رمز؛ از کوری و کری تا خواندنِ معنی با چشم بسته

ترجیع‌بند · بند 20 · به خوانشِ شروین وکیلی

بخش دوم بند بیستم، رمز؛ از کوری و کری تا خواندنِ معنی با چشم بسته

این جلسه با خوانش یک غزل آغاز شد و به تدریج به بحثی گسترده‌تر رسید: تاریخِ یک کلمه. کلمه‌ای که در دیوان بیدل بیش از هشتاد بار تکرار می‌شود و به گفتهٔ مدرس، برای او یک کلیدواژه است، نه یک واژهٔ حاشیه‌ای. مسیر جلسه از غزل به لغت‌شناسی، از لغت‌شناسی به تاریخ ادبیات، و از آنجا به یک پرسش فلسفی دربارهٔ نسبت عقل و امر قدسی رفت و دوباره به بیدل بازگشت.


بخش نخست — خوانش غزل: بحرانِ تشخیص

مقدمه‌ای که شاعر پیش از حرف اصلی می‌چیند

غزل با بی‌قراریِ قلم شروع می‌شود؛ شاعر می‌گوید چیزی برای گفتن دارد و شوقِ نوشتن امانش نمی‌دهد. اما بلافاصله وارد اصل مطلب نمی‌شود. اول مقدمه‌ای می‌چیند دربارهٔ اینکه آدم‌ها معمولاً چیزی را در جای اشتباه جست‌وجو می‌کنند.

دو تصویرِ پشت‌سرهم این مقدمه را می‌سازد. در تصویر اول، کسی که قوهٔ تمیز ندارد خاک را به جای مادهٔ گران‌بها پرورش می‌دهد؛ ارزان و گران، خشک و تر، همه را با هم قاطی می‌کند. در تصویر دوم، کسی کافور را در قیر می‌جوید — یعنی دنبال مادهٔ سفید و خوشبو در سیاه‌ترین و بدبوترین ماده می‌گردد. دقیقاً نقطهٔ مقابل. مدرس تأکید کرد که مسئلهٔ هر دو یکی است: اختلال در تشخیص. یکی اصلاً تمیز نمی‌دهد، دیگری تمیز می‌دهد ولی تمیزش وارونه است، و آنچه این تشخیص وارونه را می‌سازد «وهم» است.

رمزی که عدد ندارد

بیت محوریِ این بخش می‌گوید: در جایگاهی که رمز از شمارش بیرون است، هوس مشغولِ شمردنِ کم و زیاد می‌شود. یعنی موضوعی که اساساً محاسباتی و ریاضی نیست، و شما دارید با ابزار عدد سراغش می‌روید. تشبیهی که در کلاس زده شد ساده بود: کسی سؤالی می‌پرسد که جواب آن یک اشاره است، و مخاطب می‌نشیند و می‌شمارد.

بیت بعدی همین را کامل می‌کند: از آگاهی و شعورِ محاسبه‌گر، در این وادی کاری برنمی‌آید. اینجا نکته‌ای ظریف مطرح شد — شمردنِ قلیل و کثیر با «آگاهی» نسبت دارد. تا وقتی با عدد کار می‌کنید در حال یک کارِ آگاهانه و علمی هستید، و شاعر می‌گوید این کارِ آگاهانه دقیقاً همان چیزی است که به درد گشودن رمز نمی‌خورد.

کوری و کری: دیدنِ غیب و شنیدنِ شهود

اینجا گرهِ اصلی غزل است. بیت می‌گوید تو از دیدن و شنیدن، و از غیب و شهود، تعبیرِ کوری و کری بیرون می‌کشی. مدرس این را چنین باز کرد: تو داری غیب را می‌بینی — چیزی را که اساساً دیدنی نیست — و شهود را می‌شنوی، یعنی آنچه را که خودت باید مستقیماً ببینی، از دهان دیگری می‌شنوی. غیب اصولاً دیدنی نیست؛ اگر فکر می‌کنی داری غیب را می‌بینی، کوری. شهودِ دیگران هم شنیدنی نیست؛ اگر فکر می‌کنی با شنیدن به شهود رسیده‌ای، کری.

موضع شعر، به تعبیر کلاس، تجربه‌گرا و شهودگراست: هر واسطه‌ای — واسطهٔ محاسبه، واسطهٔ شنیدن، واسطهٔ روایت — کنار گذاشته می‌شود.

دو بیت بعدی همین دو ساحت را جداگانه تصویر می‌کنند. اولی می‌گوید اگر می‌خواهی زیبایی را تماشا کنی، چشمِ نقاشی‌شده بینش ندارد؛ چشمی که روی تصویر کشیده‌اند شکلِ چشم را دارد ولی نمی‌بیند. دومی می‌گوید اگر درسِ عشق می‌پرسی، خاموشیِ شمع هم تعبیر نیست؛ شمع دارد با سوختن درس می‌دهد، نه با حرف زدن. در کلاس اشاره شد که پروانه و شمع، و بلبل و گل، هر دو الگوی یکسانی دارند: در لحظهٔ رسیدنِ عاشق و معشوق، یکی از دو طرف تخریب می‌شود.

انجمنِ عشرت به‌مثابه غار

در ادامه، شاعر فضایی می‌سازد: مجلسی که همه در آن جمع‌اند و خوش‌اند. اما وجه اشتراکشان ندیدن و نشنیدن است. می‌گوید بعید نیست که آدم‌ها با پنبه در گوش بمیرند و خیال کنند این تدبیر است. مدرس این تصویر را به زندانِ افلاطونی تشبیه کرد: جمعی در تاریکی، خوش و خرم، طرب‌محفل، اما ادراکشان از هستی وارونه است.

بیت بعد لحن را تندتر می‌کند: حیف است که در چنین مجلسی، چشمِ بینا را با عذرِ «رمد» تعبیر کنند. رمد یعنی درد چشم، التهاب و بیماریِ چشم. نکتهٔ مهمی که در کلاس روی آن ایستادند این بود که بیدل نمی‌گوید انسان نمی‌تواند بفهمد. می‌گوید انسان می‌داند و خود را به ندانستن می‌زند. نمی‌گوید چشم تو نابیناست؛ می‌گوید چشمت بیناست و داری وانمود می‌کنی بیمار است.

راه‌حل و تنگیِ فرصت

پس چه باید کرد؟ بیت بعدی پاسخ را با یک هشدار می‌دهد: تا بیایی مشغول امتیازپردازی و تفکیک و طبقه‌بندی شوی، فرصتِ شوق مثل سپیده‌دم می‌گذرد. «شبگیر» یعنی همان لحظهٔ کوتاهِ شکستن شب — لحظه‌ای که می‌آید و بی‌درنگ می‌رود.

اینجا دو مفهوم کنار هم گذاشته شد. تا اینجای غزل، مسیرِ نقد بر «حیرت» استوار بود: نشان دادن اینکه شناختِ ما اشتباه است. حالا شاعر عنصر دوم را اضافه می‌کند: حیرت خوب است اما کافی نیست؛ شوق هم باید همراهش باشد. و شوق، برخلاف محاسبه، فرصتِ محدودی دارد.

از عیان تا غبار: هفت و هشت

بیت دشوارِ غزل، دو مسیر را کنار هم می‌گذارد: مسیر دیدن، از آنچه کاملاً عیان است تا غباری که هفت لایه پرده رویش افتاده؛ و مسیر شنیدن، از بیان تا نفَس، با اشاره به «هشت صفیر». نفس سازندهٔ بیان است و نگاه سازندهٔ دیدن — یعنی شاعر دارد کوچک‌ترین واحدِ هر دو ساحت را تا دورترین حدشان دنبال می‌کند.

مدرس هفت را به هفت فلک و هفت آسمان و هفت مرتبهٔ سلوک ارجاع داد و گفت این سه، در سنت عرفانی، در واقع یکی‌اند؛ «هفت شهر عشق» هم دلالتی اخترشناسانه دارد. سپس پرانتزی طولانی باز کرد:

هشت صفیر احتمالاً اشاره‌ای بودایی است: در کیش بودایی از چهار حقیقتِ اصلی، هشت بنیادِ شریف زاده می‌شود. مدرس یادآوری کرد که بیدل در هند زندگی می‌کند، به دین رایج و اشارات بودایی و هندو دسترسی دارد، و سراغ برهمن هم می‌رود — اما ویژگیِ نگاه او این است که از همه نقل می‌کند و از همه فاصله می‌گیرد؛ حتی از سنت اسلامی. جای ایستادنش نقطه‌ای است بیرون از همه، تا بتواند همه را ببیند.

بیت پایانیِ این بخش هم همان توصیهٔ آشناست: آنچه پیش چشم توست پوچ مبین، و آنچه در گفت‌وگوست جدی نگیر. یعنی ادراک بی‌واسطه از هر دو گونهٔ محاسبه و روایت خالص‌تر است.

جمع‌بندی مدرس: این غزل، برخلاف تصور اول، شعرِ عاشقانه یا اخلاقی نیست؛ شناخت‌شناسی است. دربارهٔ اینکه انسان چگونه می‌فهمد و کجا اشتباه می‌فهمد.


بخش دوم — تاریخِ یک کلمه: رمز

بعد از خوانش غزل، بحث از شعر جدا شد و روی خودِ کلمهٔ «رمز» متمرکز شد.

ریشه و تبار

دو نکته دربارهٔ این کلمه مطرح شد:

یک. حدسِ مدرس این است که «رمز» صورتی تحریف‌شده از «راز» باشد. ریشه‌ای که در زبان‌های آریایی — به‌ویژه شاخهٔ شرقی، یعنی زبان‌های ایرانی و هندی — بسیار زاینده بوده و واژه‌هایی مثل «رها»، «راز» و «رستن» از آن بیرون آمده‌اند؛ همه با هستهٔ معناییِ بیرون آمدن، رها شدن، از قید آزاد شدن.

دو. «رمز» کلمه‌ای متأخر است. برخلاف «راز» که بسیار کهن و پربسامد است، رمز در متون قدیم رایج نیست و عمدتاً در دورهٔ اسلامی جا می‌افتد. در عربی هم هست، و همین باعث شده بعضی منابع آن را عربی بدانند.

تفکیک اصطلاحات

مدرس چند کلمهٔ هم‌خانواده را از هم جدا کرد. این تفکیک، ستون فقراتِ کل بحث است:

اصطلاح وضعیت بیان وضعیت معنا
راز بیان نمی‌شود دیده می‌شود
سِر بیان نمی‌شود دیده هم نمی‌شود
رمز بیان می‌شود معنا منتقل نمی‌شود
غمز اشارهٔ دیداری (با چشم و ابرو)
ایما اشارهٔ حرکتی
نکته گفتاری

نتیجه اینکه رمز چیزی است که گفته می‌شود ولی فهمیده نمی‌شود؛ خودش محجوب است و برای رسیدن به معنایش باید پرده را کنار زد. از همین‌جاست تعبیر «کشفِ رمز»: کشف یعنی کنار زدنِ پرده. و نکتهٔ مهم اینکه رمز در شکل اولیه‌اش بیانی و سخنی است؛ رمزنگاریِ نوشتاری بعدها می‌آید.

سیر تاریخی کاربرد

فردوسی و حماسه. بیتی مشهور دربارهٔ «ره رمز و معنی» به فردوسی منسوب است، اما مدرس در اصالت آن تردید کرد و گفت زبانش زبان فردوسی نیست. در مقابل، جایی که فردوسی دربارهٔ کتاب خودش حرف می‌زند روشن‌تر است: می‌گوید هر آنچه با خرد سازگار است همان است که گفته‌ام، و بقیه — مثلاً آنچه دربارهٔ دیوها آمده — رمز است و معنایش بیرونِ ظاهرِ لفظ. اسدی توسی هم در گرشاسب‌نامه چنین اشاره‌ای دارد.

ابوسعید ابوالخیر و سنایی — قرن پنجم. این دو نخستین کسانی‌اند که کلمه را وارد بافت عرفانی می‌کنند. در رباعیات ابوسعید، رمز چیزی است که مقدسان از آن محروم‌اند و عشق آن را در دلِ عاشق می‌گوید — یعنی رمز، اگرچه ذاتاً پنهان است، گفتنی است. در رباعی دیگری، رمزی که به کوه گفته می‌شود از هر سنگی ناله برمی‌آورد. نکتهٔ جالبی که مدرس اضافه کرد: ابوسعید جایی تصریح می‌کند این سخن از او نیست و آن را از دیگری شنیده — یعنی نوعی رعایتِ حقِ گوینده.

سنایی. او کلمه را بیش از بیست بار به کار می‌برد و تقریباً به کلیدواژه تبدیلش می‌کند. چند نمونه در کلاس بررسی شد:

انوری. او رمز را در معنایی نزدیک به معما به کار می‌برد. در قصیده‌ای به خودش می‌بالد که در شعرش رمزی گذاشته که خواننده ناچار است روی آن تأمل کند، و در ادامه از تسلطش بر ریاضی و احکام نجوم می‌گوید — که مسئله‌ای را بی‌کمکِ کسی حل کرده است. اینجا رمز هنوز بارِ عرفانی ندارد.

مولانا. او همان مسیر سنایی را ادامه می‌دهد اما یک جابه‌جاییِ مهم انجام می‌دهد. در بیتی می‌گوید تا کی رمز می‌گویی؟ روشن بیان کن تا دل سیر شود. نکتهٔ کلیدی اینجاست: عضوی که رمز را درک می‌کند نه چشم است و نه گوش — دل است. مولانا رمز را به دل و عشق گره می‌زند، و «رمز و ایما» را کنار هم می‌آورد: گفتاری و حرکتی.

حافظ. یکی‌دو مورد بیشتر ندارد، ولی همان‌ها مشهورند — جایی که از پنهان‌ماندنِ رمز عشق می‌گوید و آن را حکایتی دشوار می‌داند، و جایی که رمز را به دهانِ معشوق نسبت می‌دهد. یعنی نزد حافظ هم رمز چیزی است که گفته می‌شود.

آمار بسامد. مدرس شمارشی ارائه داد که تصویر روشنی می‌دهد: بیدل حدود هشتاد و دو بار، صائب تبریزی — که پیشگام بیدل است — بسیار زیاد، مولانا حدود سی بار، سنایی حدود بیست‌وسه بار. در مقابل، بابا طاهر و بابا افضل کاشانی اصلاً به کار نمی‌برند و حافظ فقط یکی‌دو جا. یعنی این کلمه به‌هیچ‌وجه در همهٔ سنت رایج نبوده و انتخابِ آگاهانهٔ بعضی شاعران است.

عطار. نخستین کسی است که ترجیع‌بندِ عرفانی می‌سراید. در ترجیع‌بند دومش، تصویری از خاک می‌سازد که از پرتوِ نور برمی‌خیزد و روان می‌شود، و می‌پرسد آن راز چیست. پاسخ: عشق. اشاره به همان مضمون آشنا که جهان آفریده شد تا دیده و دوست داشته شود. مدرس نکته‌ای جانبی افزود: حرفِ اصلیِ عطار بیشتر در غزلیاتش است تا در آثار تعلیمی‌اش؛ همان‌طور که در مورد مولانا، دیوان شمس جای دیگری است غیر از مثنوی که کتابی درسی است.

نسیمی. ترجیع‌بندِ او تقریباً همان حرف عطار را می‌زند اما با تأکیدی تازه و تند بر اینکه انسان حاملِ آن سرّ است. می‌گوید خداوند به طریق رمز و کنایه با انسان سخن می‌گوید. در بندی دیگر خطاب به «طالب رمز» می‌گوید جز نورِ نطق، هر چه هست فانی است — و به کثرت و اسما حمله می‌کند: اسم و کثرت تا وقتی خوب‌اند که راه به مقصد ببرند. مدرس تأکید کرد که پیوند معنایی روشنی میان نسیمی و بیدل وجود دارد؛ بیدل دقیقاً همین را با شدت بیشتری می‌گوید.

ابن عربی و نشانه‌شناسی. فتوحات مکیه، به تعبیر کلاس، در واقع نوعی تعبیرِ خواب است — ثبتِ واردات قلبی. وقتی مجموعهٔ آن‌ها را کنار هم می‌گذارید، نظام منسجمی از علامت‌ها می‌بینید. مدرس از اینجا پلی زد به نشانه‌شناسی و طبقه‌بندیِ چهارگانهٔ چارلز سندرس پیرس از انواع نشانه، و بعد به بیوسمیوتیک: کدی که به پروتئین ترجمه می‌شود، خودش نخستین رمز است. نکتهٔ او این بود که چنین نشانه‌شناسی‌های پیشامدرنی هم در ایران و هم در سنت تفسیر کلیسایی سابقه دارد، و کسی هنوز کارِ منظمی روی نظام نشانه‌شناختیِ ابن عربی نکرده است.


بخش سوم — رمز نزد بیدل

پیش از ورود به غزل‌ها، مدرس روشی را توضیح داد که خودش دنبال می‌کند: دسته‌بندی غزلیات بیدل بر مبنای کلیدواژه‌ها. مثلاً همهٔ غزل‌هایی که حول مفهوم معرفت‌اند، یا حول رمز. نتیجهٔ عجیبی که به دست آمده این است که غزل‌های مربوط به یک کلیدواژه، مضامینشان هم شبیه هم است — یعنی این کلمات واقعاً کلیدواژه‌اند و هر کدام طیفِ معنایی مشخصی را با خود حمل می‌کنند.

غزلِ «در بغل»

غزلی با ردیفی تکرارشونده که مدرس آن را از بهترین‌های بیدل دانست. مضمون کلی: هر موجودی چیزی را در آغوش گرفته و با خود می‌برد.

بیت محوریِ رمز در این غزل، تصویری از یک کارگاه است. کارگاه به معنای کارگاهِ نساجی؛ جایی که پارچه می‌بافند. شاعر خطاب می‌کند: ای کارگاهِ وهم‌بافت، رمزِ سخن را نشکافتی — اینجا هیچ پیراهنی نیست جز اینکه شخصی عریان در آن است.

منطق تصویر دقیق است: سخن پیراهن است و معنا عریان. رمز یعنی همان ظرف، و معنا مظروفِ برهنه‌ای که درونش پنهان شده. کارگاهِ وهم مدام پیراهن می‌بافد و نمی‌تواند بشکافدش، چون خودش دچار توهم و تردید است. در ادامه، بیتی هم به غفلت و سود و زیان می‌پردازد و بیت پایانی به چشمی که مژگان را مثل شمع در بغل گرفته است.

غزلِ «مپرس»

غزلی با ردیفِ «مپرس» — نپرس. کل غزل بر امتناع از پاسخ بنا شده، که خودش شکلی از رمز است.


پرسش‌وپاسخ میان‌جلسه — نسبت عقل و امر قدسی

در میانهٔ کار، پرسشی مطرح شد که بحث را برای مدتی از شعر جدا کرد: نسبتِ میان امر قدسی و عقل چیست، و اگر انسان به امر قدسی متصل شود، بیانش چگونه ممکن است؟

مدرس ابتدا هشدار داد که این نسبت را بدیهی فرض نکنیم:

در جهان باستان، امر قدسی اساساً معقول نیست. ایندرا، ایزدِ بسیار مهمِ سرودهای ودایی، توفان است و ویرانگر؛ گاه بخشنده و گاه مخرب، بی‌قاعده. در میان‌رودان، ایزدِ آب مست می‌کند و لوحِ قانون را از دست می‌دهد. اودین یک چشمش را می‌دهد تا آینده را ببیند — یعنی جادو و پیشگویی، نه خرد.

زرتشت نقطهٔ چرخش است. او نخستین کسی است که می‌گوید اهورا «مزدا» ست، یعنی عقلانی و خردمند؛ و دینش دینِ خرد است. این ایده که امر قدسی لزوماً معقول است، حرفِ اوست.

در دورهٔ اسلامی، این بحث در دو الگوی آفرینش بازتاب یافت:

در نظریهٔ عقول عشره، ده مرتبه عقل داریم و عقل فعال پایین‌ترین و کم‌نورترین است؛ انسان که در ماده گرفتار است، به همان کفِ عقل وصل می‌شود. ابن سینا مسیر را چنین می‌بیند. اما فارابی حرف متفاوتی دارد: در جایی می‌گوید پیامبران اساساً از راهِ قوهٔ متخیله متصل می‌شوند، نه از راه عقل. یعنی چیزی که انسان را وصل می‌کند خیال است، نه استدلال.

تفاوت بنیادی دو مدل هم روشن شد:

اشاره‌ای هم به اختلاف کلامی شد: معتزله می‌گفتند عدل بر مبنای عقل تعریف می‌شود و خداوند نمی‌تواند کارِ ناعادلانه بکند؛ اشاعره می‌گفتند عدل همان است که خداوند انجام می‌دهد. کلام معتزلی بعدها به شیعه و اسماعیلیه راه برد. مدرس این را به مفهوم rationality و به شعارِ روشنگریِ کانت — «جسارتِ به‌کاربردنِ خرد» — وصل کرد و گفت مفهوم «خرد» در سنت زرتشتی از این هم جامع‌تر است.

و پاسخ به خودِ پرسش: اگر اتصال برقرار شود اما بیان ممکن نباشد، آنچه بیان می‌شود رمز است. رمز دقیقاً محصولِ همین شکافِ میان تجربه و زبان است.


بخش چهارم — بازگشت به بیدل: دو غزل پایانی

غزلِ «دید»

غزلِ شمارهٔ ۱۴۹

جمع‌بندیِ پایانیِ مدرس: کل مسئلهٔ بیدل این است که ما کار را پیچیده می‌کنیم، لفافه‌ای از اسم و علامت روی هستی می‌کشیم، و بعد آنچه را که هست نمی‌بینیم. رمز یعنی نظامی از نشانه‌ها که به نظام دیگری از نشانه‌ها وصل می‌شود — و راهِ خروج از این زنجیره، خالی شدن است، نه پر شدن.


آثار و ارجاعاتِ مطرح‌شده در جلسه

متون شعری و عرفانی

فلسفه و کلام

متون دینی و اسطوره‌ای

نشانه‌شناسی

سایر


تگ‌ها: بیدل دهلوی · رمز · شناخت‌شناسی عرفانی · تاریخ کلیدواژه

مشاهده در سایت بیدلی ←