گفتار پانزدهم: بند ششم و فهم

زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
دیدیم که بیدل از زاویه های شناخت شناسانه و با محور گرفتن «من» به مسئله بنیادین عرفان یعنی پیوند من و جهان و امر قدسی می‌پردازد .با این حال در بندهای پیشین دیدیم که هسته ی مرکزی باورهای بیدل با آرای عرفانی سازگاری دارد .یعنی او نیز به تمایز می‌ان من موجود و مطلوب و لزوم طرد اولی و گذار به دومی قایل است .همچنین همصدا با عرفا می‌گوید با شناسایی خویشتن و فهم است که می‌توان چنین کرد. با این حال موضع تند و تیزی که در برابر زبان و برچسب زدن کالمی به چیزها گرفته بود ،او را به برخی از آرای بودایی به ویژه مکتب دیانَه نزدیک می‌کند و به گزاره هایی می‌انجامد که شباهتی با تداوم این جریان فکری در قلمرو خاوری دارند که همانا آیین چان در چین است و مذهب ذن در ژاپن .هرچند آرای قلمرو خاور دور به شکل ضمنی بیان می‌شدند و تازه در دوران مدرن است که به پیکربندی نظری منظمی دست یافته اند. بیدل در بند ششم ترجیع بندش به کالبدشناسی فهم می‌پردازد و مانند سایر عارفان بر تمایز می‌ان عقل و شهود تاکید می‌کند و دومی را بر اولی ترجیح می‌دهد .یعنی قاطعانه دریافت شهودی را از استدلال عقلانی برتر می‌شمارد: ۶.۱هوش اگر نشئهای به سر دارد با فلک دست در کمر دارد ۶.۲آنکه چاکی به دل رساند از عشق چمنِ فیضِ صد سحر دارد بهرِ دفعِ بال سپر دارد ۶.۳هرکه را داغِ حیرتی دریافت ت دگر دارد بیخودی راح ِ ۶.۴نیست جز دردسر نتیجهی عقل هرکه از قعرِ دل گهر دارد ۶.۶همچو گرداب می‌تند بر خویش کی پَرَد ماهی؟ ارچه پر دارد ۶.۷گر عمل نیست ،علم ،بارِ دل است دانه گر دارد از شرر دارد ۶.۹خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما حاصلِ عمر ،یک نظر دارد ۶.۱۰چه تماشا کند کسی؟ که حباب الله صد داغ و یک جگر دارد ۶.۱۱حرفِ خونین دلان مگوی و مپرس ت دگر دارد سایه ،جمعی ِ ۶.۱۲محو تسلیم باش و راحت کن موج ،بیهوده دردسر دارد ۶.۱۳به تردد محیط نتوان شد هرکه آیینهی گهر دارد ۶.۱۴آبرویِ محیطِ عافیت است سرکشی شاخِ بیثمر دارد ۶.۱۵اهلِ معنی تواضعِ محضاند چوبِ تر ،ثقلِ بیشتر دارد ۶.۱۶قیدِ هستی ،دلیلِ خامیهاست حلقه ،چشمی برونِ در دارد ۶.۱۷چرخ بر نقشِ عیب ،بینا نیست خاک ،مشکل که ناله بر دارد ۶.۱۸رازداران ،خموشی آهنگند که نِی از خامُشی شکر دارد ۶.۱۹مایهی راحت است لب بستن هرکه زین گفتوگو خبر دارد ۶.۲۰سخن و خامُشیست یکسانش که:جهان نیست جز تجلّیِ دوست ۶.۲۱ ت اوست این من و ما ،همان اضافَ ِ تمایز مرکزی مورد نظر بیدل ساختار فهم یعنی همان دوقطبی عقل /شهود یا سر /دل است که در حکمت و عرفان ایرانی شرح های فراوان درباره اش نگاشته شده است .این دوقطبی با یافته های علم مدرن نیز تایید می‌شود و چکیده اش آن است که فرایندهای پردازشی مغز که شناسایی و رفتار را پدید می آورند ،در مناطق عالی قشر مخ دو مسیر متمایز دارند .یک مسیر عقلانی \-استدلالی است که در نواحی گیجگاهی \-پس سری نیمکره های مغزی و به اصطلاح در «دستگاه زیرین» 126جای گرفته و پردازشی خطی ،گام به گام، تحلیلی ،جزءانگار و دقیق را انجام می‌دهد که در زبان هم رمزگذاری می‌شود و بنابراین به طور خودآگاه دریافته می‌شود و گامهایش را می‌توان توضیح داد و نقد کرد و به شکلی جمعی ارزیابی می‌شود و شالوده ی توافقهای بین افردی را بر می سازد. دیگری مسیر عاطفی \-هیجانی است که در مناطق آهیانهای-جزیرهای مغز رمزگذاری می‌شود و به همین خاطر آن را «دستگاه زبرین» 127مینامند .این پردازش ترکیبی ،موازی ،سریع ،کلانگار و تا حدودی آمیخته به جهشهای مبتنی بر شباهت است و به همین خاطر در زبان صورتبندی نمی‌شود و چون عناصرش بازنمایی نمادین خودآگاه ندارد ،پرابهام و ناگهانی و کلی جلوه می‌کند .به لحاظ شناختی ،از اولی استدلالهای عقلانی برمیخیزد و دومی زادگاه شهودها و اشراقهاست. در ابتدای این بند بیدل سخنی سترگ می‌گوید ،که در امتداد گفتارهای پیشینش دربارهی اهمیت من و محوریت او در زایش هستی جای می‌گیرد: Inferior apparatus superior apparatus ۶.۱هوش اگر نشئهای به سر دارد با فلک دست در کمر دارد بیدل می‌گوید اگر هوش انسانی امکان تجربهی شوق و حیرت را دارد ،و اگر می‌تواند یگانگی با هستی یعنی «نشئه»ی وحدت را دریابد ،از آنروست که «با فلک دست در کمر دارد» ،یعنی با ساحت می‌نویی و جهان باالیی آشنا و رفیق است. اینجاست که دوباره بیدل به عشق اشاره می‌کند ،و این والاترین عنصر عاطفی \-هیجانی است ،همچنان که خردمندی اوج می‌دان عقلانی \-استدلالی محسوب می‌شود. ۶.۲آنکه چاکی به دل رساند از عشق چمنِ فیضِ صد سحر دارد تصویری که بیدل به دست می‌دهد ،هم زیباست و هم پیچیده و هم ژرف .از دید عرفا دل اندامی است در پیوسته با مهر و در مقابلِ سر قرار می‌گیرد که پایگاه عقل است .میگوید این دل سامانهای فرو بسته و محصور است و به خودی خود کارکردی ندارد .باید گسستی و شکافی در آن هویدا شود تا ارج نهفته در آن تراوش کند و سرریز شود .این مضمون را دیگران هم آوردهاند و اهلی شیرازی در بند سوم ترجیعبندش می‌گوید: «بس که ناخن زدم به سینه چو گل پاره شد سینه چون گریبان هم» این تراوش و سرریز شدن را «فیض» می‌گویند که به عربی به معنای «جوشیدن چشمه» است ،و نکته اینجاست که فرایند آفرینندگی خداوند را نیز فیض دانستهاند .یعنی خداوند همچون چشمهای از خود بیرون می‌جوشد و خلقت چنین ممکن می‌شود .به بیان دیگر امر قدسی همان هستی جوشانی است که سرریز می‌شود و تعین پیدا می‌کند و به هستندگان جزئی بدل می‌شود .به همین خاطر خداوند را فیاض نامیدهاند. بیدل می‌گوید آن آفریدگاری که صاحب فیض است ،من است .اما فقط زمانی این امر تحقق پیدا می‌کند که دل با عشق چاک بخورد و از حالت فروبسته و ایستای خود خارج شود .عشق همچون رامشگری به سرچشمهی فیض که دل باشد زخمه می‌زند و به این ترتیب رخنهای باز می‌کند که هستی از آن بیرون می جوشد .این هستی بالنده و شکوفان و رنگین و دلکش است و این مضمونی است که بیدل با کلیدواژهی «چمن» صورتبندیاش می‌کند .او در ضمن می‌گوید این «چمن فیض» به درخشش صد سحر شبیه است. سحر که لحظهی فراز آمدن خورشید و مهر است ،به برون جوشیدن نور از دل ظلمت شبیه است و این از دید بیدل همان تراوش عشق از دلی است که شکاف خورده است. تا اینجای کار بیدل به شوق اشاره می‌کرد و پیوندش با عشق .چرا که شوق حالتی عاطفی-هیجانی است و با آن مسیر پردازشی پیوند دارد .اما به یاد داریم که بیدل همیشه در کنار شوق به حیرت هم اشاره می‌کرد و این یکی ماهیتی شناختی دارد و به جریان عقالنی-استداللی مربوط می‌شود. ۶.۳هرکه را داغِ حیرتی دریافت بهرِ دفعِ بال سپر دارد پس بیدل مسیر عقلانی را یکسره نفی نمی‌کند .اما می‌گوید مرتبهای فروتر از مسیر عشق دارد .حیرت هم مثل شوق برانگیزاننده است ،اما به داغی می‌ماند که وقتی دریافت شد ،سپربالی خطا و «افسون یأس» می‌شود ،که همانا بسنده کردن به وضعیت موجود و توجیه کردن ناتمامیت با ابزار زبان و عقل است. بیدل در دو بیت بعدی تاکید می‌کند که عقل تنها در دامنهای کارساز است و فراتر از آن مایهی دردسر است: ت دگر دارد ۶.۴نیست جز دردسر نتیجهی عقل بیخودی راح ِ این بیخودی همان کشتن نفس دروغین و رها کردن خویشِ موجود است ،راحتی برآمده از آن همان عیشی است که در بند پیشین سخنش در می‌ان بود .بیدل تاکید دارد که این راحتی به معنای غفلت و چشم فرو بستن بر هستی نیست .برعکس ،این «سرمهی بینش» است .یعنی بینایی را تیزتر و دقیقتر می‌کند ،چرا که من به کمکش با هستی راستین رویارو می‌شود و مهر در او به جریان می‌افتد .اینجاست که پای «خط یار» یعنی دلدار به می‌ان کشیده می‌شود ،و معنادار است که بیدل همچنان از ارجاع به آن در مقام امر قدسی و خداوند طفره می‌رود. نمود این طفره آن که در این نقطه که همیشه شاعران عارف به وصف خداوند و مدح معشوق قدسی می‌پرداختند .او دوباره به «من» بازمیگردد و باز همان چارچوب شناختمدارانهاش را تکرار می‌کند: هرکه از قعرِ دل گهر دارد ۶.۶همچو گرداب می‌تند بر خویش یعنی هر کس که دلاش با مهر آمیخته شد و گوهر عشق را دریافت ،به مرواریدی در دریا می‌مانَد که خود بر خود می‌بالد و خویش با خویش درگیر می‌شود .بیدل به زیبایی این حالت را به گرداب تشبیه کرده و می‌گوید ظهور گرداب در اصل بدان خاطر است که در ژرفای دریا مرواریدی هست که گرانشی چندان سهمگین دارد که گرداب هم به پیروی از آن «میتند بر خویش». اما این شناسایی که از دل برمی خیزد با علمِ زبانمدارِ کالمی تفاوت دارد: کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد ۶.۷گر عمل نیست ،علم ،بارِ دل است ماهی هم مانند پرندگان در باله و دم خود پره دارد ،اما قادر به پریدن نیست .چون در می‌انهی سیالی سنگین و غلیظ شناور است .به همان ترتیبی که عالم بی عمل ،با شیفتگیاش نسبت به کلمات و مفاهیم انتزاعی در بطن باتلاق زبان زمینگیر می‌شود. بیدل در سه بیت بعدی با تصویرهایی زیبا اشاره می‌کند که عمر چندان کوتاه است که نمی‌شاید با این بازیهای زبانی هدرش بدهیم: ۶.۹خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما دانه گر دارد از شرر دارد ۶.۱۰چه تماشا کند کسی؟ که حباب حاصلِ عمر ،یک نظر دارد نفس یا «من» به درخت نخلی می‌ماند که با هر نفس کشیدن به مرگ نزدیکتر می‌شود .گویی که دم و بازدم حرکت آمد و شد ارهای باشند که بر تنهاش نهادهاند .آن هستی ای که منِ موجود بدان مقید مانده، انباشتی از چیزهای پراکنده و گذراست که به خرمنی شباهت دارد .خرمنی که اجزای ارزشمند و مهم (دانه) هم دارد ،اما در هر حال مستعد یک شعله است تا آتش بگیرد و بسوزد و از بین برود .در نهایت بیدل دوباره به تصویر حباب بازمیگردد و این بار می‌گوید حباب به چشمی شبیه است که با یک پلک زدن می‌ترکد و به عدم درمی پیوندد و فرصتی برای تماشا ندارد. ارتباط می‌ان من و زمان در شعر بیدل بسیار پیچیده و سنجیده است و در گفتارهای بعدی بیشتر به آن خواهیم پرداخت .اینجا اما پافشاری بیدل به کوتاه بودن زمان و گذرا بودن فرصتی است که اگر با زبان آغشته شود ،بیهوده از دست می‌رود .در ادامه بیدل سه بیت آورده که به سادگی می‌تواند به جبرانگاری و رها کردن کوشش و اراده تعبیرش کرد ،اگر که سطحی خوانده شود و به بیتهای بعد از آن توجه نشود: الله صد داغ و یک جگر دارد ۶.۱۱حرفِ خونین دلان مگوی و مپرس ت دگر دارد ۶.۱۲محو تسلیم باش و راحت کن سایه ،جمعی ِ ۶.۱۳به تردد محیط نتوان شد موج ،بیهوده دردسر دارد می‌گوید آنان که از کوتاهی عمر به ستوه آمده اند و مانند الله با گلبرگهای سرخش خونین جگر هستند ،با افسوس و غم بسیار دست به گریبانند .سایه \-که پیشتر تعارضش با سحر را دیدیم ،به ظاهر «جمعیت» دارد، یعنی در مقام جمع است و یکپارچه می‌نماید .چون سایه ها با هم درمی آمیزند و یکی می‌شوند و بیدل این را با مقام جمع در عرفان شبیه دانسته ،که در مقابل مقام تفرقه قرار می‌گیرد و آن پراکندگی دل است. در بیت بعد می‌گوید اگر تسلیم جبر روزگار شوی ،خیالت راحت می‌شود و به نوعی مقام جمع دست می‌یابی ،مثل سایه که با سایه های دیگر متحد و یکتا می‌شود .در نهایت هم باز به تعبیر موج و دریا بازگشته و تاکید می‌کند موج که می‌تواند نماد کوشش و پویایی باشد ،هرگز نمی‌تواند با پیمودن سطح دریا به دریا بدل شود ،و بیهوده دردسر می‌کشد. نکته در اینجاست که آنچه بیدل اینجا نقد می‌کند همان وضعیت منِ موجود است ،و نه من مطلوب. یعنی محو تسلیم شدن همان تن دادن به عجز است و سایه همان است که بر کوه می‌رود هموار .موج هم چنان که دیدیم نمادی بود برای نامها و برچسبهای زبانی که قصد پوشاندن سراسر دریای هستی را دارند و نمی‌توانند .یعنی بیدل اینجا به نابسندگی و نافرجامی کوشش منِ موجودی اشاره می‌کند که گرفتارِ برچسبهای زبانی (موج) و جبر عجز (تسلیم) و آزار و خار (خونین دلی) است. اما منظور بیدل آن نیست که من به همین حالت منحصر است و چنین وضعیتی را تایید نمی‌کند .کلید این نکته در مصراعی است که می‌گوید «سایه جمعیت دگر دارد» .یعنی سایه هم به ظاهر در مقام جمع است، اما این جمع بودنی دیگر است که با شکل اصیل آن تفاوت دارد. این مفهوم در دستگاه نظری زروان با کلیدواژهی «مرکزدار بودن» مشخص می‌شود« .من» اگر بتواند غایتهای طبیعی و تکاملی درونیاش را یگانه سازد و کردارهایش همزمان بقا و لذت و قدرت و معنا را آماج کنند ،بی آن که تعقیب یکی مانع باقی شود ،مرکزدار شده است .مرکزدار شدن به معنای منسجم شدن ساختار درونی من است و یکپارچه شدن می‌ل و خواست ،که در ضمن به معنای درهم تنیدگی و همسازگاری مسیرهای پردازشی عاطفی-هیجانی و عقلانی-استدلالی هم هست. من در حالت عادی چنین وضعیتی ندارد و در وضعیتی مرکززدوده به سر می‌برد .رخنه کردن روندهای بیرونی به درون سیستم «من» و رام و مطیع شدن دستگاه انتخابگر «من» است که راه دل و سر را از هم جدا می‌کند و نتایج ادراک عقلانی و دریافت شهودی را متعارض می‌سازد و می‌ل را در برابر خواست قرار می‌دهد و باعث می‌شود دستیابی به یکی از اجزای قلبم باعث نفی باقی شود .یعنی فرد برای تعقیب لذت از معنا یا قدرت خود بکاهد و برای دستیابی به قدرت از لذت یا بقای خود چشم پوشی کند. مرکززدایی همان است که در نظام مفهومی عرفان به «تفرقه» تعبیر می‌شده ،و مقابل آن یعنی مرکزدار بودن را مقام «جمع» می‌گفتهاند .جمع مقامی است در می‌ان مقامهای سلوک ،و مرتبه ایست در راه تبدیل شدن سی مرغ به سیمرغ .یعنی یکی از ارکان مفهوم خرداد (کمال) است که با شاخصه ایی مثل یکپارچگی من، همگرایی کردارها ،هدفمندی رفتار و داشتن آرمان مشخص می‌شود. پس آنچه بیدل در بیت ۶.۱۲میگوید ،توصیف من موجود در وضعیت پراکندگی و بی مرکزی اوست، نه آنکه تجویزی برای جبر و تسلیم به عجز کرده باشد .این را به ویژه زمانی درمی یابیم که ادامهی بیتهای این بند را بخوانیم: ۶.۱۴آبرویِ محیطِ عافیت است هرکه آیینهی گهر دارد می‌گوید گوهر یا مروارید که برای بیدل نماد منِ منسجم و یکپارچه مرکزدار است ،گرانیگاه دریایی است که رستگاری از آن برمی خیزد ،و منظورش همان دریای هستی است .اینجا با کلمه ی آبرو هم بازی زیبایی کرده است .چون این کلمه هم معنی اعتبار و ارج را دارد و هم در معنای اصلی اش به درخشندگی رخسار و تابان بودن چهره اشاره می‌کند که باز در مروارید تجلی می‌یابد .این را هم به یاد داشته باشیم که در اساطیر ایرانی مروارید عالمت فرهمند افراد است و این را از نماد سیاسی مروارید بر تاج شاهان ساسانی تا «سرود مروارید» پارتی می‌توان دید که دومی متن مادری است برای «قصه ی غربت غرب» سهروردی. بیدل می‌گوید آنان که به معنی دست یافته اند ،نیازی به سرکشی و غرور ندارند .وضع ایشان چندان والاست که به تواضع می‌انجامد .همچون شاخه ای کج و کوله و افراشته بر هوا ،که اگر می‌وهای می‌داشت شکلی دیگر پیدا می‌کرد و سرش به سمت زمین می‌خمید. ۶.۱۵اهلِ معنی تواضعِ محضاند سرکشی شاخِ بیثمر دارد ۶.۱۶قیدِ هستی ،دلیلِ خامیهاست چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد می‌گوید آنان که در قید وضعیت موجود گرفتار شدهاند ،خام و نارس و ناکامل هستند ،مثل چوبی که تازه و تر است ،و بنابراین با وجود آشنای روزمره (آب ،که پیرامون حباب و اطراف ماهی هم دیدیمش) بیشتر درآمیخته .چوب تر دیر و بد آتش می‌گیرد و بنابراین با نور و شعله ناسازگار است .در ضمن چوب تر سنگینتر از چوب پختهی خشک هم هست ،تو گویی که غروری بیشتر دارد. بیدل در بیتهای بعدی به وضعیت منِ پخته و کامل می‌پردازد و این در تقابل با بیتهای پیشین قرار می‌گیرد که وضعیت خام و ناتمامش را وصف می‌کرد. ۶.۱۷چرخ بر نقشِ عیب ،بینا نیست حلقه چشمی برونِ در دارد می‌گوید خودِ کیهان بر ایرادهای خویش آگاه نیست ،و به تلویح وضعیت خویشتن را نیز چنین می‌داند .آن چشمی که به درون خانهی افلاک می‌نگرد ،گویی از درگاه خانه بیرون حلقهای در (حدقه ی چشم) به فراسوی خویش نگاه می‌اندازد .به همین خاطر: ۶.۱۸رازداران ،خموشی آهنگند خاک ،مشکل که ناله بر دارد اینجا باز به همان طرد زبان اشاره می‌کند و این که دیدن ناتمامی و کوشش برای تمامیت چیزی نیست که به قیل و قال و صحبت فراوان نیاز داشته باشد .مثل نیشکر که تا وقتی از شهد و شکر انباشته است ،صدایی ندارد و فقط وقتی درونش تهی شد به سازِ نی بدل می‌شود. بیدل در فرجامِ این شالوده شکنی ها در زبان و سفارش به خاموشی به این شکل بند ششم ترجیع بندش را ختم می‌کند: ۶.۱۹مایهی راحت است لب بستن که نِی از خامُشی شکر دارد هرکه زین گفتگو خبر دارد ۶.۲۰سخن و خامُشیست یکسانش که:جهان نیست جز تجلّیِ دوست ۶.۲۱ ت اوست این من و ما ،همان اضافَ ِ
مشاهده در سایت بیدلی ←