گفتار چهاردهم: حق

زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
در بند پنجم خواندیم که: ۵.۱۵نفیِ باطل ،ثبوتِ حق دارد همه عیش است چون روَد آزار دوقطبیای که بیدل در اینجا بر آن تاکید می‌کند ،حق /باطل است که پیشینه و اهمیتی چشمگیر دارد و الزم است در این گفتار به آن بپردازیم .کلمهی حق از ریشهی سامی «\*حقق» مشتق شده که در اصل معنای «حک کردن ،تثبیت کردن ،نقش زدن» را می‌رساند .این ریشه دو بن خویشاوند دیگر هم دارد که عبارتند از «\*حجج» (تثبیت کردن گفتار ،دلیل آوردن ،قانع کردن) و «\*حکک» (خراشیدن ،کنده کاری) که بسطی در معنای اصلی این ریشه را نشان می‌دهند .نام مراسم حج اهمیت این مفهوم و رواجش نزد اعراب در اواخر دوران ساسانی را نشان می‌دهد. از این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را سراغ داریم( 𒄷𒄣:حوقو:شاهتیر ،تکیه گاه) اکدی ،חוק (حُوق:قانون) و נֶחְּ קַ ק (نِخْکاک:حک شده ،قانونی) عبری و ܚܘܩܐ (هوقّا:قانون) سریانی. بنابراین پ یوند می‌ان مفهوم حق و حقوق (قانون) در ایران زمین بسیار دیرینه است و دست کم سه هزار سال پیشینه دارد. کلمهی عربی حق در قرآن بسیار رایج است و به همراه مشتقاتش ۲۸۷بار به کار گرفته شده است. مشهورترین کاربردش «وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَ َهقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کانَ زَهُوقًا»( 118و بگو:حق آمد و باطل رفت. همانا که باطل رفتنی است) .از همین آیه برمی آید که در بافت قرآنی کلمهی حق به معنای «ثابت ،استوار، پایدار» است و نقطهی مقابل آن «باطل» است از بن سامی «\*بطل» به معنای «از دست رفتن ،اعتبار خود را از دست دادن ،فاسد شدن». در قرآن می‌خوانیم که خداوند همان حق است و هر کسی را که به جای او دعوی کنند ،باطل است. بنابراین چنین می‌نماید که حق /باطل در معنایی الهیاتی با اشا /دروغ زرتشتی همتا باشد .به خصوص که در برخی از آیات تاکید شده که آفرینش آسمانها و زمین بر اساس حق است (مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ) 120،و سخن آفرینشگرانه ی خداوند حق است (وَیوْمَ یقُولُ کنْ فَیکونُ قَوْلُهُ الْحَقُّ) 121،و حق چیزی است که ممکن است با باطل پوشانده و پنهان شود (وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ) 122.اینها دقیقا با کاربرد کلمه ی اشا در سنت اوستایی برابر است .در این معنا «باطل» با «دروغ» اوستایی برابر می‌افتد. حقَّهُ»( 123و به از سوی دیگر کاربرد سامی کهن این ریشه را هم در عبارتهایی مثل «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى َ حقٌّ مَّعْلُومٌ \* لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ»( 124و کسانی که در خویشاوندت حقش را بده) و «وَالَّذِینَ فِی أَمْوَالِهِمْ َ داراییهایشان حقی نمایان دارند /برای گدایان و تنگدستان) می‌بینیم ،و این کاربرد حقوقی این واژه است که آن را با عدالت همسان می‌سازد .چنان که مثال در آیهی «وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ یهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یعْدِلُونَ»( 125و از آنان گروهی را آفریدیم که به حق راهبری می‌کنند و با آن دادگری می‌ورزند). کاربرد حقوقی موازی با داللت الهیاتی قرار می‌گیرد و در منابع اوستایی و پارسی باستان با دو واژهی مستقل صورتبندی می‌شود .به این ترتیب که اشه در اوستایی و ارته در پارسی باستان معنای فلسفی و الهیاتی حق را نشان می‌دهد و آن قانون عقلانی حاکم بر طبیعت است .از سوی دیگر کلیدواژهی داتَه (داد) هم در اوستا و هم در کتیبه های پارسی باستان به قوانینی عقلانی اشاره می‌کند که در جوامع انسانی بر اساس آن قانون طبیعی وضع شده است .این دو بنابراین خاستگاه ایزدی و انسانی دارند و دو الیهی متفاوت از امری واحد به حساب می آیند. در دوران اسالمی این دو مفهوم به حق و عدل ترجمه شدند و یکی از چرخشهای مهم مفهومی که دین اسلام به همراه داشت ،آن بود که عدل را به حق فروکاست .یعنی برخی از جریانهای مذهبی مثل حنبلیها و مالکیها و کالم اشعری ادعا کردند که عدل چیزی جز حق نیست و هردوی اینها تنها به امر قدسی وابسته است و ارتباطی با انسان یا عقل انسانی ندارد .به این ترتیب شرط خردمند و دادگر بودن از تعریف امر قدسی فروافتاد .یعنی به جای آن که امر قدسی با خرد و داد شناخته شود ،این فرض کالمی شکل گرفت که هرچه امر قدسی انجام دهد با عقل و عدل آمیخته است ،هرچند که خرد و وجدان انسانی آن را به صورت شر و ظلم قلمداد کند. در ایران البته این خوانش جبرگرایانه /عبرانی از مفهوم خداوند هرگز پذیرفته نشد و تنها دولتهای خودکامه ای که به نظام خالفتی نزدیک به سرمشق اموی نزدیک بودند ،از آن استقبال می‌کردند.سرمشقی که در ایران زمین ریشهای نداشت و وامی بود از الهیات و سیاست امپراتوری مسیحی روم .در این چارچوب بخش بزرگی از مذاهب اسلامی (شیعه ،زیدیه ،خوارج ،اسماعیلیه) و بدنهی عرفان ایرانی همان چارچوب کهن زرتشتی را حفظ کردند و تمایز می‌ان حق و عدل و پیوندشان با محوری درونی (عقل و وجدان اسالمی/ خرد و دین زرتشتی) را دریافتند و محترم شمردند .زبانزد مشهور حالج یعنی «انا الحق» در این بستر معنادار می‌شود و نشان می‌دهد که بسیاری از اندیشمندان در همان سرمشق زرتشتی حق را از دادگری مشتق می‌دانستهاند و نه برعکس .یعنی حتی برای تعریف حق هم انسان را مبنا می‌گرفتهاند و نه امر قدسی را. در می‌ان شاعرانی که پیش از بیدل ترجیعبند عرفانی سروده اند ،کلمهی حق اغلب محور بحث و تامل نبوده است .این واژه و مشتقاتش البته زیاد به کار گرفته شده ،اما اغلب این کاربردها بالغی بوده و در ترکیبه ایی مثل «حقا ،الحق ،در حقیقت ،به تحقیق» آمده که موضوع اصلی اش حق نیست و در حاشیه این مفهوم را به خدمت می‌گیرد .در این بین نسیمی وضعیتی خاص دارد چون مفهوم حق برایش مسئلهزا بوده و بر آن تاکید کرده است .نسیمی یک ترجیع بند دارد که چنین بیت هایی را در آن می‌بینیم: «ما نطق خدای کایناتیم بیرون ز مکان و از جهاتیم ماییم به حق چو نطق مطلق آبای وجود و اُمّهاتیم ... بشنو سخنی رموز مطلق بی او تو مزن دم از اناالحق زیرا که نه حد توست دانی مهتاب کجا و رنگ زیبق دانی به یقین که فضل حق بود خالق زمین و چرخ ازرق این صورت «کن » که دار اشیا پیداست که از کجاست منشق از نور خط وجه آدم ایشان همگی به فضل ملحق گر نامه خود به خود بخوانی روشن شودت رموز مغلق ... در روی حق است چو روی ،عاشق فارغ ز وجود کل اشیاست چون حق به حقیقت اوست موجود عالم غیوب جمله اسماست ... از اسم و مسمیات اشیا راهی به خدا بر ار توانی موجود به حق چو نطق ذات است زین فضل خداست المکانی چون ذات خداست نطق روپوش موسی شنود که:لن ترانی» از این بیتها روشن می‌شود که موضع بیدل در گریز از اسم و همتا شمردن حق و «من» تا حدودی از آرای نسیمی تاثیر پذیرفته و با آن نزدیکی دارد ،و این هردو ادامهی جریان فکری حالج است .هرچند نسیمی مثل حالج بر حضور و تشخص امر قدسی تاکیدی چشمگیر دارد و چنین تصریحی در ارجاع به خداوند را در بیدل نمی‌بینیم .شمس مغربی هم به همین ترتیب اشاراتی به حق دارد که با سخن بیدل نزدیکی دارد .مثال در اولین ترجیع بندش می‌گوید: «عالم که نمایش سرابست بر بحر محیط حق حبابست آن نقش حباب بر سر آب از سر چو برفت بادش آبست حرفی ز کتاب اوست عالم تا ظن نبری که او کتاب است» که در این بیت آخری برابر شمردن کتاب مقدس (قرآن) با حق را نقد کرده است .شمس در ترجیع بندهایش مشتقهای حق را زیاد به کار می‌گیرد .هرچند بیشتر منظورش از این خوشه از واژگان حقیقت است تا حق در معنای الهیاتی یا حقوقی. در مقابل ،شاه داعی شیرازی را داریم که برایش حق کلیدواژهی مهمی است و آن را مترادف با خداوند به نام می‌گیرد .چنان که در ترجیع بندش می‌گوید: «ما کجا و شما کجا هیهات در جهانید و ما برون ز جهات در جهت بیجهت توان شد نیز گر شود جملهی جهان مِرآت آن زمان وجه حق چنان بیند کآفتابیست طالع از ذرات برهاند جمال مطلق حق همه را از سجودِ الت و منات آشنایی بحر دست دهد بحر دیگر کند حواله به مات چند پرسی ز قطره و دریا هر دو هستند در ظهور از ما ... ایها السالک ایها المرتاض چیست معنی توبه و مقراض سوی حق بازگشتن از باطل کردن از هر عالقهای اعراض توبه کرد این چنین فضیل عیاض بویزید این چنین عالقه برید نه به خیل است حضرت فیاض تو هم از فیض حق مشو نومید ای روان در پی ریاض و حیاض» فیض او می‌زند ندا که بیا به عنوان یک قاعده می‌توان گفت که هرچه در تاریخ پیشتر می آییم داللت حق همچون مترادفی برای امر قدسی پررنگتر می‌شود و به همین ترتیب بیشتر در گفتمانهایی نمود پیدا می‌کند که انسان و امر قدسی را همسرشت و همسان می‌انگارند .بیدل در این می‌ان موضعی ویژه دربارهی مفهوم حق دارد .او بیش از ۲۵۰بار این کلمه و مشتقاتش را در اشعارش به کار گرفته و از این نظر می‌توان با سنایی غزنوی (بیش از را کم به کار می‌گرفتهاند و این در اشعار اوحدالدین کرمانی ( ۴۰بار) و بابا افضل کاشانی ( ۸بار) و سعدی ( ۱۵۶بار) و حافظ ( ۳۲بار) نمایان است .از سوی دیگر عطار نیشابوری (حدود ۸۷۰بار) و مولانای بلخی (بیش از هزار بار) را هم داریم که این کلمه ها را با بسامدی چشمگیر به کار گرفته اند. برای بیدل حق و باطل دوقطبی نمایان و مهمی می‌سازند و این دو کلمه را فراوان در کنار هم به کار گرفته است: محال است اینکه حق از عالم باطل شود پیدا» غزل «:۲۶مجازاندیشیات فهم حقیقت را نمی‌شاید می‌نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا» غزل «:۶۹خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا نوای طرفهای دارد شکست رنگ باطلها غزل «:۲۹۴ما و من اثبات حق در گوش میآید تراوش می‌کند حق از شکست رنگ باطلها» خزان گلشن امکان بهار واجبی دارد تاکید بیدل بر این که «حق از عالم باطل پیدا» نمی‌شود ،تکرار اصلی زرتشتی است که می‌نوی خیر و شر را دو جوهر انتزاعی ضد هم قلمداد می‌کرد و از این رو معتقد بود قلمرو راست و دروغ (و موازی با آن ،خیر و شر) هیچ همپوشانی ندارند و نسبتی می‌انشان برقرار نیست. بیدل در غزل ۱۲۸۳دیوانش همین مضمون را مفصلتر شرح داده است .از جمله در این بیتها: سخن صد پیش پا خورد از زبان کز دل برون آمد «ندارد صرفه ی عزت مقام خود نفهمیدن طلب از آبله فالی زد و منزل برون آمد سراغ عافیت گم بود در وحشتگه امکان از این در پای عبرت هرکه شد ساحل برون آمد رهایی نیست از هستی به غیر از خاک کردیدن حق از حق جلوه گر شد باطل از باطل برون آمد» ندارد حسن یکتایی ز جیب غیر جوشیدن می گوید کسی که مدعی عزت (در معنای استواری و پیروزمندی) است ،در اصل جایگاه خود را درست نفهمیده است .چون جایگاه حقیقی «من» که همان جایگاه حق باشد ،در پایان راهی دشوار و سنگلاخ قرار گرفته است .همچون سخنی که حق باشد و از دل برآید ،که تا به زبان برسد و بیان گردد بارها محک می‌خورد و دگرگون می‌شود و افتان و خیزان و «پیشپا خورده» راه می‌پیماید. بیدل در بیت دوم تصویری زیبا پرداخته و می‌گوید من در جستجوی مقصد رستگاری (عافیت) در افقی از امکانهای موازی و مبهم (وحشتگه امکان) سردرگم و حیران و هراسان مانده بود .پس طلب او دل به دریا زد و فالی جست ،و این فال به تاولهای پایش (آبله) اشاره کرد که به خاطر راه پیمودن در وحشتگه امکان پدید آمده بود .از این فال منزل بیرون آمد .یعنی تاول پا اشاره کرد که مقصد همینجاست و بیهوده در تک و تاب هستی .ایستادن در جایی که هستی ،در معنای خاک شدن و خاکسار شدن اما به معنای تنبلی و پوچی و رها کردن تکاپو نیست ،که برعکس شکلی از رهایی و جنبش است .اما به معنای جوشیدن و خروشیدنی است که با دریا (هستی) پیوند دارد. کسی که در وحشتگه امکان سرگردان است ،میکوشد با تکیه به دیگری (مرشد و مرادی یا بت و خداوندی) راه خود را پیدا کند ،و این نافرجام است .مثل کسی که بکوشد از گریبان کسی دیگر بیرون بزند و هویت او را به خود بگیرد .بیدل می‌گوید باید مثل ساحل دریا بود که خاک شده اما ارتباطش با دریای هستی را حفظ کرده است .مصراع آخر هم که تکرار جملهای از اوستا و بندهش است ،می گوید هورمزد (راستی ،خرد ،حق) نه با اهریمن (دروغ ،نادانی ،باطل) پیوند و نسبتی دارد و نه این دو چیزی را در هم برمیانگیزند و می‌زایند .این مصراع در کنار بیتهای پیشین معنای تند و تیزی هم دارد ،در این معنا که جوشیدن از گریبان دیگری ،که کنایه ای به فنای فی اهلل و تسلیم مطلق به مراد است ،باطلی است که از آن حقی بیرون نمی آید. بیدل در جای دیگری همین مضمون را چنین بیان می‌کند: موج را بستن گوهر گرهی زنار است غزل «:۴۷۷نرود حق وفای ادب از گردن ما جادهی منزل تحقیق خط پرگار است» بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد این که جادهی منزل تحقیق (به معنای جستجوی راستی و تحقق حق) مدور است و مثل خط پرگار به روی خود باز میگردد ،تصویری مقابل نگاه مرسوم صوفیان و گنوسیهاست که راه رسیدن از من به خداوند را خطی راست (صراط المستقیم) و جهتی مشخص می‌پنداشتند .در مسیر دایره است که پرگار با سر خود (مداد یا گچ) قدم می‌زند و به این شکل ردپایی ترسیم می‌کند که هر نقطه اش از مرکز فاصله ای یکسان دارد .یعنی من ای است که در نسبت با هستی /امر قدسی جایگاه خود را تعیین کرده ،بی آن که در آن منحل شود .این هم ناگفته نماند که در هندسه مقدس قدیم دایره شکل می‌نویی کامل و نماد کمال و جاودانگی بوده است. یک نکتهی جالب در اشعار بیدل که در همین دو بیت هم می‌بینیم ،تاکیدی است که بر پیوند می‌ان حق و سر\-گردن دارد .این نکته را باید در نظر داشت که در آثار ادبی و اساطیر ایرانی عواطف و هیجانها با اندامهای بدن پیوند خوردهاند .مثال مهر با قلب و شجاعت با جگر و آزمندی با شکم و معده پیوند دارد .به همین ترتیب پایداری و پایمردی و سرسختی و خیرهسری چنان که از نامشان برمی آید با پا و سر مربوط شدهاند .این پیوندها در تمدن ایرانی بسیار ریشه دار هستند و استعارههای مشابهی را در متون کهن اوستایی و اکدی و پارسی باستان نیز می‌توان پیدا کرد .یعنی این سرمشق مفهومی در ایران سه چهار هزار سال پیشینه دارد و مشابهش در فرهنگها و تمدنهای دیگر نیز یافت می‌شود. در این می‌ان برخی مفاهیم انتزاعی نیز به همین شکل با اندامهای بدن پیوند خوردهاند که تعمیمی در آن جریان دیرینه محسوب می‌شود .اغلب این پیوندهای انتزاعی به پوشاک نمادین و زیورهای معنادار مربوط می‌شوند .مثال همت با کمر مربوط است و این به بستن کُشتی زرتشتیان مربوط می‌شود .یا حق و دِین با گردن مربوط است ،چون عالمت پیمان می‌ان سردار و شاهی که ولی نعمتش بوده ،طوق و یارهای بوده همچون زیوری به گردن آویخته می‌شده است و در شکل افراطی به طوق بندگی تعبیر شده است .در زمانهی بیدل رسم اهدای طوق برای قرنها منسوخ شده بود .اما همچنان پیوند می‌ان حق و گردن برای او برجسته است: یک گردن و صد رنگ ادا کردن حقها» غزل «:۲۹۱فریاد که بستند بر این هستی باطل از این اشاره برمی آید که پیوند باستانی می‌ان طول و یاره با پیمان همچنان برای اندیشمندانی مثل بیدل آشنا و نمادپردازی های مهرآیینی کهن خوانا و معتبر بوده است. پس برداشت بیدل دربارهی راه رسیدن به حق با دیگران تفاوتی بنیادین دارد .اما این واگرایی صرفا راهبردی نیست ،بلکه لایه های عمیق تری دارد .بیدل در عین حال که جدایی کامل حق و باطل را اعالم می‌کند، بر خالف زرتشت این تفکیک را هستیشناسانه نمی‌داند ،بلکه خاستگاه آن را زبان انسانی می‌داند .اما بر خالف زرتشت ساحت زبان را همچون افقی هستی شناسانه از گیتی جدا نمی‌کند ،بلکه شبیه به رویکردهای امروزین آن را کمال برساخته ی انسان می‌داند .در غزل ۶۶۳دیوانش چنین بیتی را می‌خوانیم: هرچه بیرون آمد از لب ،خارج آهنگ دلست» «گر همه حرف حق است آندم که گفتی باطل است این برداشتی ویژه و خاص از مفهوم حق است که آن را اصوال از می‌دان زبان بیرون می‌داند و می‌گوید وقتی حق در زبان صورتبندی می‌شود ،دیگر اعتبار خود را در مقام حق از دست می‌دهد .حقانیت حق به پیوندش با دل بازمیگردد و زبان که نقطهی مقابل دل دانسته شده ،پیکی امین برای پیامبری این وحی نیست. بیدل در جاهای دیگر دیوانش هم بارها و بارها همین مضمون را تکرار کرده و نشان داده که منظورش دقیقا همین است و بیت باال را نباید یک خیالپردازی یا مضمون تراشی تکینه و حاشیه ای دانست: حرف به حق رسیده ز لب پیشتر نرفت» غزل «:۸۵۸گر محرمی به ضبط نفس کوش کز ادب دعوی باطلت اندیشهی حق می‌باشد غزل «:۱۲۱۳با ادب باش که در انجمن یکتایی غازهی چهره این قوم به حق می‌باشد» بیدل از خلق جهان عشوهی خوبی نخوری این صنعت الفاظ است یا شوخی مضمونها» غزل «:۳۱۰در فکر حق و باطل خوردیم عبث خونها جزفضولیهای تو در ملک حق ،باطل کجاست؟» غزل «:۴۵۷غیرْجو افتاده ای ای غافل از خود ،شرم دار رشتهای را که گره جمع نسازد دو سر است» غزل «:۴۷۲تا خموشی نگزینی حق و باطل باقیست بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم» غزل «:۲۲۹۶کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم بیدل آشکارا زبان را حریمی ساختگی و زمینی ابتر برای رویش حق می‌داند و این باور که حق ماهیتی زبانی دارد را نقد و نفی می‌کند .در یکی از غزلهای دلکش دیوانش این مضمون را به زیبایی چنین شرح داده است: به لیلی چه دادی که محمل ندیدی غزل «:۲۶۸۳نفس در طلب سوختی دل ندیدی به زیر قدم بود منزل ،ندیدی به شبگیر چون شمع فرسوده وَهمت برونگَردْ ماندی و ساحل ندیدی تو ای موج ِ غافل ز اسرار گوهر زمین را به گردون مقابل ندیدی حساب تو با کبریا راست ناید کس اینجا نبود و تو غافل ندیدی به غیر از تک و تاز گرد خیالت تماشای بیرون محفل ندیدی ز اسباب خوردی فریب تجرد که حق دیدی و غیر باطل ندیدی» تمیز تو شد دور باش حقیقت می‌گوید حق در اختیار من است ،اما این دارنده از آنچه دارد بیخبر است .من به شمعی می‌ماند که تکیه گاهش پای یگانه ی خودش است و با اقامت در این منزل به نورافشانی مشغول است ،اما باز همچنان به دنبال منزل و مقصودی بیرونی سرگردان است .من به موجی شبیه است که از دریای هستی برای لحظه ای سر بیرون ت مستقل نشستن و در ضمن در کنار دریا ماندن (مثل ساحل) را از دست می‌دهد .من در می کشد ،اما بخ ِ برهوتی تهی به دور خود می‌چرخد و گرد و خاک می‌کند و این را نشانهی کاروانی می‌پندارد که از آنجا گذشته و باید دنبالش رفت .در حالی که کسی جز خودش در می‌انه نیست .یعنی که من به کسی می‌ماند که در مجلسی شیفتهی اثاثیه ی خانه شده و آن را نشانهی فرا رفتن و واال شدن می‌داند ،اما تماشای چشم اندازی دلکش بیرون را نادیده می‌گیرد. بیدل در این می‌ان می‌گوید کبریا در زمین (زیر پای شمع ،ساحل و بستر پرگوهر دریا) جای دارد و نه در آسمان ،و کسی که شیفتهی حقی در آسمان شده ،از موضوع اصلی غافل مانده است .من وقتی در این شرایط گرفتار است ،تنها تمایزی که قائل می‌شود ،پس زدن حق (دورباش حقیقت) است و نه جستجوی آن. من در همانجا که هست حق را در کنار دارد ،اما آن را باطل می‌انگارد ،چون در جستجوی چیزی استعلایی و دوردست است ،که با فریب زبان رمزگذاری شده است. بیدل با آن که صریح و روشن به تمایز حق و باطل تاکید داشت ،اصرار می‌ورزد که حق و باطلی که مردمان گمانش را دارند ،تنها در عرصه ی زبان نمود دارد و خیالی و ساختگی است .یعنی تمایز می‌ان حق و باطل که همان مرزبندی بین اشه (قانون طبیعت) و دروغ (مخدوش شدن این قانون) است ،وقتی به نمادهای زبانی فروکاسته می‌شود ،به چیزی موهوم و سست بنیاد بدل می‌شود که تنها در افقی شناخت شناسانه کاربرد دارد و ارتباطش با هستی قطع شده است. بیدل این سویه ی دیگر سکهی حق /باطل را در بیتهایی به همان اندازه صریح و روشن شرح داده است: مشق حق کردند و فرد باطلی آراستند» غزل «:۱۳۶۴ساده بود آیینهی امکان ز تمثال دویی هرچه بستند بر این طاق و سرا دل بستند» غزل «:۱۳۶۶غافلی چند که نقش حق و باطل بستند مرد این محکمه آن است که قاضی نشود» غزل «:۱۵۴۵تا به کی شبهه پرس حق و باطل بودن دعوی باطل قسم گر می‌خورد سم می‌شود» غزل «:۱۵۶۲بگذرید از حق که بر خوان مکافات عمل پس حق و باطل نتیجهی مشق کردن (خط نوشتن) و نقش بستن (نگاره کشیدن معمارانه) و قضاوت در محکمه ای نارواست ،آنگاه که از مرتبه ی هستی شناسانه اش به سطح کرداری انسانی فرو کاسته شود. بیدل در غزلیاتش به شیوههای مختلف این نکته را تکرار کرده که تمایز می‌ان حق و باطل «مصنوع خیالت» است و این دو ضد در نظام شناسایی ما مثل پشت و روی ورق کاغذ همیشه همراه هم هستند. غزل «:۸۰۴هرسو نظر افکندیم دل کوشش بیجا داشت عالم همه در معنی فریاد جنونخوییست گر خط نکند شوخی هر پشت ورق روییست تفریق حق و باطل مصنوع خیاالت است هر من که به پیش ماست تا دم زدهایم اوییست» فرصت نشناسانیم ما بیخردان ورنه در جای دیگری اشارهی چشمگیری دارد و می‌گوید ممکن است دلیل ناتوانی ما برای دسترسی به حق ،آن باشد که نور چشم را می‌زند و اصوال دیدن حق ممکن نیست: بر درد دلی گر برسی دور نباشد غزل «:۱۱۸۹هرچند به حق قرب تو مقدور نباشد چشم و مژه سهل است دلت کور نباشد از بست و گشاد در تحقیق می‌ندیش گر حایل بینایی ما نور نباشد» در وادی تحقیق چه حرف است سیاهی این نکته که خودِ ایدهی حق ممکن است مانع دسترسی به حق باشد ،بسیار مهم است و بیدل بارها در قالبهای گوناگون تکرارش کرده است .در غزل ۱۳۱۴دیوانش می‌گوید: رنگ دل است اینکه به رویم شکسته اند «نقش دویی بر آینه ی من نبسته اند چون شعله رفتهاند ز خود تا نشستهاند آرام عاشقان رم پرواز دیگر است آواز دلخراش جگرهای خستهاند هوشیکه رنگ و بوی پرافشان این چمن خنجر شدن اگر نتوانند دستهاند ابنای روزگار برای گلوی هم پیوستهاند با حق و از خود نرستهاند جمعی که دم ز عالم توحید می‌زنند زاین خانهی کمان همه یک تیر جستهاند» آفاق نیست مرکز آرام هیچکس می‌گوید خودشناسی و دیدن خویشتن (که آیینه رمزش است) در همگان به دوبینی منتهی می‌شود و تصویری جدای از من را برای من به دست می‌دهد .اما بیدل می‌گوید از این دام رسته و رنگ دلی که شکسته جایگزین تصویری از خودش شده است .در دو بیت بعد شرح می‌دهد که چگونه چنین شده ،و به سیال بودن انسانی که با مهر پیوند خورده تاکید دارد .چنین کسانی مانند شعله و پرنده و بوی گل پرتکاپو و پرّان است ،اما در عین حال آرامش و سکونی هم دارد ،و در بیت آخری هم دوباره همان را تکرار می‌کند .در دو بیت می‌انی اینها شرح داده که اگر کس با آیینه در دام این دویی بیفتد ،چه خواهد شد .یکی کشمکش می‌ان من و دیگری (ابنای روزگار) است و دیگری درگیری من با من .این دومی در بحث ما مهم است چون «جمعی که دم ز عالم توحید می‌زنند» و یکپارچگی هستی و درپیوستگی خویشتن با آن را می‌جویند ،به خاطر آنکه با حق درپیوسته اند ،در دام تصویر خود گرفتار مانده و بنابراین به این یکپارچگی دست یافته اند .یعنی آنان که «پیوستهاند با حق» مشکل را حل نکرده اند ،چون همچنان «از خود نرسته اند». از اینجا معنای برخی از بیتهای زیبای بیدل روشن می‌شود که نه تنها پیوستن من با حق را تبلیغ نمی‌کند ،که تا حدودی تضاد این دو را نشان می‌دهد: دیدار دوست هستی خود را ندیدنست غزل «:۶۷۲پیوستگی به حق ز دو عالم بریدنست از خود رمیدن تو به حق آرمیدنست» پرواز سایه جز به سر بام مهر نیست یعنی دست یافتن به حق لزوما با شکلی از بیخویشی همراه است ،و این را با تصویرپردازیای مهرآیینی بیان می‌کند .در مهریشت می‌خوانیم که ایزد مهر که همان خورشید است ،با گردونهاش بر آسمان می‌تازد و با کمان درخشانش تیرهایی از جنس نور بر زمین می‌بارد و دروغزنان را با آن نابود می‌کند .این دروغزنان همان سایه و ظلمت است که زیر نور آفتاب محو می‌شود .بیدل همین تصویر را برگفته و می‌گوید «من» در شکل مرسوم و هنجارینش دروغی بیش نیست و بنابراین همان سایهایست که اگر آماج نور حق شود ،محو و نابود خواهد شد. من هرچند در فرایند دستیابی به حق در شکل مرسومش منحل می‌شود ،اما با این همه آغازگاه این روند است و تکیه گاه اصلی ظهور حق .به همین خاطر بیدل بیتهای فراوانی هم دارد که در آن به همسانی من و حق تاکید کرده و گاه این دو را یکی گرفته است .این موضع تنها زمانی روشن می‌شود که دریابیم منظورش از آن منی که منحل شده« ،منِ موجود» هنجارین و دروغین و عادت زده است ،و آن منی که با حق یکتاست «منِ مطلوب» است که باید فراچنگ آید: خود را ز خود برند به جایی که او کنند غزل «:۱۴۶۵حقمشربان دمی که به تحقیق رو کنند دستی مگر به گردن خود چون سبو کنند بر دوش غیر تکیه ز دُردیکشان خطاست یکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند حیرت متاع گرمی بازار وهم باش مردان دمی که چون سپر از پشت رو کنند» تا حشر روسیاهی داغ خجالت است می‌گوید جستجوی حق (تحقیق) نزد کسانی که در این راه ورزیده و کامیاب هستند (حقمشربان) به این شکل است که خود را از خود می‌برند ،تا جایی که از خود ،او به جا بماند .یعنی عناصر مرسومی که برسازنده ی «من» را از خود جدا می‌کنند ،در حدی که خودانگاره شان به انگارهی کسی دیگری شبیه شود .اما این کار با مرجع گرفتن دیگری انجام نمی‌شود .اینجا تصویر جویندهی حق را به می‌خوارهای مست (دردی کش) تشبیه کرده و می‌گوید چنین کسی که در مستی خرابات پایمردی کرده و تا ته مسیر را رفته ،نمی‌گذارد مثل مستها دستش را بگیرند و روی دوش دیگران به خانه اش راهنمایی اش کنند .بلکه دست خود را تنها روی دوش خود می‌گذارد ،همچنان که سبو انباشته از شراب است و دستهاش بر بدن خودش درپیوسته است. بعد می‌گوید دنیا بازار پرغوغایی است که در آن وهم می‌فروشند ،و کسی در آن برنده است که کالایش حیرت باشد .حیرت است که نشان می‌دهد جهتهای گوناگون ،یعنی افکار و ادیان و مواضع متفاوت همگی یکی هستند و به خاطر فرضهایی موهوم چهارسو قلمداد شدهاند .کسانی که فریب این جهتهای موهوم را می‌خورند ،به جای آن که در همان سویه ی یگانه پیش بتازند ،عقب عقب می‌روند و پسروی می‌کنند، مثل جنگاوری که از می‌دان نبرد بگریزد ،و مثل سپر که در می‌ان جنگ افزارها تنها ابزاری است که پشتش مهمتر از رویش است .و از این روست که بیدل این پسروی و گم کردن جهات را مایه ی شرم و خجالتی ابدی می‌داند. بیدل بر این مبنا جوهر من و حق را یکی می‌گیرد و این درست است ،مگر این که در خوانشی سطحی این را در نیابیم که آن منِ موهوم و جعلی اصول از دید بیدل وجود و جوهری ندارد .اما آن منای که وجود دارد و هست ،خودش حق است و به محض آن که سایهی موهومش برطرف شود نمود خواهد یافت: هرکجا باشی کسی غیر از خودت همراه نیست غزل «:۷۰۴هم تو در هر امر بهر خویش تأیید حقی هرچه می‌بینم غبار لشکر است و شاه نیست چشم بند عرصه ی یکتایی ام دیوانه کرد من رهی دارم که گر منزل شوم کوتاه نیست» در عدم هم گرد حسرت های دل پر می‌زند منهای هنجارین و جعلی به هیاهویی برای هیچ و گرد و غباری در بیابان شبیه هستند که نوید حضور کسی یا کاروانی را می‌دهند ،اما از آن تهیاند .بیدل می‌گوید دنیا به غبار برخاسته از تاخت و تاز لشکری شبیه است که شاهی در می‌انهی خود ندارد و آشوبی بیش نیست .منهای دروغین در این هنگامه گیر افتادهاند و همراه دیگران می‌تازند ،و این بیهوده است .چون مقصدی بیرون از خود ندارند و به محض این که بر جای خود بایستند ،به سرمنزل خویش بدل خواهند شد. بیدل در جاهایی که به همسرشتی حق و من تاکید دارد ،از دل یاد می‌کند: حق نیفکند سروکار به هیچ اشکالت غزل «:۸۶۸گر همه عقدهی دل بود نگاه توگشود امر حقی به تغیر نگراید حالت» نور ذاتی دلت اندوه کدورت نکند گواه کیست حدیث ز خود شنیده ما را» غزل «:۵۳مگر به محکمه ی دل یقین شود حق و باطل روشن است که پیوندی می‌ان چشم و دل و حق برقرار است .دل دشواریهای حق را آسان می‌کند و چشم است که در نهایت آن را می‌بیند و تشخیص می‌دهد: باید به چشم دید و نباید خیال کرد» غزل «:۱۰۹۴حق خلق می‌شود ز فسون تأملت چون شمع بسته برعرقی چند وام ما» غزل «:۲۱۶کو انفعال تا حق هستی اداکنیم در تاریخ اندیشه ی صوفیانه یکی از بحث های مهمی که اغلب نادیده انگاشته شده ،رابطه حق و خلق است .نگرش مغانه که در سیاست ایرانشهر تبلور پیدا کرده ،به مفهوم بنیادین و مهمی قائل بود به اسم «مردم» که در دوران اسلامی به خلق یا ناس تعبیر شده است .بسیاری از فیلسوفان و برخی از عارفان همچنان خلق را حامل حق می‌دانستند و می‌گفتند حق چیزی جز برآیند راستیهای نهفته در همهی راستان نیست .از سوی دیگر جبههای نیرومند از صوفیان را هم داشته ایم که حق و خلق را مقابل هم می‌گرفتند و معتقد بودند هرچه با خلق آلوده شود و هرکس با خلق درآمیزد از حق دور می‌افتد. جایگاه بیدل در این می‌انه جای توجه دارد .چون اصول پاسخ به مسئله ی حق و خلق محک مهمی است که جایگاه اندیشمندان را در جغرافیای اندیشه ی ایرانی نشان می‌دهد .بیدل که با آن زبان تند و تیز همهی نظامهای شناسایی را مورد حمله قرار می‌داد و باورهای مرسوم دربارهی همه چیز از جمله «من» را انکار می‌کرد ،در اینجا به شکل جالبی از هواداران برابری حق و خلق است و از این زاویه یکسره در راستای سیاست ایرانشهری می‌اندیشد: منصور را بلندتر از خلق دار برد غزل «:۱۰۶۳بی رتبه نیست دعوی حق با وجود الف هرکس نفس ز خلق یک آیینه وار برد» هستی صفای جوهر تحقیق کس نخواست می‌گوید اصول هستی دربارهی شیوهی حق جویی مردمان (تحقیق) وسواسی ندارد و پارسایی و دقتی افراطی (صفای جوهر) از کسی طلب نمی‌کند .در می‌ان خلق هرکسی به قدر نفسی که بر آیینهای بدمد بهرهای از حق دارد و این همه ی چیزی است که می‌توان به آن امید داشت .اثر نفس بر آیینه کدر شدن است ،اما همین نشانهی رویارو شدن با آیینه است .یعنی دعوی خلق بر حق از جنس الف و گزاف است ،اما این ایرادی ندارد .چون در می‌ان خلق آن کسی که به حق نامبردار شد ،منصور حالج بود که خود به خاطر الف انا الحق شهرت دارد. بیدل در بیتهای دیگری این فکر را تکرار کرده که حق چیزی است که در همگان هست و وقتی این حقیقت را نادیده می‌گیریم ،باطل پدیدار می‌شود: فرقی اندیشیدم و باطل شدم» غزل «:۲۰۹۶در من و او غیر حق چیزی نبود غزل «:۲۱۵۵حق برون مردم نیست جوش باده بی خم نیست راه مدعا گم نیست عرض مبتذل دارم» این عبارت که «حق برون مردم نیست» جانمایه ی کالم حکیمان مغ است و زیربنای سیاست ایرانشهری که بیدل هم در چندین فراز از غزلیاتش بر آن پافشاری کرده است .این تاکید به ویژه از آن رو اهمیت دارد که او در زمانهی اورنگ زیب می‌زیست که به تدریج از سیاست ایرانشهری فاصله می‌گرفت و به تعصب دینی گرایشی داشت .رویکرد ایرانشهری اما هسته ی مرکزی سیاست دولت گورکانی بود که به ویژه در دوران اکبرشاه تا شاه جهان استقراری تمام داشت و این همان دورانی بود که بیدل و خانوادهاش در شمال هند به طبقه ی ارتشیان والامقام ارتقا پیدا می‌کردند.
مشاهده در سایت بیدلی ←