عالم از وهم فهمِ راز نکرد
مُرد در خواب و چشم باز نکرد
سرکشی ماند در طبیعتِ خلق
سجده آرایش نیاز نکرد
طبع از هر شِی انفعال گزید
لیک از وهم احتراز نکرد
کرد هرکس وداعِ خویش اما
ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد
به کشاکش گسیخت ربطِ نفس
امل این رشته را دراز نکرد
نقدِ ما را خجالتِ قلبی
کرد آبی که صد گداز نکرد
نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک
که هواییش سرفراز نکرد
بسکه در خون نشست دل گردید
عقدهای را که عشق باز نکرد
در محیطِ تجددِ امثال
موج تکرار جلوه ساز نکرد
گر تپش بود و گر شکیبایی
هرکسی هرچه کرد باز نکرد
سجدهی ماست بیقیام و قعود
خاک هم اینچنین نماز نکرد
از تعلّق نمیتوان رَستن
قطعِ الفت کسی به گاز نکرد
حسن بیرنگ و شوخی این همه رنگ
آنچه دل کرد حقّهباز نکرد
هیچ رنگی نداد عرضِ ظهور
که نگه را جنونطراز نکرد
بیتکلّف همین حقیقت بود
غفلت اندیشهی مَجاز نکرد
معنیِ ما به لفظ کم پرداخت
نغمهای بود یاد ساز نکرد
داغم از وضعِ بینیازیِ دل
که به خود او رسید و ناز نکرد
رفت خلقی به یادِ جلوه ز خویش
آیِنه دید و احتراز نکرد
درِ آیینه خانهی ما را
جز تحیر کسی فراز نکرد
بسکه از ما و من به حیرت ساخت
اینقدر نیز امتیاز نکرد
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست