گفتار هشتم: فرصت
زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
کلیدواژهای که بیدل و بسیاری از صوفیان دیگر برای اشاره به زمان بیکرانه به کار گرفتهاند ،فرصت است و همین را در بیت ۱۳بند سوم ترجیع بندش نیز میبینیم .بیدل میگوید وقتی «نوای فنا عیان گردید» و مرگ آگاهی حاصل آمد« ،عمر گل کرد» .عمر که گذر زمان در چرخه های تودرتوی شبانه روزی و هفتگی و ماهانه و سالانه است ،به چنبری در خود فرو بسته شبیه است که تنها با مرگ گشوده میشود ،و این گسست فرجامینش قطعی و گریزناپذیر است.
ظهور مرگ به معنای نمایان شدن نقطه پایانی بر پاره خطی است که عمر نامیده میشود ،و این هنگامی تجلی میکند که نوای فنا عیان شده باشد .با این حال بیدل معتقد است که همزمان« ،زندگی ساز امتحان گردید» .یعنی عالوه بر آن زندگی چنبری و حلقوی ،شکل دیگری از زمان برای زیستن هم هست که به شرارهای ناگهان وجرقه ای شبیه است .این «شرری که پر زد و نهان گردید» ،زمان بیکرانه یا همان اکنون است ،که زیر فشار زمان کرانمند حلقوی و توالی خطی اش در عمر پنهان میشود و مجال بروز پیدا نمیکند. از این رو بیدل میگوید «عمر داغ فرصت برد» .چون آن فرصتی که داغ و ردپایی دارد و در گذر عمر فرسوده و ناپیدا میشود ،همان اکنون است.
«فرصت» کلیدواژهی مهمی است که در شعر بیدل فراوان تکرار شده ،اما بسامدش در میان حکیمان و عارفان چندان زیاد نیست .ابوسعید ابوالخیر و ناصرخسرو اصوال این کلمه را به کار نگرفته و اوحدالدین کرمانی تنها یک بار از آن بهره جسته است .در مقابل این کلمه در میان شاعران سبک هندی رایج بوده و مثال اسیری لاهیجی آن را ده بار و غالب دهلوی آن را ۱۶بار به کار گرفته است .هرچند معنای مورد نظرش به مهلت و زمانِ انجام یک کار نزدیکتر است تا اکنون و زمان بیکرانه در معنایی انتزاعی .اسیری تقریبا همیشه فرصت را به غنیمت تشبیه کرده و در غزل ۲۹۴دیوانش با همان داللت مرسوم کلمه میگوید: فرصت ار یابم کنم با دوست عرض» «شرح درد عشق دارد طول و عرض کاربرد کلمهی فرصت نزد شاه نعمت الله ولی نیز همچنین است و تقریبا آن را معادل مهلت و وقت مناسب برای کارها میداند.
در میان حکیمان اوحدی مراغهای کلمهی فرصت را نزدیک به بیدل به کار گرفته است .اما هنوز فرصت را زمان مناسب برای انجام کار میداند و میان آن و پیکربندیهای دیگر زمان تقابلی قائل نیست. دقیقترین معنای فرصت در اشعار اوحدی را در مثنوی «جام جم» میتوان دید:
«چشم گیتی تویی مرو در خواب فرصت از دست میرود ،دریاب
فرصت خویشتن چو کردی فوت هم تو بر خویشتن بخوان الموت
فرصت این است ،فرصتی دریاب» دوست بیدار و دشمن اندر خواب در این میان کاربردی که نسیمی از مفهوم فرصت به دست داده جای توجه دارد ،چون در عین این که فقط دو بار آن را به کار گرفته ،با این کلمه شکلی از زمان را برچسب میزند:
بیدادی دوران ببین دادی بده ایام را» غزل «:۲ایام را ضایع مکن امروز را فرصت شمار مکن این فایده این نیک سرانجام مکن» غزل «:۲۲۱گر کنی فرصت امروز به آینده بدل این کاربردهای محدود و ساده را باید با تعبیرهای بیدل از فرصت مقابل نهاد و تنها در آن هنگام روشن میشود که بیدل کلمهی فرصت را برگرفته و معنایی بسیار پیچیده بر آن سوار کرده ،به شکلی که گسستی در سیر استفاده از آن ایجاد کرده است .تا پیش از بیدل کلمهی فرصت به ندرت و دست باال ده بیست بار در دیوان هر شاعری به کار گرفته میشد ،و چنان که دیدیم معنایی ساده را حمل میکرد. اما بیدل در اشعارش نزدیک به پانصد بار کلمهی فرصت را به کار گرفته و معنایی روشن و دقیق از آن در نظر دارد .این را باید در نظر داشت که «فرصت» کلمه ای به نسبت مهجور در زبان عربی است که از بن فرضی «\*فرص» به معنای «دریدن ،شکافتن» گرفته شده است .اما مشتقهای دیگر این ریشه اندکاند و به نظر می آید مصدری ساختگی باشد که بر اساس کلمهی فرصت ساخته شده است .پرکاربردترین زادهی این بن همان فرصت است که در زبان پارسی بیشترین کاربرد را دارد .در حدی که میشود حدس زد شاید اصل کلمه پارسی بوده و در عربی وامگیری شده باشد .در پارسی واژهی «پُرسه» را داریم که در پهلوی «پُرسَک» بوده و آیین گذار زرتشتیان بوده و به ویژه مراسم سوگ و تدفین مردگان را نشان میداده است .با توجه به داللت معنایی کهن «فرصت» ،شاید این کلمه مشتقی از «پرسه» یا یکی از مشتقهای محلیاش در مناطق همسایهی میانرودان و عربستان بوده باشد.
بیدل فرصت را در شکل پایه به همان معنای «زمان درست برای انجام کار» به کار گرفته است .به همین خاطر همنشینی روشنی میان فرصت و کار در شعرش دیده میشود:
امتیازی که نفس در چه شمار است اینجا غزل «:۱۴فرصت برق و شرر با تو حسابی دارد فرصتی نیست وگرنه همه کار است اینجا» چه جگرها که به نومیدی حسرت بگداخت برات رنگم و بر گل نوشته اند مرا» غزل «:۱۱۶به فرصت نگه آخر است تحصیلم شتابت آشیان ساز درنگ است» غزل «:۵۱۱به گفتن گر رسانی فرصت کار از این بیت اخیر روشن است که در ضمن بیدل به گذرا بودن فرصت و شکننده بودنش در حدی معتقد است که گاه آن را موهوم مینامد .از اینجاست که پیوندی میان فرصت و چشم برقرار کرده است: چون شرر سامان فرصت اینقدر داریم ما» غزل «:۲۲۳تا نگاهی گل کند ذوق تماشا رفته است اینجا بیدل میگوید تا نگاه بخواهد به بار بنشیند و چشم بر موضوعی تثبیت شود ،امکان تماشا و میل به دیدن از بین میرود .از دید او نگاه کردن به شعله ی آتشی میماند که باید گل بیندازد و گرم شود .اما نگاه برای این کار برای این کار فرصتی در اختیار ندارد .اخگر نهفته در چشم که به قول قدما پشتوانه ی بینایی بود ،به جرقه ای زودگذر میماند که در لحظه ای سپری میشود و ذوق تماشا که به آن وابسته است نیز به همین شکل به سرعت منتفی میشود.
«دیدن» برای بیدل دلالتی بسیار مهم دارد و در شعرهایش دایم به شکلهای گوناگون آن را تکرار میکند و به پیراسته و پاکیزه نگه داشتن چشم سفارش میکند .برهمین مبنا دوقطبی ای میان چشم و مژگان خلق کرده و همنشینی مژگان را عالمت بسته بودن چشم و خوابیدن و محرومیت از دیدن دانسته است. فرصت که زمینهی تجلی نگاه و دیدن است ،از این رو با چشم پیوند خورده و با مژه ناسازگاری دارد. چون شرر جهد کن و یک مژه بیدار برآ» غزل «:۶۱تا به کی فرصت دیدار به خوابت گذرد؟ غزل «:۷۴به کدام آینه مایلی که ز فرصت این همه غافلی تو نگاه دیدهی بسملی مژه وا کن و به کفن درآ» گرت چشمیست از مژگان گشودن پیشتر بگشا» غزل «:۱۷۶ندارد عبرت احوال دنیا فرصت اندیشی غزل «:۶۷۷دل به وحشت نه که چرخ سفله فرصت دشمن است
روز و شب یک جنبش مژگان چشم تنگ اوست» آیینه که با چشم مربوط است و نمادی برای بازنمایی و ادراک است ،میتواند چشم را به خود مشغول کند و مایهی غفلت چشم از فرصت نگاه کردن باشد .بیدل در بیت آخری به روشنی میگوید که زمان کرانمند (چرخ سفله) با زمان بیکرانه ناسازگار است و «فرصت دشمن» است .به همین خاطر چرخه های زمانی مثل روز و شب به ندیدن و خفتگی چرخ دلالت دارد و جنبش مژگان اوست ،و نه چشم او ،که تنگ است .اندرز بیدل در این میان «فرصتاندیشی» است ،که با دیدن و تماشا و غلبهی چشم بر مژگان تحقق پیدا میکند. تاکید بیدل بر زودگذر بودن فرصت در اصل به آنجا بازمیگردد که این کلمه برای او به معنا «آن» و اکنون است .به همین خاطر اگر از زاویهی زمان کرانمند و خطی نگریسته شود ،نقطه ای ناچیز و نامحسوس بیش نیست .بیدل بر این نکته پافشاری تند و تیزی دارد و برخی از تصویرهایی که به دست داده را میتوان پوچ انگارانه تفسیر کرد:
تا فرصتی نمانده شود آشکار و هیچ غزل «:۸۹۵ماییم و خاک و وعدهگه انتظار و هیچ عمریست میکشیم وبال خمار و هیچ خمیازه ساغریم در این انجمن چو صبح بوده هست چون شرر به عدم یک دچار و هیچ» آیینه دار فرصت نظاره ای که نیست فرصت برای او به قدری زودگذر است که به محض آشکار شدنش ،آشکار میشود که چیزی از آن باقی نمانده است .ارتباط خواب (خمیازه) و ندیدن (خمار) در بیت دومی به زیبایی بیان شده و میگوید انسان به سپیدهدم میماند که برای زمانی کوتاه و زودگذر سرخ و شکوفان میشود ،همچون جامی از مه که به سرعت نوشیده شود .او دهان گشوده ی ساغری انباشته از می را به دهانی که خمیازه میکشد تشبیه کرده و میگوید حضور زودگذر سحرگاه نیز به همین خمیازهی بامدادی شباهت دارد .این خماری مستی اما موهوم است .به همان ترتیبی که ساغر از شراب درونش مست نمیشود ،سرخی صبح هم به خاطر مستی نیست و به این ترتیب تنها خواب آلودگی و مه آلود شدن نگاه است که نصیب انسان میشود ،بی آن که سرخوشی و سرمستی می را فراچنگ آورده باشد .نگاهِ چشمی گشوده که به این چیزها تشبیه شده ،بنابراین آیینهدارِ چشم اندازی است که مثل یک جرقه تنها دمی میپاید و دوامی ندارد.
بیدل لحظهی تقابل چشم و مژگان را نیز یک لحظه میداند:
فرصت عمر همین مقدار است» غزل «:۴۷۶اشک یک لحظه به مژگان بار است یعنی چنین نیست که مژگان نمایندهی زمان کرانمندی دیرپا باشد و استمراری بیش از فرصت زودگذر چشم داشته باشد .این کلیت هستی است که در همین اکنونِ ناگهانی کمین کرده و به محض درخشیدن آذرخش نگاه از نگرنده درمیگذرد:
تیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت» غزل «:۸۴۰فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت «من» در چنین چشم اندازی به سالکی شبیه است که به سرعت برق از برهوتی میگذرد و هرآنچه به او منسوب است ،جز رد پایی و وهمی و خیالی نیست:
سراغی میدهد موج سراب از نعل مرکبها» غزل «:۲۷۷سبکتازان فرصت یک قلم رفتند ازین وادی بیدل در برخی از بیتهایش توصیفی بسیار دقیق و روشن از مفهوم فرصت به دست داده است .از جمله این بیت:
که تا به حشر نخواهد شد آنچه اکنون شد» غزل «:۱۲۶۱زمان فرصت هر چیز مغتنم شمارید که در آن میگوید هر چیز تنها در یک آن میپاید ،و باید همان را دریافت .این فرصت به معنی دقیق کلمه «اکنون» است ،و آنچه در آن مستقر میشود نه بودنِ چیزی ،که شدنِ چیزی است .شدنی منحصر به فرد و یکتا و تکرار ناشدنی که در سراسر تاریخ هستی یعنی تا روز حشر و قیامت دیگر مشابهش رخ نخواهد نمود. بیدل حدود چهارصد سال پیش از ما میزیست و این پیش از آن بود که ساعتهای امروزین اختراع شود .در آن روزگار ساعتها از حبابهایی شیشهای ساخته میشد که شن یا مایعی اندک اندک از سوراخ آن به زیر میریخت و به این ترتیب با جریان پیوسته و کنترل شدهی سیالی گذر زمان را نشان میداد .این ساعت که رخدادی پیوسته و دیرپا را در بطن خود داشت ،آشکارا زمان کرانمند را نمایش میداد و از این رو میتوان آن را نقطهی مقابل زمان بیکرانه ،یعنی فرصت دانست.
بیدل در یک گام پیشتر چنین فرضی کرده و چشم را با حباب و آوند شیشهای ساعت همسان انگاشته و تصویرهایی بدیع آفریده است:
شیشه ی ساعت موهوم ،حباب است اینجا» غزل «:۱۳وهم تا کی شمرد سال و مَهِ فرصت کار؟ غزل «:۵۴۴از کشاکش نیست ایمن یکنفس فرصت شمار کار ریگ شیشه ی ساعت ز پا ننشستن است» حباب برای بیدل نمادی از انسان است که در دریای هستی شناور است و از هیچ انباشته شده و جز دم زدنی فرصت ندارد .شیشه ی ساعت که بیهوده به شمردن ساعت و زمان تکرار شونده سرگرم شده ،همان حبابی است که با این اشتغال موهوم فرصت کار را از دست میدهد .چون همتای حبابِ «من» است .شنهایی که در این حباب شیشه ای به تکاپو مشغول اند و فرو میریزند ،به نفسهایی شبیه هستند که در حباب «من» دمیده اند و آن را پابرجا نگه داشته اند .اما این نفسها مثل شن ساعت درگیر رفت و آمد و کشاکش بیهوده هستند و اگر بخواهیم به جای نفس شمردن ،فرصت را بشماریم ،باید از چنبر این آمدوشد بیرون برویم. از همینجا پیوند میان فرصت و زمان کرانمند روشن میشود .چون ساعت در شکل سنجیدنی و مستمرش که با خطی همانند باشد و با ابزاری مکانیکی سنجیده شود ،همان زمان کرانمند است .خواه ابزار سنجش آن ساعتی امروزین باشد و گذر زمان را با درجه هایی بر یک دایره نمایش دهد ،و خواه ساعت شنی یا آبی قدیمی منظور باشد و با تاثیر جاذبه و ریزش ماده ای سیال از سوراخی تعریف شود. گرد عدم فرصت ما بال برآورد» غزل «:۱۱۰۹زاین شیشه ساعت که مه و سال برآورد بیدل در ضمن ساعت را با بطری و آوندهایی شیشهای یکی گرفته که در مراسم پری خوانی و جن گیری به کار گرفته میشده و جن و پری را در آن زندانی میکردهاند:
پریخوان است کز غفلت کنی در شیشه ساعت را» غزل «:۷۲به راه فرصت از گَرد خیال افکندهای دامی کسی که میکوشد فرصت را با بهره جویی از زمان کرانمند به چنگ آورد ،مسئله را از ابتدا اشتباه دریافته است .کسی که میکوشد چنین کسی میکوشد با گَردِ خیال خود در مسیر فرصت دامی پهن کند .همانند کسی که در مراسم پری خوانی قصد اسیر کردن پری و انداختنش به شیشه را دارد .فرصت آن پری گریز پایی است که با این شیوههای غفلت آمیز به چنگ نمیآید و چون از جنس زمان بیکرانه است ،در شیشه ی ساعت که آشیانه زمان کرانمند است ،محصور نمیشود.
ترکیب تصویر ساعت و چشم و تاکید بر شتابزدگی لحظهی اکنون استعارهای برای بیدل پدید آورده که بر اساس آن فرصت با آذرخشی شبیه است که ناگهان همه جا را روشن و تماشایی میکند ،اما با سرعتی خیره کننده درمیگذرد:
بیدل گذشته گیر درنگ از شتاب ما» غزل «:۲۳عمر شرار و برق به فرصت نمیکشد پس فرصت حتی در حد رعد و برقی هم درنگ نمیکند و تا برسد میگذرد .بیدل تاکید دارد که این فرصت همان جایگاهی است که «من» در آن استقرار یافته است .به همین خاطر گذر چالاک فرصت به این خاطر است که «شتاب ما» چنین است .با این حال در جایی دیگر میگوید:
متاع برق در رهن شتابست» غزل «:۶۲۵درنگ از فرصت هستی مجویید بنابراین هستی هم به همین ترتیب در فرصتی زودگذر در حد یک آن فشرده و پنهان شده است. فلک به کاغذ آتش رسیده میماند» غزل «:۱۳۰۶شرار ثابت و سیاره دام فرصت کیست در این بیت یک قدم پیشتر نهاده و میگوید حتی اجرام کیهانی مثل سیاره ها و فلک ثوابت هم در همین فرصت زودگذر مقیم هستند .یعنی فرصت ماهیتی متافیزیکی و مربوط به چیزهای انتزاعی و ذهنی نیست ،بلکه حالتی است در کلیت هستی .در حدی که دستگاه افلاک به هم همان شرارهی زودگذر شبیه است. با مرور این بیتها و با قدری دقت در غزلیات بیدل روشن میشود که او کلمهی فرصت را همچون برچسبی برای شکلی خاص از زمان به کار میگرفته است .شکلی که سنجیدنی و خطی نیست ،ولی گذرا و ناپایدار است:
فرصت از کف میرود تا دست میساییم ما غزل «:۲۳۲صرفهی کوشش ندارد یاد عمر رفته ام همچو فرصت یک قلم دی ساز فرداییم ما» تا به همت بگذریم از هرچه میآید به پیش مفت امروزیم پس ای وعده فردا بیا» غزل «:۳۲۴فرصت هستی ندارد دستگاه انتظار ز فرصت غافلی ،امروز فرداست» غزل «:۴۲۸هوس تعبیری خواب امل چند در این بیتها بیدل دوقطبی امروز-فردا که شالوده ی زمان کرانمند است را در برابر فرصت قرار داده و نشان میدهد که فرصت از جنس گذار مداوم و مکرر از امروز به فردا نیست .بلکه به قلمی شبیه است که با یک اشاره دیروز و فردا را به هم تبدیل میکند .یعنی فرصت چیزی بیرون از «عمر» است ،که بر محور زمانی خطی سامان یافته و غفلت از فرصت را در پی دارد.
بیدل میگوید مشغول شدن با زمان خطی به معنای نادیده گرفتن فرصت است و این عاملی است که گسستگی میان من و هستی را موجب میشود .زمان کرانمند از خواستهایی انباشته شده که در محور عمر پشت سر هم چیده شدهاند و در دیروز و امروز و فردا مستقر میشوند .بیدل این خواستهای موهوم را «امل» مینامد:
فرصت نگذشتهات پیش از گذشتنها گذشت» غزل «:۸۳۶بستهای احرام صد عقبا امل اما چه سود آدمیان به حاجیهایی شبیه هستند که برای حضور در فضای مقدس آرزوهای زمانمند خود مناسکی را اجرا میکنند ،غافل از این که فرصتی که نصیبشان بوده در این میان از دست میرود .املهایی که همواره به آینده پس افکنده میشوند ،به مناسکی پوچ شباهت دارند که به صد عقبا و آخرت موکول شدهاند ،و حتا اگر برآورده شوند هم سودی به بار نمی آورند .چون آن فرصتی که در اختیار سالک بود ،پیش از آن که حاجیِ امل از آن سر در بیاورد ،از او درمیگذرد.
بیدل در توصیف این غفلت از فرصت زبانی تند و تیز دارد و چندین بار آن را با مناسک دینی و باورهای شرعی همسان انگاشته است .در بیتی دیگر میگوید:
آفاق شرر فرصت و زاهد چله دارد» غزل «:۱۰۳۴از عالم نیرنگ امل هیچ مپرسید اینجا هم میگوید امل نیرنگی است که دنیایی پیرامون «من» برمیسازد .اما هستی (آفاق) در اصل فرصتی است که مانند آذرخشی میآید و میگذرد و بر این نیرنگ درنگی نمیکند .کسی که درگیر امل است به زاهدی شبیه است که در دنیایی چالاک مانند جرقه ی شرر ،تصمیم گرفته چهل روز روزه بگیرد و چله بنشیند. توصیف بیدل از فرصت و ارتباطش با «من» و گسستی که از هستی پیدا میکند ،کلیدی است که نقد توفنده اش بر اسم و زبان و نظامهای معنایی بدیهی انگاشته شده را روشن میسازد .بیدل من را با فرصت و اکنون همسان میانگارد و زمان کرانمند و عمر و امل را مشتقها و حاشیه هایی بر آن میبیند که میتواند مایه ی غفلت و تعویق دایمی حضور در هستی شود.
خوابت گران و سایه دیوار نازک است» غزل «:۵۰۵فرصت کفیل این همه غفلت نمیشود مژگان دمی که سایه کند روز بیگه است غزل «:۵۵۸زین سال و ماه فرصت کارت منزه است این ما و من چو عمر شرر مرگ ناگه است» ...فرصت کجاست تا غم سود و زیان کشی ص فرصت» مینامد:
بیدل تا جایی پیش میرود که خویشتن را «شخ ِ
ما شخص فرصتیم بدارند پاس ما غزل «:۲۰۳یاران غنیمتیم به هم زین دو دم وقاق کز تاب فرصت نفس است اقتباس ما» ...آیینه ی دلیم ،کدورت نصیب ماست یعنی من اصول همان فرصتی است که تشخص یافته است .به همین خاطر خودآگاهی و اسیر زبان شدن ،که بیدل با تصویر حباب و شیشه ی ساعت رمزپردازیاش کرده بود ،آن را محو و مسخ میکند: نفس رساند ز هستی به ما سالم حباب» غزل «:۳۷۴به خویش چشم گشودن وداع فرصت بود محیط نیز در اینجا حباب میخندد ت دیگر که ما به خود بالیم غزل «:۹۶۶کجاست فرص ِ
کجا رویم؟ که هر سو شتاب میخندد» ...درنگ راهبر کاروان فرصت نیست وقتی من به خویش آگاه میشود و موضوع تماشایش خودش میشود ،چندان دلمشغول خود میشود که پیوندش با هستی را از یاد میبرد .گوشزدی که هستی برایش میفرستد از جنس نفسی است که در چرخهی تنفس گرفتار آمده و بنابراین نظیر تورم حبابی است در دریای هستی .دریایی که همچنان در اکنون برنشسته و این حبابها به شوخی و خندهای بر دامنهاش شباهت دارد.
من به این ترتیب با اشتباه گرفتن خویشتن به جای چیزی دیگر ،هم خود را از دست میدهد و هم هستی را:
هر من که به پیش ماست تا دم زدهایم اوییست» غزل «:۸۰۴فرصت نشناسانیم ما بیخردان ورنه اگر فرصت شناخته نشود ،خردِ فهم اکنون از بین میرود و من که همواره نزد خویشتن حاضر و در فرصت مستقر بوده ،با گرفتار شدن در چرخهی دم و بازدم و زمان کرانمند ،و همچنین با فرو رفتن در باتالق زبان و بیان اسم (دم زدن) به چیزی دیگر بدل میشود« .من» به محض آن که «من» را در زمان کرانمند با زبان احضار میکند ،یک «او» را مقابل خود میبیند که دیگر «من» نیست.
نکتهی مهم در این میان آن است که بر خالف نظر حکیمان و عارفان زمانی کافی برای تامل و ممارست و زهد ورزیدن در کار نیست .همهی اینها در زمان کرانمند مفهوم پیدا میکند و بیدل منکر اصالت اینهاست:
پی گذشتن عمر آنسوی رسیدن رفت غزل «:۸۵۷فغان که فرصت دام تالش چیدن رفت رمید فرصت وآرام تا رمیدن رفت» ...جنون به ملک هوس داشت بوی عافیتی فرصت اغلب با زمانی اشتباه گرفته میشود که تداوم دارد و «دامِ تالش چیدن» در آن انجام میپذیرد .اما این جنونی است که در سرزمین هوس گریبانگیر «من» میشود و او را با سودای دستیابی به عافیتی مشغول میکند. فرصت بی گزند از این بیماریها مسیر برق آسای خویش را میپیماید و جالب این که بیدل میگوید اگر خود فرصت دریافته شود ،میبینیم که هدفش رمیدن است و به همین خاطر آرام در این مسیر میشتابد. بیدل بر کالبدشناسی زمان تمرکزی دارد و این از آن روست که ابطال آزادی انسانی و شکاف خوردن میانهی من و هستی را به این زمان وابسته میبیند .نفس کشیدن و حباب گشتن و طی کردن مسیر و دنبال کردن خواست و امل تصویرپردازی هایی هستند که شیوهی دور افتادن من از من را توصیف میکنند و از این رهگذر دلیل گسست من از هستی را شرح میدهند:
ترسم نفس کشی و ندانی کمان کیست» جسته است غزل «:۷۲۳آنجا که فرصت من و ما تیرِ َ
اما نکتهی مهم اینجاست که من به همان ترتیبی که فرصت را از دست میدهد ،میتواند آن را به دست هم بیاورد .گام نخست در این مسیر رها کردن توهم آرزوهایی است که بر محور زمان موهوم خطی چیده شدهاند:
گر از هوس گذری بیمالل میگذرد» غزل «:۱۰۷۶دو روزه فرصت وهمی که زندگی نام است به همین خاطر فرصت را همان زمانی میداند که من از خود درمیگذرد:
یک عرق پل بر نفس بند ای حباب» غزل «:۳۴۵فرصت از خود گذشتن هم کم است اینجا باز همان تصویر من به مثابه حباب را تکرار کرده و میگوید حباب چون یک نفس بیشتر در سینه ندارد، تنها در حد یک دم زدن فرصت دارد و این اندک بودن زمان مایه ی شرم است .آنچه که بر این گذرگاهِ از خود گذشتن پل میزند ،عرق شرمی است از ناچیز بودن فرصت ،و بیدل قاعدتا اینجا عرق را با دریای هستی که حباب را احاطه کرده یکی گرفته است.
پیشنهاد بیدل برای دریافتن فرصت ،همین در آغوش کشیدن شتاب برق آسایی است که در اکنون نهفته است:
غرهی فرصت مشو سامان رفتن میرسد» غزل «:۱۱۶۳زین نفسهایی که از غیبت مدارا میکنند غیبت و رفتن بر این مبنا چیزهایی غم انگیز و سوگ آور نیستند ،بلکه ماهیت طبیعی چیزها هستند .کسی که فریب زمان کرانمند را بخورد و فکر کند فرصت ادامه خواهد یافت ،این را درنمییابد که خودش و همگان در گذر هستند .مانند نفسهایی که پیاپی همدیگر را دنبال میکنند و گمان میکنند میتوانند با مرگ یعنی غیاب غایی مدارا کنند و با آن کنار بیایند.
«من» اگر فرصت را دریابد ،از این قالب مرسوم جای و گاه بیرون میزند و زنجیرهی نفسهای تکرار شونده را میگسلد:
وسعت ز مکان گم شد و فرصت ز زمانها» غزل «:۳۰۲تا همچو شرر بال گشودم به هوایت این که زمان در حد فرصتی گم گشته محو شود و مکان وسعت خود را از دست بدهد ،چیزی منفی نیست و زمینهایست که آزادی «من» در آن تحقق پیدا میکند .من مانند پرنده ای که به سوی دلدارش بال میگشاید، باید مثل شرری برق آسا بجنبد و در این حالت زمان و مکان مرسوم را درهم خواهد شکست و از آن خواهد رهید.
از همین بیت برمی آید که بیدل در پساپشت مفهوم فرصت به مضمون مهر نیز نظر داشته است .اما مهری که توصیف میکند بسیار پیچیده تر و فلسفی تر از ایزد مهر اساطیری ایست که عارفان و حکیمان درباره اش نوشته اند .این مهری جنگاور است که در تابش ناگهانی نوری خالصه میشود: عمر صبحیم از نفس تیغ دو دم داریم ما» غزل «:۲۲۵آنقدر فرصت کمین قطع الفتها نهایم تداوم الفت و دوستی از آن روست که فرصت که تیز و گذرنده و برنده است ،به لحظه ی سپیده دم میماند که زودگذر و ناگهانی است ،و هر چند شمشیری از نور به دست دارد و شب را از روز جدا میکند ،اما همزمان گیتی روزانه را روشن میکند و به این ترتیب همنشینی و الفت چیزها با هم را آشکار میسازد و تثبیت میکند. مهری به این ترتیب با فرصت پیوند خورده که پشتیبان ترکیب و پیوند و همنشینی است .هرچند که مثل آذرخش زودگذر است و مانند عمر صبح آنی بیشتر نمیپاید.
مشاهده در سایت بیدلی ←