ای کمالِ تو خاک زر کردن
یعنی از حق به خود نظر کردن
هرچه آید ز دست غیر از عشق
صرفهات نیست جز حذر کردن
کمرِ جهدِ اختیار مبند
نیست کاری از این بتر کردن
اعتباری دلیلِ خجلتِ توست
دخل در کار معتبر کردن
شرم باید ز جزر و مدِّ محیط
موج را فکرِ خیر و شر کردن
چند باید ز خجلتِ هستی
به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟
بگذر ای ناله! از رَساییِ خویش
تا کی اندیشهی اثر کردن؟
راهِ عشق است کوچهی نِی نیست
بینفس بایدت گذر کردن
عالمی را ز خویش غافل کرد
فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن
خجلت آراست شیوهی تقلید
نتَوان ژاله را گهر کردن
زین همه کار و بار نومیدی
ناله بایست بیشتر کردن
آسمان را به حالتِ شبِ ما
خنده میآید از سحر کردن
فهمِ اسرارِ هستیِ موهوم
راهِ نارَفتهایست سر کردن
هردو عالم غبارِ خانهی توست
مشکل است از خودت سفر کردن
جذبهی شوق اگر شود پر و بال
سنگ را میتوان شرر کردن
ره به گلزارِ معنیئی دارد
سِیرِ هنگامهی صُوَر کردن
بسکه جوشید چشمه دریا شد
گریه میباید اینقدَر کردن
لذّتِ خون شدن اگر این است
عالمی را توان جگر کردن
سازِ آفاق نغمهای دارد
چند سامانِ گوشِ کر کردن؟
ای همه هوش! سخت بیخبری
بعد از این بایدت خبر کردن
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست