گفتار پنجم: غیرت
زند بیدل · شرح شروین وکیلی بر دیوان بیدل دهلوی
پرسش مرکزی بیدل که گسستگی انسان از هستی است را اغلب اندیشمندان با تشخص بخشیدن به هستی در مقام خداوند رمزگذاری کردهاند و با این ترفند بوده که عشق را راه حل آن دانسته اند .این شیوه از رمزگذاری گسست دو برداشت متفاوت تولید کرده است .یعنی پیروان حکمت مغانه که بر «دیگری» نبودن هستی تاکید داشته اند ،آن را «غیریت» نامیدهاند .اما رهروان عرفان صوفیانه که هستی را با خدایی انسان ریخت نزدیک میدیدند ،آن را «غیرت» مینامیدند.
برای فهم دیدگاه بیدل در این مورد نیکوست یکی از غزلهای زیبایش را بخوانیم که با شماره ۲۳۱ در دیوانش ثبت شده است:
اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما «زین گلستان درس دیداری که میخوانیم ما از زمینگیری همان آتش به دامانیم ما سنگ اینکهسار آسایش خیالی بیش نیست چینفروش دامن صحرای امکانیم ما عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد هرکه بر رویتگشاید چشم ،مژگانیم ما سینه چاک غیرتیم از ننگ همچشمی مپرس نالهی حیرت خرام ناتوانانیم ما در نفس آیینهی گرد سراغ ما گم است از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی تا نمیپوشیم چشم ازخویش عریانیم ما هرنفس باید عبث رسوای خودبینی شدن از رم آهو چه میپرسی بیابانیم ما مشت خاک ما جنوندار دو عالم وحشت است رنگ میباید بهگرد او بگردانیم ما بیطواف نازش از خود رفتن ما هرزه است عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما در تغافلخانهی ابروی او چین میکشیم چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما نقطهای از سرنوشت عجز ما روشن نشد نامهی بیمطلب ننوشته عنوانیم ما هرکه خواهد شبههای از هستی ما واکشد هرکه در فکر عدم افتد گریبانیم ما نقش پا گلکردهایم اما درین عبرتسرا رنگها پرواز دارد تا پرافشانیم ما» چون نفس بیدل نسیم بینشان رنگیم ،لیک این غزلی مفصل است که سویههایی گوناگون از اندیشهی بیدل را به زیبایی در بر میگیرد، اما آنچه در اینجا مورد نظر است ،بیت چهارم است که میگوید:
هر که بر رویت گشاید چشم ،مژگانیم ما» «سینه چاک غیرتیم از ننگ همچشمی مپرس بیدل در اینجا تفسیر خود از مفهوم غیرت را به دست میدهد و این مضمونی رایج و مشهور در میان حکیمان و عارفان است که اتفاقا بیدل زیاد به آن نپرداخته است .بیدل البته کلمهی غیرت را به نسبت زیاد ( ۱۲۶بار) در اشعارش به کار گرفته است .اما کلمهی غیرت برایش کلیدواژهای مرکزی نیست و در ترجیع بند بزرگش که صورتبندی دقیق و کالن کل دستگاه نظریاش است ،به آن نپرداخته است.
مفهوم غیرت در چند غزل بیدل موقعیتی مرکزی دارد و شاعر بر آن تامل کرده است .مثال در غزل دست اگرکوتاه شد بر دل نشاید مرد را «حیفکز افالس نومیدی فزاید مرد را چین پیشانی به یاد دامن آید مرد را از تنزلهاست گر در عالم آزادگی در فسوس مال و زر ،گر دست ساید مرد را چون طبیعتهای زنگلکردهگیر آثار ننگ زخم میدانها کشد تا دلگشاید مرد را جدول آب و خیابان چمن منظورکیست در سخن میباید از جا در نیاید مرد را یک تغافل میکند سرکوبی صدکوهسار دست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را دامن رستم تکاند بر سر این هفتخوان حیز کم پیدا شود گر زن نزاید مرد را در مزاج دانه آمادهست تأثیر زمین جاه دنیا صورت زن مینماید مرد را ناگزیر رغبت اقبال باید زیستن تیغ میگردد زبان و میستاید مرد را جوهر غیرت درین میدان نمیماند نهان قحبه محکوم است از امساکی که شاید مرد را گر ز سیم وزر وفا خواهی به خست جهد کن تا جهان باقیست زن میآزماید مرد را» بیدل این دنیا نه امروز امتحانگاهست و بس در این بیتها میبینیم که بیدل از کلمهی غیرت همچون برچسبی برای نیروی فاصلهانداز میان «من» و دنیا استفاده میکند .گسست میان انسان و هستی که دغدغهی خاطر بنیادین بیدل است ،با مجموعهای از ویژگیها و صفات رمزگذاری و صورتبندی میشود و غیرت یکی از این مفاهیم است .برای این که موضع غیرعادی بیدل در مورد گسست من از هستی را بهتر درک کنیم ،نیکوست نخست دربارهی شکلی ویژه از این گسست شرحی بیاوریم .هجویری در بخشی از کتابش از جنید بغدادی عبارتی نقل کرده که برای بحثمان کارگشاست«:و جنید گفت رحمة اهلل علیه که اگر خداوند مرا گوید که:مرا ببین ،گویم:نبینم ،که چشم اندر دوستی غیر بود و بیگانه و غیرت غیریت مرا از دیدار می باز دارد که اندر دنیا بی واسطه چشم میدیدمش». مفهومی که جنید بدان اشاره میکند ،یعنی غیرت ،آشکارا عاملی است که گسستی پدید آورده است، و جمله ی کلیدیاش آن است که «غیرت غیریت مرا از دیدار می باز دارد» .جنید خداوند را نمیبیند و مدعی است که چشم واسطه ی میان چیزهایی است که با هم تفاوت دارند و «غیر» هم هستند ،و چون خداوند را همواره پیشاروی خویش حاضر میدیده ،میگوید همان چشم دل بس است و نیازی به واسطه ی بینایی در این میان نیست.
اشارهی جنید مهم است چون میگوید «غیرتِ غیریت» او را از دیدار خداوند بازمیدارد .سخن او به سنتی بسیار پیچیده و دیر پا باز میگردد که به «دیدار حق» مربوط میشود و در کتابی دیگر مفصل بدان پرداختهام 69.این سنت با رویارویی موسی و یهوه بر کوه طور آغاز میشود و خطاب الهی به او که «لن ترانی» .این ماجرای دیدن یا ندیدن خداوند به موضوعی کلیدی در علم کالم و یزدانشناسی ایرانی بدل میشود.
جنید در اینجا موافق با آرای صوفیان متشرع آغازین میگوید دیدار خداوند در جهان ناممکن و در آخرت ممکن است .اما جالب آن که گسست میان خود و خدا که غیاب دیدار است را با مفهوم غیرت توجیه میکند و آن را ارجمند میشمارد .یعنی میگوید اصوال نیازی به این دیدن ندارد چون با چشم دل همیشه مشغول تماشای حق بوده است .جدای لاف زنی گزاف آمیز سخنش ،جان کالمش آن است که گسست میان انسان و امر قدسی با مفهوم غیرت میتواند تداوم پیدا کند و توجیه شود.
غیرت به شکلی مشابه برای توجیه گسست میان انسان و هستی نیز به کار گرفته شده است .یعنی عزل نظر صوفیانه از دنیا و پشت پا زدن به گیتی و رو به سوی خدا کردن را نتیجهی غیرتی دانسته اند که باعث میشود صوفی هیچ چیز جز خدا را نبیند ،و یا در نگرشی جبرانگارانه ،خدا از سر لطف و طلب عشق نگذارد که صوفی به چیزی دیگر متوجه شود .چنان که حسین خوارزمی میگوید:
«بگسل از غیر دوست از غیرت تو به جز دوست ،خود که را داری؟»
در هر حال غیرت عاملی است معتبر در ارتباط با امر قدسی که گسستی را توجیه میکند و به شکافی میان من و خداوند یا من و هستی مشروعیت میبخشد .غیرت به شکلی ناسازگون هم بر ارتباط انحصاری میان عاشق و معشوق تاکید دارد ،و هم دل نگرانی بابت فاصلهی میانشان را رمزگذاری میکند .بنابراین غیرت در میانهی دو گسست جای میگیرد .از سویی عاشق را از هرچیزی جز معشوق جدا میکند ،و از سوی دیگر در صدد منتفی کردن شکاف میان عاشق و معشوق است.
اینجاست که تفاوت میان مفهوم مهر و عشق اهمیت پیدا میکند .مهر پیوندی میان من و دیگری است که به سراسر هستی بسط پیدا میکند .یعنی اتصالی میان بخشی از من و بخشی از دیگری است که به اتصالهای مهرآمیز مشابه با همهی هستندگان دیگر دامن میزند .در بخش مهمی از گفتمان صوفیه که مفهوم عشق و مهر به ناروا مترادف پنداشته شده ،گاه همین واقعه با کلمهی عشق صورتبندی شده است و از آن جمله است «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست».
در مقابل مهر که بر محور پیوند و پیوستگی استقرار یافته ،عشق را داریم که از فراق و دوری برمیخیزد .یعنی بر خالف مهر که در بازی پیوندها میبالد و رشد میکند ،عشق در شبکه ای از گسستهاست که ارتباطها را میچروکاند و به خطی منفرد بین عاشق و معشوق فرو میکاهد .این کار با گستراندن گسست میان من و جهان ممکن میشود ،با این فرض که چنین گسست بزرگی در نهایت گسست کوچکتر میان من و دیگری (معشوق) را جبران خواهد کرد.
بر این مبنا در مقابل نگرش جنیدی که به شکاف میان عاشق و معشوق تاکید دارد و غیر و غیرت را با غیریت مربوط میداند ،نگرشی مهرآیین هم داریم که به درهمتنیدگی دلدار و دلداده و یکپارچگی شان در یک کل کالن باور دارد ،که همان نیروی آفریننده ی ایزد مهر باشد .در ترجیع بندهای عرفانی اغلب به چنین نگرشی برمیخوریم و هواداری از مهر در برابر عشق صریح است .مثال عراقی در سومین ترجیع بندش مفهوم غیر را در پیوند با ظهور چنین شرح میدهد که:
«پیش از عدم و وجود اغیار وز سلطنت و ظهور اظهار
سلطان سرای عشق فرمود: پاک است سرای ما ز اغیار
یعنی که به جز حقیقت او در دار وجود نیست دَیّار
واجب شود از شهادت و حکم کز غیر نه عین بُد ،نه آثار
لیکن چو به غیر کرد اشارت اغیار ظهور کرد ناچار
چندان که همه گواه گشتند بر هستیِ وحدتش به یکبار
دیدند عیان که اوست موجود ویشان همگی محال و پندار
گشتند همه گواه و رفتند هم با سر نیستی ،دگر بار
...این کثرت نفس بهر آن بود تا وحدت از آن شود پدیدار
ظاهر چو شدی که جز یکی نیست چه فایده از ظهور بسیار؟
گر در نظر تو کثرت آید وحدت بود آن ،ولی به اطوار
چون سرّ کثیر جمله دیدی کثرت همه نقش وحدت نگار
فیالجمله ،ز غیر دیده بر دوز این است طریق اهل انوار»
عراقی در این بیتها پذیرفتن غیر را به معنای نادیده انگاشتن وحدت دانسته است .یعنی میگوید راه رازورزان نور (طریق اهل انوار) آن است که «ز غیر دیده بردوزند» و به این ترتیب در پشت تنوع وچندگانگی هستندگان ،به وحدت همه چیز در پرتو مهر بنگرند و «همهی کثرت را نقش وحدت بینگارند». جالب است که عراقی در اینجا نیرویی که نافی غیریت است را «سلطان سرای عشق» نامیده است .در بند پیشین همین ترجیع بند او عشق را همچون جادوگری تصویر کرده که با نوشتن طلسمی بر دستش آفرینش را آغاز میکند ،و بعدتر بیشتر به آن خواهم پرداخت .اینجا اما انگار آن عشق جادوگر که کثرت میزایید ،سرایی دارد که نیرویی در آن سلطهگر است که کثرت را نفی میکند و بر نفی غیر تاکید دارد ،و این مهر است. بیدل در ترجیع بندش کلمهی غیرت را به کار نگرفته ،اما مفهومی را در نظر دارد که اغلب با تعبیر غیرت رمزگذاری شده است .باید توجه داشت که غیرت با حسد تفاوت دارد .هرچند در روزگار ما معناهای این کلمات دگرگون شد و انحصارجویی جنسی و عاطفی مردان نسبت به زنان را غیرت و زنان نسبت به مردان را حسادت مینامند .اما حسد اصول چیزی متفاوت بوده و احساس ناخوشایندی است که از مشاهدهی برخورداری دیگری از قلبم (قدرت-لذت-بقا-معنا) برمیخیزد .احمد غزالی در نامهای که به عین القضات همدانی نوشته به دقت به این موضوع اشاره کرده و میگوید «فرق است میان حسد و غیرت ...حسد روی در منعمعلیه دارد و غیرت روی در معشوق و عشق و حالت دارد».
غیرت واکنش به هر چیزی است که میان دلدار و دلداده قرار بگیرد و مایهی انحراف عشق شود .یعنی فرض بر آن است که عشق شکلی ناب و ویژه از ارتباط میان من و دیگری را ممکن میسازد ،که هر واسطهای آن را کدر و منحرف میکند .این واسطه را اغلب حجاب مینامند و ماهیت آنچه راه مهر را سد میکند را غیر یا غیریت میدانند .غیرت عبارت است از کوشش برای برداشتن این حجاب و طرد کردن آن واسطه .بنابراین بسته به رده بندی واسطه ها و حجابهای میان عاشق و معشوق ،صورتهای متفاوتی از غیرت هم در عاشق و گاه در معشوق شکل میگیرد .این نکته که معشوق هم نسبت به عاشق غیرت دارد و در صدد رفع این مانع هاست ،نکته ی جالبی است و از نقاطی است که مفهوم عشق \-که یک جانبه و نهادی است \-را به مهر – که دو نفره و دوسویه و غیرنهادی است \-نزدیک میکند.
غیرت بر این مبنا از میل برمیخیزد و اگر در چارچوب سیستمی زروان بنگریم ،گرانیگاه نزدیکی یا دوری به منبع قلبم است .از این روست که خواجه عبدالله انصاری در «صد میدان» غیرت را پنجاه و هشتمین میدان دانسته و آن را بخشی برآمده از میدان حرمت قلمداد کرده و نوشته«:از میدان حرمت میدان غیرت زاید. غیرت رشک است بر چیزی که غیر آن به جای آن چیز نیست و آن سه چیز است عمرست و دل است و وقت است».
اما منظور او از «رشک» در اینجا میل شدید است و نه حسادت .چون میگوید که از میدان غیرت، میدان جمع میزاید 72.یعنی غیرت نیرویی است که «من» را مرکزدار میکند و بر تفرقهی دل غلبه میکند .در حالی که حسد واژگونهی این اثر را دارد و مایه ی اضطراب و پراکندگی دل است و از من مرکززدایی میکند. زبانزد مشهور «حسود هرگز نیاسود» از این زاویه درست است ،اگر آسودگی را با رهایی و انسجام کسی برابر بگیریم که در مقام جمع مستقر شده است.
مشهورترین نمود حجاب و مانع ،دیگری است و این آشکارترین آماج غیرت است .یعنی اگر بخشی از عشق عاشق متوجه کسی جز معشوق شود ،مشمول غیرت قرار میگیرد و اینجاست که غیرت معشوق برانگیخته میشود و نه عاشق .خداوند هم در مقام معشوق چنین غیرتی دارد و هجویری در «کشف المحجوب» میگوید...«:و سنت بار خدای عالم جل جالله هم چنین رفته است که هر که حدیث وی کند عالم را به جمله ملامت کننده وی گرداند و سر وی را از مشغول گشتن به مالمت ایشان نگاه دارد و این غیرت حق باشد که دوستان خود را از مالحظه غیر نگاه دارد تا چشم کس بر جمال حال ایشان نیفتد و از رؤیت ایشان مر ایشان را نیز نگاه دارد تا جمال خود نبینند و به خود معجب نشوند و به آفت عجب و تکبر اندر نیفتند پس خلق را بر ایشان گماشته است تا زبان مالمت بر ایشان دراز کردند و نفس لوامه را اندر ایشان مرکب گردانیده تا مر ایشان را بر هر چه می کنند ملامت می کند اگر بد کنند به بدی و اگر نیک کنند به تقصیر کردن و این اصلی قوی است اندر راه خدای عز و جل که هیچ آفت و حجاب نیست اندر این طریق صعب تر از آن که کسی به خود معجب گردد.»...
غیرت را صوفیه بیشتر به معشوق یعنی خداوند منسوب کردهاند تا عاشق که انسان باشد .این تصور خاستگاهی عبرانی دارد و در تورات است که یهوه همچون ایزدی حسود و غیور توصیف شده است .در کتاب ناحوم میخوانیم که «الوهیم حسود و غیور است و خداوندی منتقم است .الوهیم انتقامجو است و بسیار خشمگین است 74.»...در سفر خروج هم چنین حکمی را داریم«:هیچ خدای دیگری را نپرست ،چون الوهیم که نامش حسود است ،ایزدی حسود است».
کلمهی توصیفگر خدا در این جمله ها קַ ּנֹוא (قَنّوء) است از بن קָ נָא (قاناء) که حسد ورزیدن و غیرت داشتن معنی میدهد .این واژه در بخشهایی از تورات تکرار شده و گاه به کردار یا صفات یهوه اشاره میکند و همین معنای حسد و غیرت را میرساند 76.تصویر اهلل در قرآن نیز تقریبا همچنین است و اندیشمندان قرون بعدی که گرایش به بازگشت به تصویری منزه و یکپارچه نیک از خداوند داشتهاند ،با این مسئله درگیر بودند که خشم و خشونت و حسد خداوند را چطور توجیه کنند .به خصوص که «قنوء» به معنای دقیق کلمه حسد (و نه فقط غیرت) هم معنی میدهد و این رذیلت اخلاقی رسوایی است.
یکی از راههای توجیه این عبارتها آن بوده که حسد و غیرت را به عشق حمل کنند و به این ترتیب آن را تلطیف کنند .مضمون توراتی البته ارتباطی به الهیات عشق ندارد و به سادگی از خداوندی سخن میگوید که نسبت به قوم برگزیده اش حس مالکیت دارد و اگر ایشان برای ایزدان دیگر قربانی بگذارند ،به آن خدایان رقیب حسادت میورزد و با خشم و خشونت عقوبتشان میکند.
قشیری نمونه ای از فاصله اندازی با این تعبیر کهنسال از مفهوم حسد خداوند را به دست میدهد و نشان میدهد که چطور آن تعبیر عبرانی به تفسیری عرفانی گذر میکند .او در «رسالهی قشیریه» میگوید: «ابوهریره گوید رضی الله عنه که پیامبر صلی الله علیه وسلم گفت که خدای عزوجل رشکین است و از غیرت خدای است که مؤمن چیزی کند که برو حرامست .استاد امام رحمه اهل گوید غیرت کراهت مشارکتست با غیر و چون خدای را عز و علا به غیرت وصف کنی معنی آن بود که مشارکت غیر با او رضا ندهد در آنچه حق اوست از طاعت بنده .از سرّی حکایت کنند که پیش وی این آیه بر خواندند و اذا قرأت القرآن جعلنا بینک وبین الذین الیؤمنون باآلخرة حجابا مستورا .سری اصحاب را گفت دانید که این حجاب چیست این حجاب غیرت است و هیچکس نیست غیورتر از خدای تعالی و معنی آنک گفت حجاب غیرتست آنست که کافران را اهل نکرد معرفت صدق دین را...
...ابوعثمان مغربی گوید غیرت صفات مریدان باشد ،اهل حقایق را نبوَد .شبلی گوید غیرت دوست غیرت بشریت بر اشکال و غیرت الهیت بر دلها .و هم شبلی گوید غیرت الهی بر انفاس از آن بُوَد که ضایع بُوَد اندر چیزی جز خدای عزوجل .واجب چنان کند که گویی غیرت دوست غیرت حق بر بنده و آن آن بود که خلق را اندر وی نصیب نکند و او را از ایشان ربوده دارد و غیرت بنده حق را سبحانه وتعالی آن بود که احوال و انفاس خویش بغیر حق مشغول ندارد .نگویند بر خدای تعالی غیرت میبرم و گویند خدای را غیرت میبرم زیرا که غیرت بر حق جهل بود و به بی دینی کشد و غیرت خدای را تعظیم حقوق او واجب کند و صافی بکردن عمل او را و بدانید که سنت حق سبحانه وتعالی با اولیاء خویش آنست که چون ایشان به غیر او مشغول شوند یا دل به غیر او مشغول دارند آن برایشان شوریده دارد از غیرت بر دلهای ایشان تا وی را به اخلاص عبادت کنند فارغ از آنچه به دل میل گرفته باشند».
از سوی دیگر اگر دیگری موازی با عاشق به معشوق عشق بورزد ،همچون رقیبی برای عاشق عمل میکند و اینجاست که غیرت عاشق برانگیخته میشود .سنایی در این چارچوب است که میگوید: «ز رنج غیرتت بیمار باشم چو تو با دیگران دیدار داری»
بیدل شبیه به این تصویر را در این بیت آورده است ،و باید توجه داشت که با چه مهارتی غیرت را در عین پیوند زدن با عشق ،از دلدار و امر قدسی جدا کرده است:
همچو تبخال که از جوش تب آید بیرون» غزل «:۲۵۵۵ننگ غیرتکدهی عشق به عرض آمدهایم بنابراین بسته به این که دیگری موضوع دریافت عشق باشد یا ابراز عشق ،معشوق و عاشق را با غیرت درگیر میکند .اما در هر حال دیگری مهمترین قالبی است که غیرت را برمیانگیزد .عالوه بر دیگری، عناصر جهان هم گاه مشمول غیرت قرار میگیرند و این زمانی است که عاشق میبیند این چیزهای طبیعی ارتباطی نزدیکتر از خودش با معشوق دارند.
این که بیدل اصول کلمهی غیرت را در ترجیع بند عرفانی اش به کار نگرفته جای توجه دارد .چون این مفهوم در ترجیع بندهای عرفانی جایگاهی استوار دارد .اسیر لاهیجی در ابتدای دومین بند از ترجیع بندش غیرت را عاملی میداند که باعث پنهان شدن امر قدسی در چیزهای هستنده میشود ،و از این رو آن را عامل گسست من و امر قدسی دانسته است:
«غیرت عشق اینچنین فرمود که نباشد به غیر او موجود
تا نبیند جمال او غیری خویشتن را به نقش جمله نمود
هر زمان کسوت دگر پوشید لحظه لحظه به حسن دیگر بود»
بیدل اما مفهوم غیرت را یکسره متفاوت به کار میگیرد .به همین خاطر در ترجیعبند آن را نیاورده و در مقابل در غزلهایش مدام به آن اشاره میکند .جالب آن که استعارههایی که بیدل در پیوند با غیرت برساخته، در بستری جنسی جای میگیرد و میتوان آن را نمودی و پیشاهنگی برای داللت جنسیتزدهی کلمهی غیرت در روزگار ما دانست .بر این اساس همنشینی دوقطبی زن /مرد با غیرت در غزل ۲۰۳تصادفی نیست و بیدل این مفهوم را با مردانگی مربوط میداند .غزل ۱۱۰۵دیوانش این شعر است با ردیف «مرد»: بخت سیه بود محک اعتبار مرد «بی فقر آشکار نگردد عیار مرد جز آبرو چو تیغ نشاید حصار مرد پاس وقار و سد سکندر برابر است زن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد دنیا ز اهل جود به خود ناز میکند بیغیرتیست آنچه نیاید به کار مرد همت بلند دار کز اسباب اعتبار کهسار را به ناله نسنجد وقار مرد در عرصهایکه پا فِشُرَد غیرتِ ثبات در پنبه زار حیز نیفتد شرار مرد پا بر جهان پوچ زدن ننگ همت است بر خصم بیسالح دلیریست عار مرد بیش است عزم شیر به گاو بلند شاخ هرجا نمود جوهر جرات غبار مرد جز سینه صافی آینهی مدعا نبود آیینه تا کجا شود آیینهدار مرد ایثجا به آب تیغ به خون غوطه خوردن است یارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد گندم به غیر آفت آدم چه داشتهست حیز از فشار خصیه برآرد دمار مرد آنجا که چرخ دون کند امداد ناکسان نامردی زنی که نگردد سوار مرد برگشته است بسکه درین عصر طور خلق ترسم به دست حیز دهد اختیار مرد» بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است این غزل به خاطر اشارههای جنسیاش هم طنینی زنستیزانه دارد و هم شاید بتوان بیتهایی از آن را رکیک دانست .با این همه از این نظر ارزشمند است که تصویر بیدل از ارج و وصف مردانگی را بیپرده و صریح شرح میدهد .بیدل میگوید دنیایی که مردمان فریفتهاش شدهاند ،به زنی زیبارو شبیه است که اغواگر است ،اما شایستگی و امکان همبستری را ندارد .چون دشتان است و تنها شباهتی به زن واقعی دارد. بیت کلیدی برای فهم این غزل آن است که «پا بر جهان پوچ زدن ننگ همت است /در پنبه زار حیز نیفتد شرار مرد» پس جهان پوچ ،به زنی زیباروی و سپیدتن ولی دشتان شبیه است (پنبه زار حیز) .بیدل نمیگوید مرد باید روی هوس و میل خود پای بگذارد و از این جهان پوچ بگذرد ،بلکه به شکلی جسورانه میگوید این پنبهزار حیز چندان دور از شایستگی مرد است ،که حتی پای زدن بر آن و گذر کردن از آن هم فروپایه تر از همت مردانه است .دلیل این بیت را چند جمله جلوتر چنین توضیح میدهد که «بیش است عزم شیر به گاو بلند شاخ /بر خصم بی سلاح دلیریست عار مرد» .یعنی جهان فریبنده دشمن است ،اما سلاحی ندارد و مرد جنگاور اصول به او توجهی نمیکند و از گالویز شدن با او پرهیز دارد .پیوند جنسی نهفته در مردانگی اینجا نفی نشده ،چون بیدل میگوید اینجا اصول زنی واقعی در کار نیست .بیدل گناه نخستین آدم که گول خوردن از حوا بود و خوردن گندم را با تشبیهی رکیک همراه کرده و میگوید «گندم به غیر آفت آدم چه داشته است /یارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد» .یعنی شکل گندم و شکاف میانی آن را به آلت زنانه تشبیه کرده و گفته خوردن گندم به معنای درگیر شدن با نان دنیا بود و هبوط آدم .اما تنها ناکسان هستند که درگیر «امداد چرخ دون» یعنی گردش آسیاب افالک و رویش نان فریبنده میشوند .این زن دشتان فریبنده و اغواگر است ،اما در نهایت ناکامی به بار میآورد چون امکان همبستری راستین را ندارد .به همین خاطر است که «حیز از فشار خصیه برآرد دمار مرد».
در این غزل بحث برانگیز بیدل دو بیت در وصف مردانگی آورده و آن را با غیرت پیوند زده است: بی غیرتیست آنچه نیاید به کار مرد «همت بلند دار کز اسباب اعتبار کهسار را به ناله نسنجد وقار مرد» در عرصهایکه پا فِشُرَد غیرتِ ثبات میگوید مردانگی آن است که همت \-یعنی ارادهی هدفمند و استوار \-بلند و نیرومند باشد .چنین همت بلندی الزم است تا سامان اعتبار ،یعنی نظام نشانگان و سیلاب اسمهای جاری در جهان خوار شمرده و نادیده انگاشته شود .هر آنچه در این اسباب اعتبار به کار مرد نیاید ،بی فایده است و نمود «بیغیرتی». اما این غیرت چیست؟ پاسخ ندادن به نوای اغواگر هستی است .مرد به کوهی شبیه است که چون پایش با غیرت استوار شده ،به غیریت خود با دیگری آگاه است .به همین خاطر وزنی (وقار) چندان گران دارد که وقتی کسی در آن ناله کند و فریاد بزند ،بر خالف کوهسار عادی ،پاسخش را نمیدهد و سخنش را تکرار نمی کند .غیرت بر فهم غیریت استوار است و این فهمی است که شکاف میان من و دیگری را میبیند و به رسمیت میشناسد و به همین خاطر از تکرار نالهی دیگری پرهیز میکند .در عین حال اصول سودای پر کردن این شکاف و یکپارچه شدن با دیگری /جهان را ندارد .چون میداند همبستری با زنی دشتان ممکن نیست.
از این غزلها روشن میشود که از دید بیدل گسست کامل من و هستی خصلتی جنگاورانه دارد و به همین خاطر نمودهایش را در مردانگی سراغ میکند .این را در باقی جاهای دیوان او نیز میبینیم: به فتح هم نتوان بعد جنگ برگردید» غزل «:۱۶۰۱به پاس غیرت مردی اگر نظر باشد جوهر شمشیر دارد موج ز آب جوی مرد» غزل «:۱۱۰۶هرچه از آثار غیرت میتراود غیرت آتش همه دم سوختهی غیرت خویش است» غزل «:۴۹۹تا مرگ فسردن نکشد طینت مردان پس غیرت به حسی یگانه مثل هراس فروکاسته نمیشود و پیچیده تر از این حرفهاست .در سخن بیدل چنین می نماید که هر شکلی از برانگیختگی و هیجان که از درک گسست با هستی ناب ناشی شود، زاینده غیرت است .یعنی هر فهم غیریتی از غیرت برمیخیزد یا به آن رجوع میکند .از جمله شرم: آبی که در جبین نیست غافل مجو به دریا» غزل «:۳۲۹سامان غیرت مرد از چشمه سار شرم است تیغ از حجاب زنگ مقیم غالف شد» غزل «:۱۲۳۳مردان به شرم جوهر غیرت نهفته اند یا منزلی مانند استغنا که از مراتب سلوک است:
خاک صحرا بر سر دیوانه نشکست و نریخت» غزل «:۴۰۹آه از آن روزی که استغنای غیرتزای عشق ارتباط میان من و امر قدسی و واسطهی میانیشان یعنی عشق در این چارچوب موضوعی مسئلهزاست .دیگر غیرت عارضهای ساده در حاشیهی تجلی حسن و حسادت معشوق نیست .بلکه به چیزی پیچیده تر و موضوعی هستیشناسانه برکشیده میشود .یعنی غیرت به امری ذاتی در منها بدل میشود: هرکه باشد غیرت از همپیشه پیدا میکند غزل «:۱۴۳۱شمع این محفل مرا بر سوختن پروانه کرد ناخن و دندان همان در بیشه پیدا میکند» مرد را سامان غیرت عارضی نبود که شیر اما منظور بیدل از غیرت در بافت الهیات عشق نمیگنجد .یعنی آن تعبیر جا افتاده ای که جنید و قشیری در نظر داشتند را تکرار نمیکند .برعکس ایشان بیدل میگوید:
هرکجا رفتم نرفتم نیم گام از خود برون» غزل «:۱۱۰۰غیرتِ او داشت افسونی که ما را ما نکرد یعنی شکاف میان من و دیگری چندان عمیق است که هرگز مجالی به ظهور «ما» نمیدهد« .من» در سراسر مسیری که برای پیوستن به دیگری میپیماید ،همچنان در خویشتن مقیم است و حتی نیم قدم هم از خود آنسوتر نمیرود .پس جوهرهی اصلی غیریت که در غیرت نمود پیدا میکند ،تجلی من بر من است و این با تصویر باقی سخنسرایان تفاوت دارد که غیرت را نشانهی حسن خداوند میدانند و آن را به امر قدسی و نمود یافتنش در چشم مردمان منسوب میکنند:
بسوز هستیام اما به سوی غیر مبین» غزل «:۲۵۵۷به شعلهکاری غیرت هزار دوزخ نیست بیدل بارها از کلمهی غیرت برای توصیف غیریت برآمده از تجلی من بر من بهره جسته است. مرکزیت من در این بحث را مثال در غزل ۲۰۸۸به خوبی میبینیم:
ننگ خاموشی چراغی داشتم دامن زدم «پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم صفحهی بیکاری آمد در نظر سوزن زدم ثابت و سیار گردون گردهی وهم منست چشم پوشیدم ز غیرت گل بر این روزن زدم گاهگاهی آفتابم ناز پرتو میفروخت با تجاهل ساز کردم کوس چندین فن زدم کسب معقوالت امکان غیر نادانی نداشت بوی یوسف داشتم بیرون پیراهن زدم حسن ،مستوری ندارد خاصه در کنعان ناز شعلهی تحقیق بودم خیمه در ایمن زدم تا تالش موسی از من رمز حاجت وا نشد حرص را میخواستم سیلی زنم گردن زدم غیرت فقرم طبیعی حرکتی در کار داشت هرکجا آیینه دیدم بر دل روشن زدم رشک همچشمی نرفت از طبع غیرتزای من رنگ بالی زد که آتش در گل و گلشن زدم سیر از خود رفتنی کردم ز عشرتها مپرس حلقه تا گردید قامت بر در شیون زدم پیری از من جز ندامت شیوهای دیگر نخواست گوهر یک خرمگس من نیز در روغن زدم» حرص را بیدل به نعمت سیر اگر کردم چه شد از این بیتها روشن است که فاصله اندازی میان من و هستی از دید بیدل هم سویه ای معرفت شناسانه دارد و هم سویه ای هستی شناسانه .آن سویه ی شناختی است که ارتباط افشاگرانه ی ظهور و تجلی با راز و مسدود شدن این درگاه با غیرت را توجیه میکند:
رنگها چون حلقه بیرون درم گل کرد و ریخت» غزل «:۴۱۱خلوت رازم بهشت غیرت طاووس گشت چو بالیدن به روی عقده میآرد تأمل را» غزل «:۱۰۰چهسان رازت نگهدارم که این سررشتهی غیرت وا کرد نقاب از رخ و برچشم جهان بست» غزل «:۶۲۹از غیرت ناز است که آن حسن جهانتاب فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد» غزل «:۹۶۷رنگم نقاب غیرت آن جلوه می درد میرزا حبیب خراسانی همین مضمون را در بافت کالمیای نزدیک به بند اول ترجیع بند بزرگ بیدل گسست برخاسته از غیرت را به پردهپوشی برآمده از زبان شبیه میداند و میگوید:
« غیر را غیرت از میان برداشت چون مسما حجاب اسما شد»
اما بیدل برعکس از فروپوشیده شدن مسما با اسم سخن میگوید و آن را خطرناکتر از واژگونهاش میداند .در نتیجه غیرت برای بیدل شکلی از گسست میان من و هستی است که پیوند میان من و قدسی را نمایان میسازد و با تجلی من بر من و او در من پیوند دارد ،اما این شبکه را خالصه نمیکند و زیر پوشش نمیگیرد:
که محرمان همه خود را خیال او کردند» غزل «:۱۳۷۸ز دورباش ادب غیرتی معاینه شد عالم افسانه و من پنبه کش گوش خودم» غزل «:۲۱۱۱خجلت غیرت ازین بیش چه خواهد بودن غزل «:۲۳۴۱غیرت یکتایی اش از خودشناسی ننگ داشت قدر ما این بس که ما هم خویش را نشناختیم» بر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی» غزل «:۲۸۲۵حرف غیرت راه میزد از هجوم ما و من تا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست» غزل «:۷۶۸غیرتت پرده غفلت به دل و دیده گماشت بیدل در این بین گاه گسست میان من و هستی را واژگونه میکند و میگوید پیوستگی میان من و هستی نیز زمانی که رخ دهد ،تنهایی و عزلتی شبیه به وضعیت غیرت را رقم خواهد زد: آنکه با ما میرود با هیچکس همراه نیست» غزل «:۷۰۴وحدت آهنگان رفیق کاروان غیرتند غزل «:۸۶۷چو شکست کشتیات از قضا به محیط گم شو و برمیا
که مباد غیرت سوختن فکند چوتخته به ساحلت» لحن او و تاکید بر هستیشناسانه بودن این مفهوم جای توجه دارد و شاخصی است که گفتار او را از گفتمان مرسوم غیرت در عرفان متمایز میسازد:
چشم بگشایید بسم اهلل اگر تاب آوریست» غزل «:۷۱۳برق غیرت در جهات دهر وا کرده ست بال در مقام جمعبندی میتوان گفت بیدل از زاویهای به کلی متمایز به موضوع پیوند من و هستی مینگرد. او پاسخهای مرسوم و آسان برای این معما را وارسی و طرد میکند .یعنی هستی را با خداوندی انسان ریخت یکی نمیگیرد و غیرت را شیوهی متحصر شدن این دو به همدیگر نمیبیند و در نتیجه عشق را اکسیری استعلایی نمیداند که اتصال از دست رفتهی انسان و هستی خدایگونهی انسان ریخت شده را از نو برقرار کند .او بر گسستها تاکید دارد و تا وقتی شکافی به راستی پر نشده باشد ،خیره به آن مینگرد .استعارههای جنسی آن که شکلی عامیانه و رکیک از همان مضمون عشق را تکرار میکند ،تاکید بر این نکته است که گسست میان من و هستی را سبک نباید گرفت و با افسانه های همبستری ساده اندیشانه ی این دو نمیتوان آن را رفع و رجوع کرد.
مشاهده در سایت بیدلی ←