گفتار بیست و دوم: جفت

زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
بیدل در بیت پنجم این بند می‌گوید: ۸.۵اعتبارات ،محوِ یکدگرند آنچه کم شد ز شب به روز افزود این بیت بیدل به احتمال زیاد پاسخی است به بیتی از ناصرخسروی قبادیانی که می‌گوید: «حد و محدود جفت یکدگرند نیست با هست چون مکین و مکان» با توجه به این که ناصرخسرو هم نگاهی مشابه به جفتهای متضاد معنایی داشته و ششصد سال پیش از بیدل مضمونی مشابه را بیان کرده ،نیکوست که گلچینی از بیتهای قصیده ی طولانی را مرور کنیم .او در قصیدهی ۱۸۵دیوانش به بهانهی مدح خلیفه مستنصر فاطمی بحثی مفصل می‌کند دربارهی رابطهی سخن با جفتهای متضاد معنایی و می‌گوید: «امهات و نبات با حیوان بیخ و شاخاند و بارشان انسان بار مانند تخم خویش بود سر بیابی چو یافتی پایان چون سخنگوی بود آخر کار جز سخن چون روا بود ساران؟ تخم ما بیگمان سخن بودهست خوبتر زین کسی نداد نشان نه سخن کمتر از یکی باشد نه بگوید کم از دو حرف زبان یک سخن باد و حرف خویش چنانک خرد و جان ز وحدت یزدان این جهان هم بدان سخن ماند حرف او ساکن است یا جنبان وآن سخن را مثل به مردم زن حرفها را نبات با حیوان چیزها را حروف او بنیان آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز وآنچه او از سخن پدید آید به سخن باشدش بقا و توان به سخن مردم آمده است پدید به سخن جان او رسد به جنان سخن اول آن شریف خرد سخن آخر آن عزیز قران سخنی خوب شو در این دومیان» سخنت اول و سخنت آخر به این ترتیب ناصر خسرو از موضعی کمابیش زرتشتی سخن می‌گوید و مانتره یا کالم مقدس را معتبر می‌داند و شالوده ی می‌نوی مزدا یعنی ساحت معنای مقدس را با سخن یکی می‌گیرد .در ضمن می‌گوید سرشت انسان نیز زبان است و همچنان که چیزها از دل زبان خلق می‌شوند ،اخالق نیز از سخن برمیخیزد .اما بعد می‌گوید: واین که محسوس نام اوست فالن «...آنکه معقول هست چون بهمان جفتها را ز طاق بشناسی به غلط نوفتی در این و در آن با صفت جفت و بی صفت به عیان جفت را جفت و طاق دان ز نخست نیست با هست چون مکین و مکان حد و محدود جفت یکدیگرند عقل و معقول هردوان جفت اند همگان جفت کردهی سبحان طاق با جفت هر دوان مقهور پر از ایشان دو قاهر ایشان باز جفت است قاهر و مقهور زانکه توحید نیست زیر بیان چون بدانی حدود جفتیها برتر آیی ز پایهی حیوان»... در این بخش ناصرخسرو مفهوم جفتهای متضاد معنایی را مطرح می‌کند و دریافت خود از آن را شرح می‌دهد .به صراحت هم می‌گوید که جفتهای معنایی از امر قدسی پدید آمده اند و فهم و تسلط بر آنها شیرازه ی انسانیت در مقام امری والا و قدسی است .تا اینجای کار چنین می‌نماید که ناصرخسرو دقیقا در نقطهی مقابل بیدل قرار می‌گیرد و چارچوبی را می‌پذیرد و بر می افرازد که مبتنی بر تقدیس زبان و واقعی شمردن جفتهای متضاد معنایی است .اما بعد اشاره می‌کند که: «نیست مرگست و هست هست حیات نیست کفرست و هست هست ایمان مرده نادان و زنده دانایان مرگ جهل است و زندگی دانش ...هست ماند به علم دانا مرد نیست گردد به جاهلی نادان ...نیست را هست صنع یزدان کرد هست را نیست صنعت شیطان ...آنچه دانا بداندش هست است کس ندانست نیست را سامان هست و دانش قرین و جفتانند نیست یا جهل هردوان زوجان» یعنی دو قطبی هستی /نیستی را مبنا می‌گیرد و آن را بر بقیه مقدم می‌شمارد و تقابل خدا و شیطان یا دانش و نادانی یا زنده و مرده را با آن همسان می‌گیرد .یعنی دستگاه نظریاش بسط همان است که بیش از دوهزار سال پیش از او زرتشت پیشنهاد کرده بود ،و آن این که هستی همان خیر است و نیستی رخنه و مرضی است در دل آن که شر را می‌زاید. این قصیده که تنها حدود نیمی از ابیاتش را نقل کرده ام ،در مدح خلیفه ی فاطمی وقت سروده شده، و این جای توجه دارد که در قرن پنجم هجری فیلسوفی در خراسان به زبان پارسی فرمانروای مصر را به این شکل مدح می‌گفته است و البد در فاصلهی بدخشان تا قاهره این قصیده ی بلند با مضامین پیچیده فلسفی بازخوانده و فهمیده می‌شده است .اما جالب تر از سویه های سیاسی و زبانی ،محتوای این شعر است .چون آنچه ناصرخسرو می‌گوید را می‌توان شرحی دقیق و روشن از هستی شناسی زرتشتی دانست .این نکته که شیعه ی اسماعیلی در این دوران باورهایی تا این اندازه نزدیک به نگرش راستکیش زرتشتی داشته ،جای توجه دارد. ناصر خسرو در این بیتها سه نکته را تصریح می‌کند .نخست آن که همه چیز از زبان برمیخیزد و سخن است که معنا را رمزگذاری و ایجاد می‌کند .بر خالف بیدل که نگاهی نقادانه به زبان دارد و این را دلیلی بر نابسنده بودن شناسایی می‌داند ،ناصرخسرو برای سخن خاستگاهی می‌نویی قایل است و از زاویه تقدیس زبان بحث خود را پیش می‌برد .از این نظر با نگرش زرتشتی دربارهی تقدیس زبان و اهمیت مانتره همداستان است. دومین نکته ای که می‌گوید آن است که زبان از جفتهای متضاد معنایی تشکیل شده است .تا جایی که دیده ام در زبان پارسی این قصیدهی ناصرخسرو قدیمی ترین شرح صریح و دقیق از دوقطبیهای معنایی است ،و شگفت است که به کلی نادیده انگاشته شده است .چون این قصیده در ضمن دقیقترین و کهنترین شرح دربارهی جفتهای متضاد معنایی در مقیاس جهانی هم هست. ناصرخسرو با کلمه ی «جفت» به این دوقطبیها اشاره می‌کند و نگارنده هم در دستگاه نظری زروان نخستین واژه از ترکیب «جفت متضاد معنایی» (جم) را از همین جا وام گرفته است .ناصرخسرو در ضمن می‌گوید جفتهای متضاد معنایی به همدیگر محدود هستند و در تقابل با هم معنی پیدا می‌کنند .خاستگاه این دوقطبی دیدن معانی دنیا که خاستگاهش خیر /شر اخلاقی بوده گاهان زرتشت است و بیدل هم آن را پذیرفته است. برای نخستین بار در گاهان زرتشت است که مفاهیم به صورت جفتهایی انتزاعی مرتب شده و دستگاهی نظری بر مبنای آن ساخته شده است .برخی از این جفتهای اوستایی کهن – مثل زنده /نازنده، سود /زیان ،نیرومند /ناتوان ،زن /مرد ،نور /تاریکی \-پیشاپیش جداگانه در زبانهای ایرانی وجود داشتهاند و زرتشت آنها را به صورت جفتی انتزاعی بازتعریف کرده است .بخش عمده شان ولی ابداع شخص زرتشت ت شاعر برخاسته است .این جفتهای متضاد است و واژهه ایی برایشان به کار گرفته شده که از نوآوری زرتش ِ معنایی شالودهی قدیمیترین دستگاه فلسفی و کهنترین نظام اخلاقی جهان را بر می سازند و نمونههای برجسته شان عبارتند از:اهورامزدا /اهریمن (خدا /شیطان) ،خوبی /بدی ،گیتی /مینو ،اختیار /اجبار ،کرانمند/ بیکرانه ،نیک اندیشی /بداندیشی (بهمن /اکومن) ،اقتدار /زورمندی (خشثره /ائوجَه). موضع بیدل دربارهی پیوند من با جفتهای متضاد معنایی را می‌توان با مواضع دیگران در این زمینه مقایسه کرد و در این حالت است که زبان ستیزی و من محوری افراطی بیدل نمایان می‌شود .چون این محوری مفهومی است که در آن هم شیوهی شناخت هستی و فهم جفتهای متضاد محل پرسش است ،و هم ساختار درونی «من» شناسنده مطرح است ،و هم در نهایت اصالت وجودی این دو قطبیها موضوع تامل واقع می‌شود. بهترین سنجه برای ارزیابی گفتار بیدل ،سخن زرتشت است که اولین نظریه دربارهی این مفاهیم را به دست داده و برای نخستین بار این سه پرسش را مطرح کرده و به آن پاسخ داده است .موضع زرتشت آن است که «من» به هنگام کشف و شهودی رؤیاگونه دوقطبی ها را درمی یابد ،و اینها ارزش و اعتبار وجودی دارند ،و سازوکارهای روان انسان به شکلی است که به طور طبیعی آن را درمی یابد. برای فهم دقیقتر موضع زرتشت باید به بند سوم از هات ۳۰گاهان بنگریم: ,mvtAwrsa ,AnvfaX ,AmVY ,AY ,Eyuruop ,Uyniam ,At ,Ta ,Acmvka ,OyhaW ,Ih ,iOnaqoayK ,AcihacaW ,Acihanam .,OhMldZud ,TiOn ,AtAyKIW ,Svrv ,OhMlduh ,Acsl (اَت تا مَیْنیُو پُئورویِه یا یَما خْوَفَنا اَسْرْواتَم مَنَهیچا وَچَهیچا شیَئُوثَنُوی هی وَهیْو اَمَمْچا آنْسْچا هودانَهُو اَرَش ویشیاتا نُوئیت دوژدانَهُو) «در ازل می‌نوهای همزاد چنین با هم سخن گفتند ،در رؤیا اندیشه و گفتار و کردار \[یکیمان\] نیک است و \[دیگری\] بد است از می‌انشان نیک آگاهان آنکه نیکوست را برگزیدند ،و ناآگاهان چنین نکردند». در این بند به دوقلو بودن سپندمینو و انگرهمینو اشاره رفته ،و در بندهای بعدی هم زرتشت بارها از «دو می‌نو» یا «مینوهای همزاد» یاد کرده است .برخی از مفسران این جمالت را چنین تفسیر کرده اند که گویی زرتشت در اینجا وحی خود را شرح می‌دهد .یعنی «در رؤیا» (خْوَفَنا )AnvfaX /به خود زرتشت اشاره می‌کند و آنچه که گفته شده (اَسْرْواتَم )mvtAwrsa /خطاب به او بوده است .هومباخ چنین فرضی کرده و با تاکید بر این که رؤیا را نمی‌شنوند و بلکه می‌بینند ،فرض کرده که در اینجا زرتشت به شکلی تازه از دریافت شهودی حقیقت یعنی وحی اشاره می‌کند. دکتر عالیخانی همین خط استدلال را پی گرفته و دریافت زرتشت از حقیقت دو می‌نو را نوعی شهود معنوی دانسته که در تقابل با درک صوری قرار می‌گیرد و این را بر اساس متن ودانته تفسیر کرده است. این ترفند را هم برای آن به کار برده تا عرفان اسلامی را از آن استخراج کند .این برداشتها اما به نظرم درست نیست ،و به خصوص متن ودانته که بسیار دیرآیندتر از گاهان است و تاثیری سطحی از آن پذیرفته، نمی‌تواند برای فهم متنی دیرینه تر و پیچیده تر به کار گرفته شود. Humbach, 1959, Vol. II: 49\. در گاهان آرمئیتی به ویژه با بهمن در ارتباط است و بارها از همسخن بودن این دو و ارتباطشان یاد شده است 192.یعنی اگر بهمن را با فرشتهی وحی برابر بگیریم ،آرمئیتی نیرویی در روان انسانی است که توانایی شنیدن این وحی را دارد و می‌تواند با واسطه ی بهمن با امر قدسی وارد مکالمه شود .به همین خاطر در گاهان رهبران دینی مخالف زرتشت به نادیده انگاشتن آرمئیتی و نشنیدن پیام بهمن متهم شدهاند. اگر به متن گاهان بنگریم ،تردیدی به جا نمی‌ماند که زرتشت در تاکیدش بر زبان یگانه است و نخستین کسی است که می‌گوید در پیوند با امر قدسی خرد و عقلانیت – و نه پیشگویی یا ترفندی جادویی یا شیوهی اجرای مناسک \-را دریافت کرده است .بر این مبنا او نخستین «پیامبر» به معنای دقیق کلمه است و «وحی» در معنای زبانیاش را هم می‌توان به او نسبت داد. با این حال بندی از اوستا که خواندیم ارتباطی با ماموریت زرتشت ندارد .یعنی هومباه به اشتباه آن را به وحی مربوط دانسته و عالیخانی بیهوده همین مسیر را تا جاهایی بحث برانگیز پیموده است .این بند در اصل روایتی خالصه شده از مطلبی است که در بند دوم هات ۴۵گاهان با شرح بیشتری آمده است: ,Eyuruop ,Uyniam ,SuVhMa ,AyCxawarf ,Ta \`,mvrgNa ,mVY ,Tawarm ,ItiU ,lynaps ,lyaY ,Owatarx ,TiOn ,AhgNVs ,TiOn ,lnam ,An ,TiOn ,AnaqoayK ,AdEan ,ADxu ,TiOn ,AnaraW ,AdEan .,EtNiacah ,On\&wru ,TiOn ,lnEad ,TiOn (اَت فْرَوَخْشیا اَنْگْهِئوش مَیْنیُو پُئورویِه یَیائو سْپَنْیائو اُویْتی مْرَوَت یَم اَنْگْرَم نُوئیت نا مَنائو نُوئیت سِئانْگُها نُوئیت خْرَتَوا نَئِدا وَرَنا نُوئیت اوخْذا نَئِدا شیَئُوثِنا نُوئیت دَئِنائو نُوئیت اورْوانُو َهچَیانْتِه) «اینک از دو می‌نو در ازل سخن می‌گویم که \[مینوی\] سپند به آن یکی \[مینوی\] پلید چنین گفت: نه اندیشه ،نه آموزش ،نه خرد حاشا که اراده ،نه گفتار ،حاشا که کردار، نه وجدان (دین) ،نه روان ما دوتا با هم یکسان نیست». به نظرم هات ۴۵بعد از هات ۳۰سروده شده و نظریهای که در آن طرح شده بود را بسط داده است. نظریه ای که عناصر روان را هشت تا می‌داند (اندیشه /آموزش /خرد /اراده /گفتار /کردار /وجدان /روان) و این را در می‌ان سپندمینو و انگرهمینو مشترک ،اما ضد هم می‌بیند .زرتشت در بخشهای دیگری از گاهان به تصریح روان انسانی را نیز دارای همین هشت بخش دانسته ،و بنابراین همزمان نخستین مدل روانشناسانه دربارهی اجزای نفس را پیشنهاد کرده ،و سرشت روان انسانی و امر قدسی را همسان دانسته است .یعنی این نقطهی ظهور روانشناسی و عرفان به معنای دقیق کلمه (و نه معنای مدرن یا سامی آن) است. در هات ۳۰شکلی ساده شده از همین روایت را می‌بینیم ،با این تفاوت که ارکان نفس به سه عنصر گفتار و کردار و اندیشه منحصر دانسته شدهاند .این به نظرم شکل قدیمیتر رده بندی عناصر نفسانی بوده ،و بعدتر در هفتهات همین است که مبنا گرفته می‌شود .هرچند نظریهی هشت عنصری تداوم پیدا می‌کند و بعدتر در قالب پنج نیرو (تن ،روان ،خرد ،دین ،فروهر) در قرون بعدی تثبیت می‌شود. در هات ۳۰هم سخن بر سر وحی به زرتشت نیست ،بلکه او به سادگی می‌گوید در رؤیای خویش همین ماجرا را دریافته و این لزوما به معنای شکلی تازه و بیسابقه از خواب دیدن نیست .چرا که در رؤیاهای عادی هم تصاویر دیده می‌شوند و هم گفتارها وصداها را می‌شود شنید .بنابراین زرتشت اینجا ادعا نمی‌کند در قالب سخنی ناب حقیقتی را همچون وحی دریافت کرده ،بلکه به سادگی می‌گوید گفتگوی دو می‌نو در آغاز زمان کرانمند همچون خاطره ای ازلی در رؤیا بر او نمایان شده است. بنابراین روشن است که زرتشت حالت فهم جفتهای متضاد معنایی در شکل غایی و انتزاعیشان را نوعی شهود رؤیاگونه می‌دانسته است .اما توانایی درک این دو قطبی ها را به سازوکارهایی پایه در روان انسان مربوط می‌دانسته ،که هشتگانه بودهاند .در می‌ان این هشتتا خرد تمایز می‌ان راست و دروغ را تعیین می‌کند و در گفتار بازتاب می‌یابد و دئنا (دین) خیر و شر را تفکیک می‌کند و در کردار تجلی پیدا می‌کند .اندیشه و آموزش دو روالی هستند که انتقال و توانمندی این سازوکارها را ممکن می‌سازند ،و جان (روان) و اراده دو جوهر درونی انسان هستند که همهی این متغیرها را به هم چفت می‌کنند و در قالب نوعی جبهه گیری نسبت به هستی یگانه شان می‌سازند. به این ترتیب زرتشت هم جفتهای متضاد معنایی را به رسمیت می‌شناسد ،و هم برایشان ارزشی اخلاقی و اعتباری هستی شناسانه قائل است .حملهی بیدل به این مفاهیم تا حدودی به نقد بودا در این زمینه شباهت دارد .با این تفاوت که بودا نقدش را تنها بر مفهوم من متمرکز کرده بود و به همین خاطر در نهایت شکلی افراطی تر از جفتهای متضاد معنایی را پذیرفت و برایشان ارزشی وجودی هم قایل شد .در حالی که بیدل اعتبار دوقطبیها را طرد می‌کند و به جایش مفهوم من را استوار می‌دارد. با این می‌انپردهی به نسبت مفصل می‌توانیم باز به شعر ناصرخسرو بازگردیم و آنچه می‌گوید را در بستر این مفاهیم باستانی بهتر بفهمیم .سومین نکتهی قصیدهی ناصرخسرو که یکسره زرتشتی است ،آن است که هست /نیست با جفتهای متضاد معنایی دیگری چفت و بست می‌شود و با آنها مترادف است .این جفتها در ساحتهای گوناگون نمود پیدا می‌کنند و ممکن است زیست شناسانه (مرگ /زندگی) باشند یا دینی (کفر /ایمان) و یا شناخت شناسانه (دانش /جهل) .آنگاه می‌گوید: «نیست را هست صنع یزدان کرد هست را نیست صنعت شیطان» که نقطهی اتصال الهیات و شناخت شناسی زرتشتی است و همان را ناصرخسرو عیناً پذیرفته است .چون می‌گوید خداوند خردمند و داناست (مزدا) و نیست را هست می‌کند (از راه خلق دانایی و جان و ایمان) و شیطان نمود جهل و مرگ و گمراهی است و بنابراین هست را نیست می‌کند. بیتی که بیدل در پاسخ به ناصر خسرو می آورد ،با این نگرش مخالفتی ریشهای دارد .بیدل می‌گوید جفتهای متضاد معنایی نه تنها با هم تقابل دارند و در ضدیت با هم معنا پیدا می‌کنند ،که اصوال از دل همدیگر زاده می‌شوند .یعنی بند نافی در می‌انهشان قایل است ،در همانجایی که ناصر خسرو با پیروی از نگرش زرتشتی مغاکی عبورناپذیر را نشان می‌داد .بیدل می‌گوید «اعتبارات ،محوِ یکدگرند /آنچه کم شد ز شب به روز افزود» .یعنی اعتبار جفتهای متضاد معنایی به همدیگر بند است .چنین نیست که یکیشان هست و دیگری نیست باشد .بلکه هر دو تا حدودی هستی دارند و این اعتبارشان به حضور ضدشان بند است.
مشاهده در سایت بیدلی ←