماید که همان دوقطبی خواب /بیدار مولانا یا غافل /هشیار عطار در زمان تیموری با تضاد می‌ان زاهد متشرع و عارف آزاده برابر انگاشته شده بود: «وقت آن شد که کار دریابیم در شتاب است عمر بشتابیم دیدهی حرص و آز بر دوزیم پنجهی زهد و زرق برتابیم ما گدایان کوی می‌کدهایم نه مقیمان کنج محرابیم»... شمس مغربی که یک نسل بعد از سلمان می‌زیست ،ترجیع بند زیبایی در همین مضمون دارد در ده بند و ۴۲۰بیت (که طبعا ده بندش بیت ترجیع است) .شعر او بعد از اثر بیدل تا جایی که دیده ام طولانی ترین ترجیع بند از این دست است و چنین آغاز می‌شود: «آفتاب وجود کرد اشراق نور او سر به سر گرفت آفاق سر فرو کرد پرتو خورشید در تنزل ز هر دریچه و طاق مطلق آمد به جانب تقیید گشت تقیید عازم اطالق هرکه بُد جفت ظلمت عدمی کرد نورش ز جفت طالق مدتی رِزق بر دوام رسید تا عدم را وجود شد رزّاق کاروان وجود گشت روان جانب چین و هند و روم و عراق مجتمع گشت با وجود عدم اجتماعی قرین بوس و عناق چه عروسی است آنکه هستی حق باشد او را که نکاح صداق هرکه او شد زین نکاح آگه دو جهان شد مطلع بدین می‌ثاق می هستی به کام عالم ریخت ساقی جانفزای سیمین ساق چون می هستیاش به کام رسید تلخی نیستیش شد ز مذاق جامه ظلمت و عدم بدرید مست بیرون دوید سینه به طاق درد او را شراب شد درمان زهر اورا مدام شد تریاق آمد ایام قرب و عهد وصال رفت هنگام بُعد و هجر و فراق چون که صحرا فروغ مهر گرفت رو به صحرا ز خانقاه و رواق نیست ایام خلوت و عزلت نیست هنگام انزوا و وثاق پای بر مرکب عزیمت آر زانکه عزم درست توست براق بگذر ز کرسی و ز عرش مجید التفاتی مکن به سبع طباق روی آور به عالم توحید درگذر زین جهان شرک و نفاق تا رهی زین جهان جور و جفا به سرای پر از وفا و وفاق اسم خود محو کن از این طومار رسم خود برتراش ازین اوراق وصف او را مدان به خویش مضاف لغت او را مکن به خود الحاق هستی او را بود به استقالل نیستی مر تو را به استحقاق زانکه اندر جهان حکمت و علم نام هستی کنند بر او اطالق رو ز اخالق خویش فانی شو تا که حق مر تو را شود اخالق دیده وام کن ز خالق خلق تا ببینی به دیده اخالق که جز او نیست در سرای وجود به حقیقت کسی دگر موجود» بعدتر به این شعر شمس بازخواهیم گشت .اما فعال این را گوشزد کنیم که این بند از چند نظر غیرعادی است ،خواه از نظر زاویه روایت سخن که غیرشخصی و فلسفی و بسیار انتزاعی است ،و خواه به در متن «فروغ مهر» آمده که البته معنا دارد اما دور از ذهن و مهمل می‌نماید .دیگری چهار بیت بعدتر که در متن «ور گذر زین جهان شرک و نفاق» آمده که آشکارا درستش «درگذر» بوده است. خاطر قافیه ی عجیب و سختی که برای آغاز سخن برگزیده و تا ۲۶بیت ادامه اش داده است .ویژگی جالب توجه دیگر این شعر آن است که شمس مفهوم عشق را در پیوند با خویش یا در جریان گفتگو با دلدار معرفی نکرده ،بلکه آن را با خورشید یکی گرفته و تقابلی می‌ان نور و ظلمت پدید آورده که از سویی با نگرش مهرپرستانهی باستانی و از سوی دیگر با سرمشق مانوی شباهت دارد .شمس در بستر همین منظومه از تعبیرهای کهن اثرگذاری مهر-خورشید بر هستی و زدودن ظلمت عدم از آن را به ازدواج و پیوندی جنسی تشبیه کرده ،و بعد با استعارههایی جنگاورانه که به سوارکاران مربوط می‌شود ،سالک را شهسواری دانسته که مانند پیامبر باید به عرش فراز رود ،ولی از محدوده هایی که پیشتر مقدسان سیر کرده بودند فراتر رود. شعر شمس با آن که زیبایی برخی از همتایانش را ندارد ،در صور خیال و آنچه می‌گوید جسورانه تر است و کفری که سلمان با آن آغاز کرده بود را با تصویرهایی درآمیخته که تبارنامه اش به مهریشت بازمیگردد. گفتار او در عین حال در این بند آغازین بر اینهمانی من و خداوند تاکید ندارد و از این نظر با آثار دیگران تفاوت دارد .شمس می‌گوید «وصف او را مدان به خویش مضاف لغت او را مکن به خود الحاق هستی او را بُوَد به استقالل نیستی مر تو را به استحقاق» این سخن بیش از آن که زرتشتی باشد ،بودایی است .یعنی با انکار «من» و منحل کردنش در امر قدسی گره خورده است .شمس در شعرش به چنین نظریه ای گرایش دارد و در می‌ان مثلث من و خدا و عشق می‌کوشد همه را به خدا فرو بکاهد و تجلیات همه چیز از این مرجع یگانه را با عشق ممکن سازد .هرچند تصویرهایی که به کار می‌گیرد بیشتر اساطیری است تا دینی یا فلسفی ،اما در نهایت به این بیت ترجیع می‌رسد «که جز او نیست در سرای وجود /به حقیقت کسی دگر موجود». در مقابلِ شمس مغربی که از موضعی فلسفی بر برابری امر قدسی با هستی تاکید دارد ،نسیمی را داریم که بر همتا بودن امر قدسی با من پافشاری می‌کند و آغازگاه شعرش هم چنین است: «ما نطق خدای کائناتیم بیرون ز مکان و از جهاتیم ماییم به حق چو نطق مطلق آبای وجود و اُمّهاتیم»... در نقطهی مقابل این آغازگاه های کافرانه ،شاه نعمت الله را داریم که سخن را چنین آغاز می‌کند: «ای به مهرت دل خرابآباد وز غمت جان مستمندان شاد طاق ابروت قبلهی خسرو چشم جادوت فتنهی فرهاد لب لعل تو کامبخش حیات سر زلفت گره گشای مراد هر که شاگردی غم تو نکرد کی شود درس عشق را استاد ما به ترک مراد خود گفتیم در ره دوست هر چه باداباد دوش سرمست درگذر بودم بر در مسجدم گذار افتاد مقرئی ذکر قامتش می‌گفت هر کس آنجا رسید خوش بستاد از پی آن جماعت افتادم تا ببینم که چیستشان اوراد ناگه از پیش امام روحانی رفت بر منبر این ندا در داد که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست» این گشایش بحث دو بخش متمایز دارد .نخست شاعر خطاب به دلدار سخن می‌گوید و او را می‌ستاید و وی را استاد عشق خود می‌داند .آنگاه در نیمهی دوم داستانکی روایت می‌کند و می‌گوید بر منبر مسجدی امامی گفته «که سراسر جهان و هرچه در اوست /عکس یک پرتوی است از رخ دوست» .یعنی سخن خویش را مثل شمس به تک مرکزه بودن هستی و ادغام من و جهان در خداوند ختم می‌کند .اما در ضمن بیانی متشرعانه به خود می‌گیرد و این رازی که فاش شده را به نهادهای مذهبی رسمی منسوب می‌کند. نقطهی درخشان آغازگاه این ترجیع بند ،البته بیت ترجیع است .اما شاه نعمت الله این بیت را خود نسروده و از صابر بخارایی وام ستانده است که یکی از دو ترجیع بند عرفانی خود با این بیتها آغاز می‌کند: «ای رخت آفتاب کشور دل تاب مهرت مه منور دل نقش رویت می و صراحی چشم سوز عشق تو عود مجمر دل ...دوش با بلبالن عالم غیب می‌زد این داستان کبوتر دل که جهان پرتوی است از رخ دوست جملهی کائنات سایهی اوست» این آغازگاه همانطور که به دل شاه نعمتاهلل نشسته ،مورد پسند بیدل هم قرار گرفته و او نیز در بیت ترجیع خود همین قافیه و مضمون را حفظ کرده است. اگر به آغازگاه ترجیع بند هاتف اصفهانی بنگریم ،میبینیم که همین سخن شاه نعمت الله ولی را بر گرفته و آن را چکش کاری و مذهب زدایی کرده و به این صورت درآورده است: «ای فدای تو هم دل و هم جان وی نثار رهت هم این و هم آن دل فدای تو چون تویی دلبر جان نثار تو چون تویی جانان دل رهاندن ز دست تو مشکل جان فشاندن به پای تو آسان راه وصل تو راه پرآسیب درد عشق تو درد بیدرمان بندگانیم جان و دل بر کف چشم بر حکم و گوش بر فرمان گر سر صلح داری اینک دل ور سر جنگ داری اینک جان هر طرف می‌شتافتم حیران دوش از شور عشق و جذبهی شوق سوی دیر مغان کشید عنان آخر کار شوق دیدارم روشن از نور حق نه از نیران چشم بد دور خلوتی دیدم دید در طور موسی عمران هر طرف دیدم آتشی کان شب به ادب گرد پیر مغبچگان پیری آنجا به آتش افروزی همه شیرین زبان و تنگ دهان همه سیمین عذار و گل رخسار شمع و نقل و گل و مل و ریحان عود و چنگ و نی و دف و بربط مطرب بذله گوی و خوشالحان ساقی ماهروی مشکینموی خدمتش را تمام بسته می‌ان مغ و مغزاده موبد و دستور شدم آن جا به گوشهای پنهان من شرمنده از مسلمانی عاشقی بیقرار و سرگردان پیر پرسید کیست این؟ گفتند: گرچه ناخوانده باشد این مهمان گفت:جامی دهیدش از می ناب ریخت در ساغر آتش سوزان ساقی آتشپرست آتش دست سوخت هم کفر از آن و هم ایمان چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش به زبانی که شرح آن نتوان مست افتادم و در آن مستی همه حتی الورید و الشریان این سخن می‌شنیدم از اعضا که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده الاله االهو» هاتف دقیقا به همان شکل در نیمه نخست با دلدار راز و نیاز کرده و در نیمهی دوم شرح داده که در پی یافتن راز عشق به محفلی روحانی قدم نهاده است .اما نکته اینجاست که محفل مورد نظر او آتشکده های زرتشتی است و پیر مغان مرشد آن است .هاتف انگار که پاسخ شاه نعمت الله را بدهد ،میگوید که «من شرمنده از مسلمانی» مهمان «ساقی آتش پرست» شده و پیر به او شراب عشق نوشانده« ،گرچه ناخوانده باشد این مهمان». یعنی موضع هاتف با سلمان یکی است و در تقابل با نهادهای رسمی مذهبی و شرع اسالم قرار می‌گیرد ،اما قالب روایت را از شاه نعمت الله گرفته که اتفاقا متشرعانه ترین گزارش را از این موضوع به دست داده است .جالب است که برای بیت ترجیع خود هم شعاری اسلامی را برگزیده و این شاید برای پرهیز از خرده گیری متعصبان بوده باشد ،هرچند که آنجا هم اگرچه بر یگانگی و فراگیری امر قدسی تاکید کرده و با کلماتی عربی سخن گفته ،اما باز رندانه کلمهی «اهلل» را از قلم انداخته و خداوند را «او» نامیده«:وحده ال اله الا هو» (یکتاست ،خدایی جز او نیست). بنابراین روشن است که در این چشمانداز از سیر ترجیع بند عرفانی ،مضمونی مشترک داریم به نام عشق و مسئلهی معلومی که ارتباط می‌ان من و خداوند باشد ،و شیوه هایی که در ابتدای متن این مسئله طرح می‌شده است .در این بستر باید به آغازگاه شعر بیدل بنگریم و آنگاه روشن می‌شود که زاویهی دید او چقدر با دیگران متفاوت است .بیدل ترجیع بند بزرگ خود را شبیه به نسیمی با چنین ابیاتی آغاز کرده است: ت جامِ شهود دیداریم مس ِ « ۱.۱ما حریفانِ بزمِ اسراریم ۱.۲جوشِ بحرِ محیطِ الهوتیم فیضِ صبحِ جهانِ انواریم ۱.۳اثر و فعلِ حق ،ز ما پیداست بیگمان عرضِ سرِّ اظهاریم ۱.۴جلوهفرماست حق به کسوتِ ما الجرم طُرفه رنگها داریم گاه ساقی و گاه خَمّاریم ۱.۵گاه جامیم و گاه بادهی ناب گاه مستیم و گاه هشیاریم ۱.۶گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش گاه ،از فعلِ خویش بیزاریم ۱.۷گاه ،مجنونِ کارهای خودیم گاه ،تمکینبنا چو کُهساریم ۱.۸گاه ،از خویش رفته چون سیالب به غذا و شراب معماریم ۱.۹گاه ،معمورهی وجودی را بینیاز از خیالِ تیماریم ۱.۱۰گاه ،در عالمِ تغافلِ شوق تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم ۱.۱۱گاه ،در دل ز خالِ اللهرخان به شکنجِ هوس گرفتاریم ۱.۱۲گاه ،از زلفِ عنبرینمویان همه از ماست تا چه برداریم؟ ۱.۱۳حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس از رهِ جسم و جان ،گل و خاریم ۱.۱۴در چمنزارِ عالمِ امکان دمِ سرگرمیِ غضب ،ناریم ۱.۱۵گاه لطفیم ،موجِ آبِ حیات ابرِ شوقیم ،ناله می‌باریم ۱.۱۶برقِ عشقیم ،شعله می‌خندیم لیک با اسم و فعل ،بسیاریم ۱.۱۷گرچه بالذّات واحدیم به حق تا به رنگ آشناست ،گلزاریم ۱.۱۸شوقِ ما با وجودِ بیرنگی عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم ۱.۱۹کفر و دین است گفتوگو ،ورنه این دو مصرع گواه میآریم ۱.۲۰به فضوالن ز درسگاهِ یقین که جهان نیست جز تجلّیِ دوست ۱.۲۱ ت اوست» این من و ما ،همان اضافَ ِ بیست بیت آغازین شعر بیدل از چند نظر ممتاز و متمایز است .نخست آن که شعری روان و زیباست و افت و خیز و گره و دشواری ندارد .دوم آن که از منظری به کلی متفاوت به موضوع نگریسته است .بیدل به جای گفتگو با دلدار یا توصیف خود همچون عاشقی شوریده ،خویشتن را توصیف کرده است .این وصف از سویی مانند شعر سلمان ساوجی کافرانه است و از سوی دیگر مثل شعر شمس مغربی فیلسوفانه .بیدل از موضع «من» به موضوع می‌نگرد و همهی چیزهای دیگر را فرع می‌بیند .در واقع استحکام جایگاه «من» در گفتارش چندان است که در بیتهای نخستین می‌شود او را با خداوند یکی انگاشت: ۱.۲جوشِ بحرِ محیطِ الهوتیم فیضِ صبحِ جهانِ انواریم ۱.۳اثر و فعلِ حق ،ز ما پیداست بیگمان عرضِ سرِّ اظهاریم ۱.۴جلوهفرماست حق به کسوتِ ما الجرم طُرفه رنگها داریم اما از بیت پنجم به بعد بیدل تصریح می‌کند که این سخنگو همان «من»ِ انسانی گیتیانهی عادی است. بعد از آن هشت بیت داریم که با «گاه» آغاز می‌شود و این کلمه شانزده بار در این بخش تکرار شده است. این استفاده پیاپی از «گاه» برای توصیف خویشتن در ترجیع بندهای عرفانی رواجی چشمگیر دارد و چنین می‌نماید که شاعران دایرهی امکانی که فرادست «من» است را با آن مشخص می‌کردهاند. بیتهای ۵تا ۱۲که از نظر کالبدشناسان تنه ی این خانه از شعر بیدل را می‌سازد ،دوقطبیهایی معنایی را مطرح می‌کند و می‌گوید «من» گردآورندهی هر دو کرانِ این طیف است .اگر محتوای این بخش را تحلیل کنیم ،می بینیم که در اصل به دو قطبی «فعال /منفعل» تاکید دارد .جام و باده ،ساقی و مست ،مجنون و مستی ،و جوهر هوش و هوشیاری همگی دوقطبی هایی هستند که نیرویی فعال و اثری منفعل را کنار هم قرار می‌دهند .بیدل در سه بیت می‌انی تصریح می‌کند که منظورش اثرگذاری خودجوش «من» بر هستی ،یا غفلت و کناره گزینی از این کار است: گاه ،تمکینبنا چو کُهساریم ۱.۸گاه ،از خویش رفته چون سیالب ۱.۹گاه ،معمورهی وجودی را به غذا و شراب معماریم ۱.۱۰گاه ،در عالمِ تغافلِ شوق بینیاز از خیالِ تیماریم آنگاه در بیتهای پایانی این بخش معلوم می‌شود که این دو موضعِ فعال یا منفعل در برابر هستی وقتی با مفهوم مهر برخورد کند ،عشق و هوس را به دست می‌دهد که دو معنای متضاد هستند .عشق همچون بذری است که به دست عاشق کاشته و نگهداری می‌شود ،و سویه ی فعال و اثرگذار مهر است .در حالی که هوس نتیجهی تن در دادن به شرایط و گرفتار شدن در دام دیگری است. اینجاست که روشن می‌شود منظور بیدل از عشق بیشتر به مفهوم «مهر» در دستگاه نظری زروان نزدیک است ،و آن را امری سنجیده ،انتخابی ،روینده و شکوفنده در نظر می‌گیرد .در مقابل هوس در این بیتها با مفهوم عشق در دیدگاه زروانی شباهت دارد .چون به امری غیر ارادی ،حاشیه دار و درگیر با امور سطحی اشاره می‌کند: ۱.۱۱گاه ،در دل ز خالِ اللهرخان تخمِ سودایِ عشق می‌کاریم ۱.۱۲گاه ،از زلفِ عنبرینمویان به شکنجِ هوس گرفتاریم ب فعالیت و انفعال پیشاروی من بیدل می‌گوید که این دو کرانه ی کوشش و کرنش و این دو قط ِ همچون افقی از امکان گسترده شدهاند .عشق و هوس دو سرنوشت یا تقدیر نیستند .بلکه دو امکان و موقعیت هستند که «من» یکیشان را برمیگزیند .آنگاه بسته به انتخاب خود مسیری ویژه را می‌پیماید و به چیزی متمایز بدل می‌شود ،که می‌تواند گل سرخ یعنی نماد مهر باشد ،و یا خاری که بر چنین گلی می‌روید. همه از ماست تا چه برداریم؟ ۱.۱۳حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس ۱.۱۴در چمنزارِ عالمِ امکان از رهِ جسم و جان ،گل و خاریم بیدل با بهره جویی از همین ترفند به دقت شرح می‌دهد که «من» امری سیال ،مردد و پرنوسان است که در می‌انهی دوقطبیها حرکت می‌کند و بر نقطهای واال یا جایگاهی مطلق مستقر نیست .با این همه تاکید می‌کند که همین «من» ،زایندهی عشق است و هوس را نیز همچون مرتبه ای از عشق به رسمیت می‌شناسد. بعد باز به همان لحن بیتهای آغازین بازمیگردد: ۱.۱۶برقِ عشقیم ،شعله می‌خندیم ابرِ شوقیم ،ناله می‌باریم ۱.۱۷گرچه بالذّات واحدیم به حق لیک با اسم و فعل ،بسیاریم یعنی بیدل در بیانی منطقی و هدفمند به روشنی می‌گوید که «من» اصالت هستیشناسانه و تقدم وجودی بر خدا و هستی دارد« .من» است که با همه نقصها و ابهام و سردرگمی هایش معیار و آفریننده ی همه چیز است ،و اوست که سرچشمه ی زایش عشق است در مراتب و کیفیت های گوناگون .در این بیتها، تشبیه «من» به «برق عشق» جای توجه دارد .چون در شعر بیدل برق به آذرخش اشاره می‌کند و این کلمه برایش کمابیش با سویه ی خشن و ویرانگر امر قدسی مترادف است .یعنی برق را با همان تجلی مهیب و سوزاننده ی خداوند بر کوه طور همسان می‌انگارد .همچنان که در بیتی از غزلیاتش می‌گوید: بر طور ریخت برق فضولی کلیم ما» غزل «:۲۱۷دل مبرم و حقیقت نایاب مدعاست تشبیه عشق به آذرخش در سخن بیدل به بندهایی از مهریشت شباهت دارد که می‌گوید همین نیروی خشن و خودکامه است که می‌تواند بر دروغ چیره شود و حقیقت را نمایان سازد: ناپخته باید سوختن اندیشه خام مرا» غزل «:۱۲۲برق حقیقت شعلهزن آنگه دماغ ما و من که عالم چشم خفاشیست نور آفتابش را» و غزل «:۹۰ز برق جلوهاش آگه نیام لیک اینقدر دانم هرچند مفهوم برق را در شعرهای دیگرش هم به «من» منسوب می‌کند: در نخستین گام می‌سوزم ره و فرسنگ را» غزل «:۹۷برق وحشت کاروان بی نشانی منزلم و یک خط است آغاز تا انجام ما» غزل «:۲۱۵غیر رم در کاروان برق نیست این گوشزد هم سودمند است که در اندیشه بیدل برق با خرمن تقابل دارد و این در آثار شاعران دیگر هم دیده می‌شود .به این ترتیب عشق که به برق تشبیه شده ،با سوزاندن اندوخته های پراکنده و کم ارزش (خرمن) مالزم است. بنابراین در بیت زیبای «برقِ عشقیم ،شعله می‌خندیم /ابرِ شوقیم ،ناله می‌باریم» تقابلی می‌ان دو سویهی ویرانگر (برق آذرخش) و سازنده (بارش ابر) قایل شده که تقریبا با صفات قهری و لطفی خداوند مقارن است .اما اینها را از سویی به عشق و از سوی دیگر به خود «من» منسوب کرده است .یعنی من حامل ویژگیهایی شده که به شکل سنتی به خداوند منسوب بوده است .پس از بیدل مضمونی مشابه را شاعران دیگری نیز به کار گرفتند و ترجیع بند خود را با آن آغاز کردند .نورعلیشاه دومین ترجیع بندش را با این بیتها آغاز می‌کند: «ای آنکه طلب کنی خدا را آئینهی حق شناس ما را رندانه در آ تو در خرابات جامی بکش و ببین صفا را» بیت ترجیعی که بیدل انتخاب کرده احتمال پاسخی به شعر شاه نعمت الله ولی بوده است ،هرچند روشن است که منظور و آماجش تقریبا واژگونه ی بیان متشرعانه ی آن است .بیت تکرار شونده در شعر بیدل آن است که ت اوست» این من و ما ،همان اضافَ ِ ۱.۲۱که جهان نیست جز تجلّیِ دوست این را باید با بیت گزیدهی نعمت الله برابر نهاد که می‌گوید: «که سراسر جهان و هرچه در اوست عکس یک پرتوی است از رخ دوست» تفاوت سخن بیدل و دیگران را از مقایسهی همین دو بیت می‌توان دریافت .بیدل می‌گوید من گرانیگاه و زایندهی عشق است ،و دلداری که رویاروی «من» و زیر تاثیر عشق زاده می‌شود ،هستی است .بیست بیت پیشین تاکید بر اهمیت «من» است و نه «دوست» ،در واقع بیدل اصول در بیست بیت آغازین نه کلمهی دوست را به کار می‌برد و نه به موضوع عشق یا خداوند اشارهای می‌کند .روشن است که از دید او نخست من است که عشق را می‌زاید و بعد از دل عشق است که معشوق زاده می‌شود و این دوست تمایزهای هویتی «این من و ما» را بازتعریف می‌کند .من و ما اما نه در مقام جوهر زایندهی عشق ،که در مقام برچسب هایی برای هویتهای جمعی ،که به همین خاطر «اضافت» نامیده شدهاند.
مشاهده در سایت بیدلی ←