گفتار هجدهم: بند هفتم و نسخهها
زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
بیدل در بند هفتم ترجیع بندش به روایتهای متفاوتی میپردازد که دربارهی من و هستی وجود دارد، و با توجه به آنچه در بند پیشین میگفت ،روشن است که شیوههای صورتبندی عقلانی \-و در نتیجه نابسنده- را فهرست کرده است.
دل همان نسخهی جنونخوانیست ۷.۱دیده عمریست ،داغِ حیرانیست ۷.۲گر به هرسو نظر کنی چمن است هر طرف پر زنی گلافشانیست
۷.۳بینیازی بهارها دارد گفتوگو محوِ باقی و فانیست
۷.۴خلوت آرایی ،انجمن سازی اعتبار وجوب و امکانیست
۷.۵آن یکی عالمِ تغافل شوق این دگر باغِ رنگ گردانیست
جلوهگر شد که غیر ،بهتانیست ۷.۶از بد و نیک آنچه دید نظر زانو آیینهدارِ پیشانیست ۷.۷همه را سرنوشت ،فکرِ خود است که«:همینجا بهارِ رحمانیست» ۷.۸خاک آسوده پا به دامنِ ناز عرقآلود گرم جوالنیست» ۷.۹آب خندان که«:بحر را زاینجا در همین آشیان پرافشانیست» ۷.۱۰باد مطلقعنان که«:عنقا را کسوتی نیست ،جلوه عریانیست» ۷.۱۱شعله بی پرده«:کای نظربازان\! زورقِ کائنات ،توفانیست» ۷.۱۲چرخ گردان که«:چاره نتوان یافت که«:نفس مایهی پریشانیست» ۷.۱۳صبح اجزای خویش داد به باد خرمنآرای اشک سامانیست» ۷.۱۴ابر دامنکشان که«:حاصلِ دهر که«:دو عالم شکست پیمانیست» ۷.۱۵گلسِتان جامهدر ز شوخیِ رنگ دشت و تسکین که«:جمله ویرانیست» ۷.۱۶شهر و غوغا که«:جلوهآبادیست» کوه نازان که«:لعلِ رُمّانیست» ۷.۱۷بحر سرخوش که«:مدعا گهر است» سرخطْ اظهارِ راز پنهانیست ت خویش گر نه فکرِ یقین گریبانیست ۷.۱۹اینقدر واشکافتن عبث است تا نفهمیدهاند نادانیست ۷.۲۰با همه هوش معنیِ این راز که جهان نیست جز تجلّیِ دوست ۷.۲۱
ت اوست
این من و ما ،همان اضافَ ِ
بیدل این بند را با اشاره به حیرت شروع میکند .در بند پیشین بحث اصلی او بر مسیر عاطفی- هیجانی تمرکز داشت و از این رو بر شوق و عشق برآمده از آن بیشتر تاکید میکرد .در این بند مسیر مقابل را برگزیده و حیرت و خرد برخاسته از آن را تحلیل میکند:
دل همان نسخهی جنونخوانیست ۷.۱دیده عمریست ،داغِ حیرانیست در مقابل دل که جایگاه شوق بود و عشق را میزایید ،اینجا سخن از دیده است و حیرتی که بر آن استیال یافته است .بیدل میگوید وقتی دیده به داغ حیرانی دچار میشود و به تعبیری نابینا میشود ،دل هم کارکرد خود را از دست میدهد و به «نسخهی جنونخوانی» بدل میشود ،یعنی به متنی پراکنده از روایتهای نامعقول. ۷.۲گر به هرسو نظر کنی چمن است هر طرف پر زنی گل افشانیست
چمن ،که نمود کثرت هستندگان جهان بود و پیامد فیض ،اینجا هم در برابر دیده قرار دارد ،و هستی همچنان به باغی میماند که منِ شناسنده همچون پرندهای در آن جست و خیز میکند و گلهایش را مینگرد .با این حال این چمن و گلشن که پیشاروی منِ شناسنده قرار گرفته ،صریح و بیانگر نیست و معنایی دم دست و آشکار ندارد .بلکه موضوع کشمکش و جدل است و گفتوگو ،به معنایی که پیشتر شرحش گذشت: ۷.۳بینیازی بهارها دارد گفتوگو محوِ باقی و فانیست
میگوید خود هستی که به باغی بهاری میماند ،فارغ از میل و خواست است و نیاز و قصد را به آن راهی نیست .وقتی بحث ماندن و پاییدناش به میان می آید ،نشانهی آن است که کشمکشی و اختالفی در میانه وجود دارد .در مصراع دوم میگوید گفتوگو که نزاع و کلنجار بیهوده و بیسرانجام است ،به جای نگریستن به این گلشن فریفته و محوِ تمایز باقی و فانی شده است .به همان ترتیبی که دو میدان خلوت و انجمن که فضای ارتباط من-من و من-دیگری است ،اعتبار خود را صرف این دعوا کرده که جهان واجب است یا ممکن ،و این کشمکش مهم میان متکلمانی است که به جبر یا اراده باور داشتهاند. ۷.۴خلوت آرایی انجمن سازی اعتبار وجوب و امکانیست
در گفتاری دیگر به شرح دقیقتر این دوقطبی خلوت و انجمن خواهم پرداخت .فعال در اینجا باید در نظر داشت که وقتی بیدل به انجمن و خلوت اشاره میکند ،به دو موضع محبوب و رایج زایش معنا اشاره میکند که پیشینه شان تا دوران زرتشت عقب میرود .یکی «من»ها که در فضای شخصی و انفرادی شان با خلاقیت خویش معنا میزایند ،و دیگری «ما»ها که در محیطی دوستانه و مبتنی بر مهر چنین میکنند و انجمنها را برمی سازند .جالب آن که سومین ساختار یعنی نهادهای رسمی فرهنگی در ایران زمین هرگز زیاد مورد اقبال و توجه نبوده و شالودهی ساماندهی معنا بیشتر بر دوش منها سوار میشده تا نهادها .از اینجا به بعد بیدل به این میپردازد که «انجمن ساختن» و «خلوت آراستن» چطور با روایتهای کژدیسه از حقیقت اعتبار خود را از دست میدهد.
۷.۵آن یکی عالمِ تغافل شوق این دگر باغِ رنگگردانیست
۷.۶از بد و نیک آنچه دید نظر جلوهگر شد که غیر بهتانیست
میگوید کسی که درگیر شوق و شهود است و از خود بیخود شده ،و کسی دیگر که با حیرت دست به گریبان است و شیفتهی دگرگونی هستندگان (رنگگردانیِ باغ) است ،هردو دچار خطا شدهاند .آنچه ایشان دربارهی هستی میاندیشند و بد و نیک میشمارند ،در نهایت بهتانی و تهمتی نیست که از خودشان برمیخیزد و بر هستی بیرونی تحمیل میشود« .فکر خود» است که این معناها را برای سرنوشت میتراشد ،نه رویارویی مستقیم با من و هستی.
۷.۷همه را سرنوشت فکر خود است زانو آیینهدارِ پیشانیست
اینجا بیدل یکی از تعبیرهای پیچیده و بسیار زیبایش را به کار می گیرد و میگوید زانو انعکاس و آیینه داری است که پیشانی را در خود منعکس میکند .یعنی زانویی که اغلب کبره بسته و پرپینه است ،نقشی است که پیشانیِ گشوده و پاکیزه را قرار است باز بنماید .این تعبیر بیدل در ضمن به حالت بدن هنگام سجده نیز اشاره میکند .چون به هنگام سجده نخست زانو بر زمین میخورد و بعد پیشانی .پس گویا زانو از سرنوشت پیشانی خبر میدهد و پیشتاز مسیری است که آن خواهد رفت.
در ضمن وضعیت بدن هنگام اندیشیدن عمیق نیز همین پیشانی نهادن بر زانو است و به ویژه دربارهی حال غم چنین تصویری آشناست .نکته اینجاست که در اینجا بیدل از روایتهای اشتباه و نادرست دربارهی من و هستی سخن میگوید و این که همترازی زانو و پیشانی و حالت سجده و اندیشناکی را هم در آن بین آماج قرار میدهد ،جای توجه دارد .وضعیت وجودی انسان از دید بیدل به شکل پیکری خاکسار یا سر بر زانو نهاده شبیه است ،و بر خالف تصویرپردازیهای زاهدانه و خاکسارانه ی مرسوم میان صوفیان ،این حالت برای بیدلِ جنگاور دلپذیر و والا نیست و نشانه ایست از دور افتادگی از حقیقت.
از اینجا به بعد یکایک روایتهای رایج را به اختصار برمیشمارد و روشن است که همه را موهوم و نابسنده میداند:
۷.۸خاک آسوده پا به دامنِ ناز که«:همینجا بهارِ رحمانیست»
۷.۹آب خندان که«:بحر را زاینجا عرقآلود گرم جوالنیست»
۷.۱۰باد مطلقعنان که«:عنقا را در همین آشیان پرافشانیست»
کسوتی نیست ،جلوه عریانیست» ۷.۱۱شعله بی پرده«:کای نظربازان پس نخست به چهار عنصر مینگرد و میگوید هریک از اینها روایتی دربارهی هستی عرضه میکنند. خاک که بستر جایگری چمن و گلشن – یعنی چیزها و هستندگان \-است ،زایندگی و شکوفایی را مهم میشمارد .آب که با دریا \-یعنی هستی فراگیر \-پیوند دارد ،پویایی و جوالن را محور میداند .باد که «مطلق عنان» و سرکش شمرده شده ،به همین ترتیب خود را گرانیگاه هستی میداند چون دیدیم که استعارهی پریدن و آشیانه ساختن سیمرغ در آن بافت معنی پیدا میکرد ،یعنی که باد با سلوک مربوط است .در این بین آتش که با عشق و نور بیشترین پیوند را داشت ،افشاگرتر از همه است و اشاره میکند که اینها همه جامه ها و پرده هایی بر هستی هستند و جلوه ،از عریانی برمیخیزد و پیامد رها کردن این پوشش هاست. در این چهار بیت بیدل چهار عنصر را نماد چهار رکن زیست جهان دانسته است:آب با هستی کل و خاک با هستندگان جزء و باد با سلوک سالک و آتش با آشکارگی و جلوهی دریافتنی پیوند خورده است .در گام بعدی بیدل این چهار شاخص زیربنایی را به عناصری تعین یافته تر و خُردتر تجزیه میکند: ۷.۱۲چرخ گردان که«:چاره نتوان یافت زورقِ کائنات ،توفانیست»
چرخ که مدار گردش اختران است ،به اخترشناسان و دانشمندان طبیعی و به ویژه طالع بینان و معتقدان به جبر افلاک اشاره میکند که معتقدند ارادهای در کار نیست .زورق کائنات در رودی توفانزده پیش میتازد و کاری از دست کشتی نشینان برنمی آید ،چون در برابر چرخ گردان «چاره نتوان یافت».
اگر از عرش به فرش فرود بیاییم ،یک مرتبه پایین تر از چرخ گردون و مدارهای افلاک ،افق و مدار گردش آسمان لاجوردین قرار می گیرد که آغاز و پایانش با سحرگاه و شامگاه مشخص میشود. ۷.۱۳صبح اجزای خویش داد به باد که«:نفس مایهی پریشانیست»
صبح در اغلب اشعار صوفیانه از جمله آثار بیدل دلالتی مثبت دارد و به وضعیت اشراق و چیرگی نور بر ظلمت اشاره میکند .اما بیدل به زودگذر بودن لحظهی سپیدهدم تاکید میکند و میگوید سحرگاه خیلی زود بر باد میرود و در دل روز فنا میشود .این زمانی است که تیرگی فراگیر شبانه جای خود را به نمایانگر شدن چیزهای گوناگون در روز میدهد .پس سحر همزمان با تجلی کردن ،در اجزایی که هویدا میکند حل میشود و بر باد میرود .یعنی که انگار با یک دم زدن در میانهی آنچه با نور خویش ظاهر کرده بود ،پنهان میشود. بیدل این را با پریشانی (تفرقه و پراکندگی در برابر جمع) همتا میانگارد .اشاره او به صبح احتمال به حکیمانی مربوط میشود که مثل خیام روشنگر و ژرف نگر بودهاند و ظلمت نادانی و اوهام را پس میزدند، اما بدبینانه به دنیا مینگریستند و تفرقه را وضعیتی طبیعی و گریزناپذیر قلمداد میکردند. بیدل با همان منطق پیشین مرتبه به مرتبه از بالا به پایین می آید و بعد از سحر به ابر میرسد: ۷.۱۴ابر دامن کشان که«:حاصلِ دهر خرمنآرای اشک سامانیست»
ابر که بارانآور و رویندهی کشتزارهاست ،موضعی کمابیش تراژیک دارد و این شاید به آنجا بازگردد که نمایندهی دهر یا زمان کرانمند هم هست .بیدل میگوید کشتزارها از اشک ابر میرویند .بنابراین دهر به دستاوردی منتهی میشود ،اما این محصول با رنج و دشواری و اشک به بار مینشیند .احتمال منظور بیدل از ابر مردم عادی است که معتقدند جهان آمیخته ای از رنج و خوشی است و همین است که هست. قدم بعدی به سمت پایین به خود کشتزار و گلستان میرسد:
که«:دو عالم شکست پیمانیست» ۷.۱۵گلسِتان جامه در ز شوخیِ رنگ پیشتر دیدیم که گلشن و چمن در نظام زبانی بیدل به منظومهی هستندگان رنگارنگی اشاره میکند که تعین جزئی یافته اند و موجود هستند ،اما پهنهی فراگیر وجود را زیر خود پنهان میکنند .جملهی بیدل اینجا غریب است .چون میگوید گلستان که مدام رنگ هستندگانش تغییر میکند ،گویی جامه ی خود را پاره میکند و این عالمت عزا و اعتراض است ،چرا که دو عالم \-یعنی گیتی و مینو \-پیمانشکنی کردهاند و پیوندشان گسسته شده است .اینجا شاید به موضعی گنوسی مثل نگاه مانی اشاره کند که گیتی و هستندگان مادی را ظلمانی و دروغین و اهریمنی میدانستند و پیوندش با مینوی نورانی را ناممکن میشمردند.
در مرتبه ی بعدی بیدل به ساحت انسانی میرسد و شهر را در برابر دشت قرار میدهد: دشت و تسکین که«:جمله ویرانیست» ۷.۱۶شهر و غوغا که«:جلوه آبادیست» شهر قلمرو کوشش آدمیان است و آبادانی ای که بنیاد میکنند ،و دشت یا بیابان قلمروی وحشی و ویران که از این فعالیت و در نتیجه از آبادیاش بی بهره است .اما نکته اینجاست که بیدل میگوید شهر با غوغا درآمیخته و دشت با «تسکین» ،یعنی با سکوت و سکون .این بیانی دیگر از همان دوقطبی خلوت و جلوت است .این تفاوت از موضع زاهدانی بیان شده که آرامش را در برهوت وحشی میجستند و از شهر و غوغای آن کناره می گرفتند .بیدل انگار هر دو موضع شهرنشینان و گریزندگان به دشت را به یک اندازه موهوم و خیالی میداند. بیدل از همینجا دوقطبی دیگری هم برمی آورد و آن کوه در برابر دریاست:
۷.۱۷بحر سرخوش که«:مدعا گهر است» کوه نازان که«:لعلِ رُمّانیست»
میگوید دریا و کوهستان هریک هستهای مرکزی از جوهرهی ارج و ارزش را در خود نهفته اند .دریا پرورنده ی مروارید سپید است و کوه حامل یاقوت سرخ .پیشتر اشاره کردیم که هر دوی اینها \-دریا و کوه \-به هستی اشاره میکنند و بذری از امر قدسی یا مهر که در دل خود نهفته اند ،همان انسان کامل است .با این حال باز بیدل انگار ناز کوه و سرخوشی دریا از گنجینهای که پدید آورده اند را نقد میکند .چون در بیت بعدی میخوانیم:
سرخط اظهارِ راز پنهانیست ت خویش
۷.۱۹اینقدر واشکافتن عبث است گر نه فکرِ یقین گریبانیست
بیدل میگوید هریک از روایتها برآمده از موضع ناظری است که «نسخهی حقیقت خویش» را عرضه میکند .همهشان هم ارتباطی با حقیقت دارند ،اما تنها بخشی از آن را در بر میگیرند و «سرخط رازِ پنهانی» هستند .یعنی پیش درآمدی برای اظهار راز هستند ،بی آن که این کار را ختم کنند .بیدل میگوید «این قدر واشکافتن عبث است» و پرگویی و تمایز بیش از حد بر ابراز راز غلبه کرده است .در مصراع چهارم اشاره میکند که آنچه باید اینجا واشکافته شود« ،فکرِ یقین گریبان» است .یعنی این تصور که حقیقت در دسترس است و تصویری که به دست آمده یقینی است.
بعد از آن بیدل بار دیگر بیت ترجیع خود را تکرار میکند .تکرار ترجیع نکته ای هنرمندانه دارد و آن هم این که معنای این بیت تکراری نباید تکراری باشد .یعنی با آن که این بیت در مقام جمعبندی و جان سخن در سراسر ترجیع بند تکرار میشود ،اما شاعری چیره دست است که با هر تکرار منظوری متفاوت از آن را برداشت کند و سویه ای متمایز از آن را پیش بکشد .بیدل در این ترجیع بند عظیمش به خوبی از عهدهی چنین کاری برآمده است:
۷.۲۰با همه هوش معنیِ این راز تا نفهمیده اند نادانیست
ت اوست ۷.۲۱که جهان نیست جز تجلّیِ دوست این من و ما ،همان اضافَ ِ
اینجاست که میبینیم بیدل بیت ترجیع را رازی میداند که غفلت از آن نادانی به بار میآورد .همچنان که در بند ششم همین بیت معنای چیرگی سکوت بر سخن و فراغت از کالم را میداد ،و در بند پنجم سویهی شهودی این جمله مورد نظرش بود ،و در بند چهارم از همین بیت موهوم بودن تمایز میان من و هستی را نتیجه میگرفت.
مشاهده در سایت بیدلی ←