هیچکس رمزِ این گره نگشود
که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟
گل نکرد از بهارِ آگاهی
جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود
لیک تا چشم برهم آمده است
چون خیالند از نظر مفقود
گرمی از مجمرِ سپهر مخواه
شعلهها رفتهاند پیش از دود
اعتبارات محوِ یکدگرند
آنچه کم شد ز شب به روز افزود
در ظهور است مختفی مظهر
با وجود است بینشان موجود
همه بیپرده لیک در پرده
جمله پیدا ولی برون ز نمود
اینقدر عالمِ تهی از خویش
مطلقی را نموده پر ز قیود
یک طرف شورِ مسلم و مؤمن
طرفی گفتوگویِ گبر و یهود
این یکی دیری آن دگر حرَمی
هر یکی را تسلّیِ معبود
آخِرِ کار از این همه سودا
نه زیان آشکار گشت نه سود
لازمِ مایهایست سود و زیان
خلقِ بیمایه را چه هست و چه بود؟
همه چیدند رخت و ماند همان
چارسوی ظهور نامسدود
گردشی بود و رفتنی از خویش
همه آفاق رنگ میپیمود
عشق باقی و مابقی فانی
این زمان کو ایاز و کو محمود؟
آفتابِ قِدَم همان قدم است
نه هبوطی است در میان نه صعود
همچو موج و حباب از این دریا
عالمی جلوه کرد و هیچ نبود
سازِ دیوانگیست هوش اینجا
خامُشی و کریست گفت و شنود
چیست دیدن؟ غبارِ دیدهفریب
چه شنیدن؟ خیالِ وهمآلود
زین همه پرفشانیِ اوهام
به همین حیله میتوان آسود _
که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»