نیمه دوم بند نوزدهم و کلمه پرگار

ترجیع‌بند · بند 19 · به خوانشِ شروین وکیلی

خط پرگار: درسی درباره‌ی بار هستی، جبر و اختیار در یک بند از ترجیع‌بند بیدل

روش کار در این جلسه

این جلسه به یکی از بندهای پایانیِ یک ترجیع‌بند بیدل اختصاص دارد؛ بندی بیست‌بیتی از مجموعه‌ای که در کل سی‌ودو بند دارد. روش کلاس این است که نخست کل بند خوانده می‌شود و سپس از دل آن، یک مفهوم واحد بیرون کشیده و مو‌شکافی می‌شود. در این جلسه آن مفهوم محوری «پرگار» است؛ مفهومی که همیشه در ادبیات فارسی بار فلسفی داشته و در این بند به‌شکلی فشرده بازتاب یافته است.

نکته‌ی ساختاریِ دیگر این‌که در این بند، نیمه‌ی نخست بیشتر جنبه‌ی نقد و شکایت از وضعیت آدمی دارد و نیمه‌ی دوم رو به راه‌حل و پیشنهاد می‌رود؛ یعنی بند هم بازتاب می‌دهد و هم راهی پیش پای مخاطب می‌گذارد.

بار هستی و آینه‌ی دل

بند با تصویر هستی به‌مثابه‌ی باری آغاز می‌شود که هر موجود زنده‌ای ناچار آن را بر دوش گرفته است؛ باری که نه از سر انتخاب آگاهانه، بلکه از سرِ اصل وجود داشتن بر عهده‌ی هر کس گذاشته شده. در ادامه، دل به آینه‌ای تشبیه می‌شود که نفسِ زندگی روزمره - نه لزوماً رنجی خاص، بلکه همان دم‌زدن و تنفسِ ساده‌ی بودن - رفته‌رفته آن را کدر و زنگارگرفته می‌کند؛ درست مثل آینه‌های فلزی قدیم که با هر بخار و هر لمس، جلای خود را از دست می‌دادند و باید مرتب صیقل داده می‌شدند. این کدورت با نظریه‌ی طب سنتیِ چهار مزاج (خون، بلغم، صفرا، سودا) هم پیوند می‌خورد: وقتی تعادل این چهار عنصر در بدن به هم بریزد، آدمی به حالتی نزدیک به آنچه امروز مالیخولیا یا افسردگی می‌نامیم دچار می‌شود. یعنی همان اختلالی که در زبان بند، «برهم‌خوردن طبع» خوانده می‌شود.

گریز به بحث جبر و اختیار

از دل همین تصویرِ «بار هستی»، بحث اصلی جلسه - که یک گریز طولانی اما آگاهانه است - آغاز می‌شود: مسئله‌ی جبر و اختیار. در کلام اسلامی این بحث میان دو جبهه‌ی شناخته‌شده در جریان بوده: جبرگرایان (نزدیک به اشاعره) که رابطه‌ی انسان و خدا را رابطه‌ی بنده و ارباب می‌بینند و نوع پرستش را «اطاعت» می‌دانند، در برابر اراده‌گرایان (نزدیک به معتزله) که همان رابطه را رابطه‌ی عاشق و معشوق می‌بینند و نوع پرستش را «عشق» می‌دانند - چرا که عشق را تنها می‌توان آزادانه ورزید، نه از سر اجبار.

از این‌جا بحث به دانش امروز هم کشیده می‌شود: تمایز میان نگاه قطعیت‌گرایانه (دترمینیستی) که جهان را زنجیره‌ای از علت و معلولِ از پیش تعیین‌شده می‌بیند، و نگاهی که بر «نقاط انشعاب» در رفتار سیستم‌های پیچیده تکیه می‌کند - نقاطی که در آن‌ها بیش از یک مسیر پیش‌ِ روی سیستم است و انتخاب از درون خودِ سیستم، نه از بیرون آن، رقم می‌خورد. در همین بخش، تمایز رایج میان «خودآگاه» و «ناخودآگاه» هم به چالش کشیده می‌شود: استدلال این است که تفکیک این دو، دوگانه‌ای ساختگی است، چون تقریباً همه‌ی پردازش‌های ذهن ناخودآگاه‌اند و آنچه خودآگاه می‌نامیم فقط تکه‌ی کوچکی از این پردازش عظیم است.

اهورامزدا، اهریمن و مار در بهشت

در ادامه‌ی همین بحث، اشاره‌ای می‌شود به بیتی که «چشم پیش‌بین» را کنار «توتیا» (سرمه) می‌نشاند و یادآور خاک‌شدن و مرگ است. این تصویر بهانه‌ای می‌شود برای گریزی کوتاه به اسطوره‌شناسی: تفاوت مفهوم شر در اندیشه‌ی زرتشتی با اسلام. اهریمن در این نگاه، برخلاف شیطانِ زیرک و فریبنده‌ی روایت اسلامی، موجودی است که اساساً خردمند نیست - نامش («انگره‌مینو») به همین بی‌خردی اشاره دارد؛ در برابرِ اهورامزدا که خودِ خرد است. این تفاوت با روایت تورات و انجیل هم مقایسه می‌شود، جایی که مار به آدم وعده می‌دهد با خوردن میوه‌ی درخت، همچون خدا خواهد شد؛ روایتی که در آن هم خرد و جاودانگی، دو ویژگیِ به‌دست‌آمدنی از آن میوه‌اند.

چشم سر و چشم دل

از همین‌جا بحث به دوگانه‌ای بسیار مهم در بند می‌رسد: انسان دو چشم دارد. چشمِ سر که جهانِ بیرون را می‌بیند و نور خِرد را در خود می‌پروراند و عقل تولید می‌کند؛ و چشمِ دل که نور دیگری - نور مهر - را در خود می‌پروراند و عشق تولید می‌کند. دل در این نگاه اندامی است که ادراکِ عشق در آن رخ می‌دهد، همان‌طور که چشم سر، اندامِ ادراکِ خرد است. زنگارگرفتنِ آینه‌ی دل که پیش‌تر گفته شد، دقیقاً به همین ظرفیتِ عشق‌ورزی آسیب می‌زند.

خط پرگار: مفهوم مرکزیِ بند

قلب بحث این جلسه به بیتی می‌رسد که هستیِ آدمی و جهان را به خطی تشبیه می‌کند که با پرگار کشیده شده - خطی که کامل و «تمام» است، از آن رو که نقطه‌ی آغاز و پایانش سرانجام به هم می‌رسند. این تصویر در برابر ادعای کاذبِ «من» و «ما» (یعنی مرزبندی‌های واهی‌ای که آدمی میان خود و دیگری می‌کشد) قرار می‌گیرد؛ بیدل این مرزبندی را «لاف» (گزافه) می‌نامد.

مدرس برای نشان‌دادن ریشه‌داریِ این نماد، گشتی مفصل در تاریخ ادبیات و هنر فارسی می‌زند:

آنچه در همه‌ی این نمونه‌ها مشترک است، تقابل «مرکز» و «دایره»: مرکز نقطه‌ای ثابت است - نمادِ ذات، خویشتنِ حقیقی یا حق - و دایره گردشی است که بر گِرد آن نقطه رخ می‌دهد؛ نمادِ سرنوشت، عالمِ محسوسات یا نفسِ سرگردان.

خودارجاعی: پلی به علمِ امروز

مدرس این استعاره‌ی کهن را با مفهومی نسبتاً تازه در علم - «خودارجاعی» (self-reference) - پیوند می‌زند؛ مفهومی که در حدود یک قرن اخیر در حوزه‌های گوناگون از منطق تا زیست‌شناسی مطرح شده و به سامانه‌هایی اشاره دارد که خروجیِ خود را به‌عنوان ورودی بازمی‌گردانند، بی‌آن‌که آغاز یا پایانِ مطلقی داشته باشند. تنظیمِ دمای بدن، یا چرخه‌های زیستی مانند فتوسنتز و متابولیسم، نمونه‌هایی از این سامانه‌های حلقوی‌اند: هیچ نقطه‌ای در این چرخه‌ها را نمی‌توان به‌عنوان «آغازِ مطلقِ» فرایند نشان داد، چون هر نقطه هم پیامدِ نقطه‌ی پیش از خود است و هم زمینه‌ساز نقطه‌ی پس از خود. از این منظر، پرگار و دایره در شعر کهن، همان چیزی را در قالبِ تصویر بیان می‌کرده‌اند که علمِ امروز آن را در قالبِ «بازخورد» (feedback) و نظام‌های چرخه‌ای صورت‌بندی می‌کند.

کامل‌شدنِ دایره و نقدِ نگاهِ خطی

با این زمینه، تفسیرِ بیتِ محوریِ بند روشن‌تر می‌شود: کمال و تمامیت، در نگاهِ خطی (که در آن مسیر از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب پیش می‌رود و پایان می‌یابد) به‌دست نمی‌آید، بلکه در نگاهِ دایره‌ای رخ می‌دهد - جایی که رفتن، خود بازگشتن است. بند در ادامه توضیح می‌دهد که «بی‌توشگی» (بی‌خبری و ناآگاهی) نیز خود همچون خط پرگار است: مقصدِ آن، همان جست‌وجوست، نه رسیدنِ نهایی به نقطه‌ای بیرون از جست‌وجو. در همین بخش، تمایزی ظریف میان دو واژه‌ی «تحقیق» (رسیدن به یقین و مقام) و «تخلیق» (تهی‌شدن و رهاشدن از خویش در طلب) طرح می‌شود که به‌روشنی نشان می‌دهد بیدل مسیرِ سلوک را نه رسیدن به توقف، بلکه استمرارِ جست‌وجو می‌داند.

شوق و حیرت به‌جای عشق و عقل

نکته‌ی واژگانیِ جالبِ بند این است که بیدل به‌جای دو واژه‌ی رایجِ «عشق» و «عقل»، از «شوق» و «حیرت» استفاده می‌کند. این انتخاب تصادفی نیست: «شوق» بر بُعدِ پویا و رونده‌ی عشق تأکید دارد و «حیرت» به‌جای عقلانیتِ خشک، بر سرگردانی و ایستادگیِ در برابرِ ندانستن. این دو مسیرِ ادراک - عاطفی/شورمندانه در برابر تأملی/شگفت‌زده - در سراسر بند در کنار هم و گاه در تقابل با هم ظاهر می‌شوند.

سایه و دیوار: تمثیلِ خجلت

در بخشِ پایانیِ بند، تصویرِ تازه‌ای برای «خجلت» (شرم) به‌کار می‌رود: سایه تا زمانی که به دیوار نرسیده، بلند و پدیدار نمی‌شود؛ تنها برخوردِ سایه با دیوار است که آن را نمایان می‌کند. به همین شکل، شرمِ آدمی از محدودیتِ خویش، تنها هنگامی برمی‌خیزد که با «دیوار» - یعنی مرزِ هستی، فناپذیری یا ناتوانی - رویارو می‌شود. پیش از آن برخورد، آدمی از محدودیتِ خود غافل است؛ لحظه‌ی برخورد، هم لحظه‌ی بیداری است و هم لحظه‌ی شرم.

گلشن، دستار و نتیجه‌گیریِ بند

در پایانِ بند، اشاره‌ای می‌شود به سنتِ ادبیِ «باغ» به‌عنوان نماد معرفت - از گلستانِ سعدی تا گلشنِ رازِ شبستری - و این‌که چرا نویسندگان اخلاقی و عارف چنین نام‌هایی برای آثارشان برمی‌گزیده‌اند. در کنار آن، «دستار» (عمامه) به‌عنوان نشانه‌ی بیرونیِ مقام و دانش نقد می‌شود: هرچه دستار بزرگ‌تر، الزاماً معرفتِ درونی بیش‌تر نیست؛ گاه برعکس، بزرگیِ نشانه‌ی بیرونی با فراموشیِ باطنی همراه است. بند در نهایت با تصویرهایی از عشق، آینه، شیشه و صدا - که هرکدام به‌گونه‌ای «خود را در گذر رها می‌کنند» - بستهٔ اصلیِ مفهوم پرگار را جمع‌بندی می‌کند: صدا وقتی از خودش می‌گذرد شنیده می‌شود، موج وقتی می‌شکند به حقیقتِ خود می‌رسد، و آمدن و رفتن، در نهایت یک چیزند - همان دایره‌ای که آغاز و پایانش یکی است.


آثار و رفرنس‌های مطرح‌شده در کلاس


تگ‌ها: #بیدل_دهلوی #ترجیع‌بند #خط_پرگار #جبر_و_اختیار

مشاهده در سایت بیدلی ←