بیخودی باز گرمِ جولان شد
آهِ افسرده شعلهسامان شد:
کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث
قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟
گفتم از سازِ بینقابیِ ما
آنچه پوشیده بود عریان شد
گشت محدود بیکرانیِ دل
دستگاهِ جهات و ارکان شد
گَردِ ما را نفَس پریشان کرد
گیر و دار بساط امکان شد
خاک از عجز ما به جلوه رسید
آتش از آهِ ما نمایان شد
سخت بیآب بود دشتِ ظهور
اشکِ ما ریختند عَمان شد
رنگ ما دید خاک گلشن گشت
بوی ما یافت نیستی جان شد
قطرهای ریخت چشمِ حیرانی
هفت سیاره سبحهگردان شد
یادی از پیچ و تابِ ما کردند
زلف پیدا شد و پریشان شد
نقشِ رنگِ بنایِ ما بستند
نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد
دهر کسبِ کمالِ ما میکرد
تا به جایی رسید انسان شد
از جنابِ سجودِ عزّتِ ما
آنکه مردود گشت شیطان شد
از یقین و گمانِ فطرتِ ماست
گر کسی گبر یا مسلمان شد
ای بسا دعویای که آخرِ کار
آب گشت و به خاک پنهان شد
این دم از گفتوگو پشیمانیست
که نگه محرمِ گریبان شد
لافِ ما شورِ ناامیدیِ ماست
بسکه هیچیم هیچ نتوان شد
شرم آبی به روی جرأت ریخت
مشکلی از خجالت آسان شد
سِحر میجوشد از فسانهی ما
گوش بشنید و چشم حیران شد
آخر کار مژدهاش دادند
تا دل از فعل خود پشیمان شد
که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»