ملکِ دل را عمارتی دگر است
لفظِ جان را عبارتی دگر است
عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _
بیتکلّف طهارتی دگر است
همچو آیینه چشمِ عارفِ را
سازِ حیرت بصارتی دگر است
در قضایِ نمازِ ظاهرِ ما
فکرِ باطن کفارتی دگر است
گر خداوندی است سلطانی
بندگی هم وزارتی دگر است
طور این است تاب آتش عشق
این شرر را حرارتی دگر است
در مقامی که نیستیاست ادب
عاجزی هم جسارتی دگر است
از سپاهِ عدم به کشورِ ما
این نفس گَردِ غارتی دگر است
بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟
این متاع از تجارتی دگر است
رو به تفهیمِ انفس و آفاق
جهد کن کاین مهارتی دگر است
یک نفس بیجهادِ نفس مباش
صلح با خود شرارتی دگر است
چه اداها که گل نکرد اینجا
زندگی استعارتی دگر است
آنکه پاسِ نفس نمیدارد
چون حبابش جسارتی دگر است
هرزهگو را گشودنِ لبها
التذاذِ بکارتی دگر است
کی بَری لذّت از شهودِ یقین
این نگه را نظارتی دگر است
عارفان را ز جلوههای مَجاز
به حقیقت اشارتی دگر است
چون نفس در حریمِ کعبهی دل
هر تپیدن زیارتی دگر است
زحمتِ پا اگر نمیخواهیم
رفتن از خود سفارتی دگر است
ذرهها را به چشمِ کم منگر
کاین حقارت حقارتی دگر است
در نوایِ مخالفِ من و تو
این ترنّم بشارتی دگر است
که: «جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست»