گرچه کونین مستِ جانان است
میِ عرفان به جامِ انسان است
نبوَد همترازِ وی یاقوت
سنگ و آهن اگرچه از کان است
موج و کف جلوه میکند اما
از گهر آبرویِ عَمّان است
خار و خس مصلحتفروشیهاست
ورنه گل رونقِ گلستان است
از عقیق است اعتبارِ یمن
لعل سرمایهی بدخشان است
بهرِ این شمع چرخ فانوس است
بهرِ این گنج دهر ویران است
در شبستانِ غفلتِ آفاق
آدمی آفتابِ تابان است
شأن زنبور چرخ راست عسل
جسم معذور و دهر را جان است
مخزنِ عدل و معدنِ انصاف
منبعِ فیض و بحرِ احسان است
به جلال است معنی قهّار
در صفات جمال رحمان است
از لبی خنده صبحِ عالمِ فیض
وز نَمی اشک ابرِ نیسان است
دلِ صافش چه نقشها که نبست
بسکه آیینه است حیران است
در لباسِ تجددِ امثال
همچو حق جلوهگر به هر شأن است
صد چمن جلوه میکند به خیال
جوشِ بیرنگیاش گلافشان است
گاه از قهر چشمهی الَم است
گاه از لطف عینِ درمان است
گاه کهل است و گاه پیر زمان
گه جوان گاه طفل نادان است
گرچه معمورهی خِرَد کاریست
تا جنون میکند بیابان است
زیر چرخ از جهان نشسته برون
صاحب خانه است و مهمان است
گر به صورت رود گداصفت است
ور به معنی رسید سلطان است
تا از این رمز گشتهایم آگاه
نزدِ ما خوب و زشت یکسان است
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست