ما حریفانِ بزمِ اسراریم
مستِ جامِ شهود دیداریم
جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم
فیضِ صبحِ جهانِ انواریم
اثر و فعلِ حق ز ما پیداست
بیگمان عرضِ سرِّ اظهاریم
جلوهفرماست حق به کسوتِ ما
لاجرم طرفه رنگها داریم
گاه جامیم و گاه بادهی ناب
گاه ساقی و گاه خمّاریم
گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش
گاه مستیم و گاه هشیاریم
گاه مجنونِ کارهای خودیم
گاه از فعلِ خویش بیزاریم
گاه از خویش رفته چون سیلاب
گاه تمکینبنا چو کُهساریم
گاه معمورهی وجودی را
به غذا و شراب معماریم
گاه در عالمِ تغافلِ شوق
بینیاز از خیالِ تیماریم
گاه در دل ز خالِ لالهرخان
تخمِ سودایِ عشق میکاریم
گاه از زلفِ عنبرینمویان
به شکنجِ هوس گرفتاریم
حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس
همه از ماست تا چه برداریم؟
در چمنزارِ عالمِ امکان
از رهِ جسم و جان گل و خاریم
گاه لطفیم موجِ آبِ حیات
دمِ سرگرمیِ غضب ناریم
برقِ عشقیم شعله میخندیم
ابرِ شوقیم ناله میباریم
گرچه بالذّات واحدیم به حق
لیک با اسم و فعل بسیاریم
شوقِ ما با وجودِ بیرنگی
تا به رنگ آشناست گلزاریم
کفر و دین است گفتوگو ورنه
عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم
به فضولان ز درسگاهِ یقین
این دو مصرع گواه میآریم
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما همان اضافَتِ اوست