ای خطت آیهی وفاداری
نرگست نسخهی ستمکاری
طرّهی کافرِ تو از کفِ دل
نقدِ ایمان برَد به طرّاری
علم حاصل نما ز جهل گریز
جهل خواب است و علم بیداری
غافل از حال خود مشو کز دل
لوحِ محفوظ در بغل داری
چون صدف جا کنی به سینهی بحر
گوهر دل اگر به دست آری
رشتهی سبحهی دل است نفس
مکش از بیدلی به زنّاری
غنچهسان عقدهی تو حل گردد
گر شبی وارسی به خونخواری
تا طبیب تو نیست درد طلب
گر مسیحا شوی که بیماری!
در خرابی بود عمارت دل
سر کن از سیل اشک معماری
نقطهی صفر گرد و پیشی کن
در کمی خفته است بسیاری
هرکه سر در رهِ طلب دارد
بوَدش فکرِ غیر سرباری
التفاتت به ماسِوا زان روست
که در اندیشهی خودی عاری
هیچکس مانعِ خرامِ تو نیست
هم تو در پایِ خویشتن خاری
رنگ و بو جمله سازِ پرواز است
اینت آزادی و گرفتاری
خواه جنّت گزین و خواه سقَر
که تو در اختیار مختاری
گر به عرفان رسی همان نوری
ور به غفلت روی همان ناری
پرتوِ آفتابِ هستیِ ذات
هست در جملهی جهان ساری
یک محیط است آبِ رحمت او
گشته در جویِ «کن فکان» جاری
گر صداقت دلیلِ دانشِ توست
لفظ را عینِ معنی انگاری
چون قدح جمله چشمِ حیران باش
گر از این باده نشئهای داری
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست