موج پوشید رویِ دریا را
پرده از اسم شد مسمّا را
نیست جز اسم بالِ پروازش
فهم کن آشیانِ عنقا را
جلوههای جمالِ بیرنگی
تک و پو داد جانِ اشیا را
عصمتِ حسنِ یوسفی زده چاک
جیبِ ناموسِ صد زلیخا را
ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور
معتبر جلوه ساخت اسما را
ذره اینجا به هر زمینگیری
چشمکی میزند ثریا را
میکند دودی از نفس ظاهر
تا دهد عرضه داغِ دلها را
میکشد طرفی از نقاب سحر
تا کند سینهچاک دنیا را
از نسیمِ بهار کرد عیان
نفسِ معجزِ مسیحا را
مینماید ز شاخِ هر گلبن
شمع اسرار دست موسا را
شوق حیران که با چنین اظهار
چه نهانیست آشکارا را؟
در دلِ لالهی چمن آخر
که نهاده است داغ سودا را؟
سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟
کز جگر خون چکید خارا را؟
جاده هرسو گشوده است آغوش
که دریدهست جِیبِ صحرا را؟
زین همه جلوهی جنونپیما
سوخت حیرت نگاهِ بینا را
شعلهی دل ز چشمِ تر ننشست
ابر ننشاند جوشِ دریا را
غُلغُلِ بادهی قیامتجوش
همه تن ناله کرد مینا را
آگهی میزند چو آیینه
مُهر بر لب زبانِ گویا را
قفلِ گنجِ دل است خاموشی
از صدف پرس این معمّا را
بیدل ار واقفی ز رمزِ یقین
ترک کن قصّهی من و ما را
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست