نیِ این بزم میکند فریاد
که: صداییم و رفتهایم به باد!
شمع میگوید: ای هوسرقمان!
روشن از سوختن کنید سواد
غلغل اینجا چکیدنِ خون است
اینقدر شیشه میکند ارشاد
نسخهی دل تأملی دارد
ورنه یکسر چو نالهایم آزاد
از عروج و نزولِ وهم مپرس
کز نفَس ناله کردهاند ایجاد
دیدهی ما به خویش باز نشد
این گره ماند بیخبر ز گشاد
هستی از غفلتِ حقیقتِ خویش
داد افسون بینیازی داد
چه فراموشخانه است اینجا
که کسی از کسی ندارد یاد؟
شیشه در شغلِ مِیکشی کامل
شمع در کارِ سوختن استاد
نه دل آگاهِ دیدهی پرخون
نه نگه محرمِ دلِ ناشاد
محو اندیشه است و فرش نظر
دیده تا دل حقیقت اضداد
عالم از ما پر است و ما همه هیچ
آیِنه خانهایست عکسآباد
به هوس شغل جانکنی داریم
بیستون است دهر و ما فرهاد
دشت خالی و هرطرف نگری
دانه اشک است و آرزو صیاد
احول افتاده است چشم شعور
که از او اینقدر دو بینی زاد
دیده صفر است و کارِ صفر است این
که یکی ده کند؛ صَلاح و فساد
از عدم میرویم سوی عدم
پس کدام آرزو کجاست مراد؟
کاروان وهم بود و ناقه گمان
بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد
غیر گل کردهایم و میسوزیم
هیچکس داغِ امتیاز مباد
خلقی از وهم میتپد اما
عشق بیرنگ میکند فریاد
که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»