هوش اگر نشئهای به سر دارد
با فلک دست در کمر دارد
آنکه چاکی به دل رساند از عشق
چمنِ فیضِ صد سحر دارد
هرکه را داغِ حیرتی دریافت
بهرِ دفعِ بلا سپر دارد
نیست جز دردسر نتیجهی عقل
بیخودی راحتِ دگر دارد
ای خوش آن کس که سرمهی بینش
از خطِ یار در نظر دارد
همچو گرداب میتند بر خویش
هرکه از قعرِ دل گهر دارد
گر عمل نیست علم بارِ دل است
کی پَرَد ماهی؟ ار چه پر دارد!
نفسِ انسان در این چمن نخلیست
کز نفَس ارّهها به سر دارد
خرمنِ اعتبارِ هستیِ ما
دانه گر دارد از شرر دارد
چه تماشا کند کسی؟ که حباب
حاصلِ عمر یک نظر دارد
حرفِ خونیندلان مگوی و مپرس
لاله صد داغ و یک جگر دارد
محو تسلیم باش و راحت کن
سایه جمعیتِ دگر دارد
به تردد محیط نتوان شد
موج بیهوده دردسر دارد
آبرویِ محیطِ عافیت است
هرکه آیینهی گهر دارد
اهلِ معنی تواضعِ محضند
سرکشی شاخِ بیثمر دارد
قیدِ هستی دلیلِ خامیهاست
چوبِ تر ثقلِ بیشتر دارد
چرخ بر نقشِ غیب بینا نیست
حلقه چشمی برونِ در دارد
رازداران خموشیآهنگند
خاک مشکل که ناله بر دارد
مایهی راحت است لب بستن
که نِی از خامُشی شکر دارد
سخن و خامُشیست یکسانش
هرکه زین گفتوگو خبر دارد
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست