شب ز ما و منِ خواص و عوام
گرمیای داشت مجلسِ اوهام
شمع یکسر دماغسوزیها
بادها یک قلم تصوّرِ خام
زاهد از گفتوگوی باغِ بهشت
داغِ گلچینیِ خلود و دوام
واعظ از ذکر توبهکاریها
به بد و نیک انفعالپیام
قاضی و مبحث طلاق و نکاح
مفتی و دقّت حلال و حرام
حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»
ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»
شغلِ عالِم به روی هم جستن
درس فاضل به یکدگر الزام
آن یکی قائلِ عقول و نفوس
و آن دگر محوِ عنصر و اجرام
کافر و غلغلِ بت و ناقوس
مؤمن و شهرتِ صلات و صیام
شیخ و عمّامه و محاسن و بس
که: «بزرگیست در همین اندام»
هوشیار و خروشِ صد تدبیر
مست و خمیازهای و حسرتِ جام
طفل و عشرتنواییِ آغاز
پیر و کلفتبیانیِ انجام
شیشهی حسن و غلغلِ میِ ناز
جامِ عشق و شکستِ دل پیغام
هریک القصه در جهانِ خیال
رفته بود از خود و نبودش کام
همه مغرورِ خویش و غافل از این
که ندارد از این و آن جز نام
مشتِ خاکیست پرفشان به هوا
خواه پرواز گوی و خواه خرام
آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس
که جهان را کشیده است به دام
چون نفس قطع شد غبار نشست
رقصِ وهم و خیال گشت تمام
همه اشکند بر سرِ مژگان
جمله طشتند لیک بر لبِ بام
زین همه گفتوگویِ هوشگداز
حیرت آخر نمود ختم کلام
که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»